ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

پرنیان ۱۲.داستان کوتاه ساحل,🌠

به نام خدا

همین طور گرم صحبت بودند خانم محترم گفت :بله من توی زندگی مثل پرنسس فیونا بودم و اقا ماشالله هم شرک بود اونموقعها که هنوز روستا بودیم یه خر شبیه خرشرک هم‌داشت .اره شبی که عروسی برگزار شد وهمه مارو ترک کردند اقاماشالله رفت بیرون آراتان وتا بیاد من‌رفتم‌پشت پرده ها قایم شدم ونشستم گریه کردم دلم برای مادرم و پدرم تنگ شد ،اونجا یه خونه غریبه بود و اونموقعها عروسیها و زندگی شبیه یه کمدی بود واقعا .همین طور آروم و یواش بی صدا اشک میریختم که اقاماشالله وارد اتاق شد ‌هی صدا کرد گلین خانم گلین جان کجایی ؟من جواب ندادم ترسید رفت بیرون مادر وخواهرشو صدا کرد گفت گلین روندیدین

خواهرشوهرم گفت :گلین از اتاق بیرون نیومده بعد همگی آمدن اتاق وهمه جا روگشتن

وقتی مادرشوهرش پرده هارو کنار زد ومن رو دید که‌گریه کردم

عصبانی شد وگفت :گلین این چه بازیه درمیاری نشستی آب غوره میگیری ؟پسر من زهره ترک کردی !

بعد هم از دستم کشید و برد نشوند کنا ر پشتی و دوتایی با غرولند از اتاق بیرون رفتند !

خلاصه من با مادرشوهر خواهرشوهر خیلی ماجرا داشتم

‌ولی خوب یک روز به مادرم گفتم ننه من اقا ماشالله رودوست ندارم شبیه خرس چاقه

ننه ام‌بهم گفت :عزیزم من این خرس گوگولی روبرای توخریدم همه بچه ها توشهر خرس دارند

برات خرس گرفتم شبها تنها نخوابی خرستو‌بغل کنی

وای که خیلی ساده بودم ولی اقاماشالله بعدها لاغرشد

این قدر هم باهام خوب رفتار کرد که مد بهش عادت کردم

اره تو تمام سال‌های زندگی فراز نشیب زیاد هست

الان اقا ماشالله پیش خداست ولی واقعا توزندگیش آدم مهربونی بود .

اینجا گفتگوها به پایان میرسه و بعد صرف عصرانه محترم رو میبرند اتاقش

فرشتهداونو گذاشت رو ی تختش و روشو کشید و گفت برای شام دوباره میام

بعد کتاب وعینک محترم رو داد دستش واز اتاق بیرون رفت .

ساحل
سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱
13:48
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />