پرنیان ۱۳.داستان کوتاه ساحل ,🌠
به نام خدا
دوباره وقتی شب بعد صرف شامدوباره دخترها به اتاقشون رفتند گفتگوی اونها شروع شد
پرنیان :راستی فرشته درمورد خواستگاری که داشتی و بهم خورد هیچ توضیح اضافه ندادی کت چرا بهم خورد یعنی کی بود
فرشته :اسمش رامین بود رامین
اولا با بهترین لباساش و ماشین مدل بالا میومد دنبالم و ازمخواستگاری کرد ،
این قدر پاپیچم شد و پی امامد که قبول کردم مدتی باهم حرف بزنیم درصورت تمایل تفاهم ببینم میشه باهم ازدواج کنیم یانه
هرروز سینما پارک رستوران بازار و پاساژ و کل یکسال رو باهم گشت وگذار کردیم اولا با تیپایی عالی وجنتلمنی میومد و ادعای پولدار بودن و باکلاس بودن میکرد .
همه آش درمورد دارایی هاش زمینهای پدری و پولهای زیاد حرف میزد
ولی بعد یه مدت دیدم کلا تغییر رویه داده و بعدها باماشین قراضه و کفش پاره و شلوار فاق پاره ای که با رنگ مخالف دوخته شده و کلا لباسهای مندرس مسخره که ادمفکر میکرد یارودیوانه ای خلی چیزی باشه میومد و دیگه اصلا از پول گفتگودرمورد دارایی خبری نبود .
دسته گلهای بزرگ میلیونی جاشو داده بود به یک شاخه گل تنها
اصلا فکر شمنمبکردم این ادمچقدر شارلاتانه و کلا کلاهبرداری و اینها فقط یه بازی بوده
بعدها که یک روز یه خانمی به گوشیمزنگ زد و شروع کرد به فحاشی فهمیدم همسر رامینه
همسرش از روی پیامهاشماره من روپیدا کرده بود و زنگ میزد هرروز من روتهدید میکرده که دست ازسر شوهر ش بردارم
من هم کفتم من اصلا شوهر شما. رونمیشناسم !
گفتم شوهر شما کیه ؟گفت :اسمش رامینه
باهاش قرار ملاقات کذاشتم وبهش کفتم که من باشوهر شما کاری ندارم وهیچ سروسری هم باهاش ندارم !
یعنی کلا تو اون مدت که این رامین ادای آدمای فقیر بیچاره و لباس پاره رو درمیاورد همه آش فیلم بود
برای سرد کردن من واینکه همسر داشت و وقتی زنش داشت از کاراش سر درمیاورد اینکار هارو میکرد که من ولش کنم ٫
که اون مجبور نشه بابت مهریه شکایت زنش فردا پولی بپردازه