ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

پرنیان ۱۴.داستان کوتاه ‌.ساحل🌠

به نام خدا

امروز سحر از خواب پاشدم .چادر نماز و مهروتسبیح محترم رو دادم بهش تا نماز بخونه .قرآن روازم خواست تا چند آیه بخونه .بهم گفت که پنجشنبه است و برای رفتگران خودم واون حلوا بپزم غروب و سه تایی باهم بریم سرخاک حلوا وخرما ومیوه ببریم سرخاک اقاماشالله پخش کنیم .منم بهش گفتم که حلوا بلد نیستم قرار شد خودش بیاد آشپز خونه وراهنمایی کنه .از اونطرف خواهر و خواهر زاده محترم زنگ زدن گفتند ماهم میاییم سرخاک و شب رو‌هم شام میمونیم .فرشته هم امروز می‌خواد بره یه سر به خانواده آش بزنه وبیاد .اقای دکتر هم زنگ زد گفت خواستید برید سرخاک بیایید ماشین من روببرید .فرشته هم‌بعد ملاقات با خانواده آش از دکتر ماشین گرفت تا محترم رو ببریم سرخاک‌رفتگانش .حلوا هم خیلی خوب از آب درآمد چون محترم خودش خیلی خوب بلد بود حلوا بپزه

میگفت که همیشه توزندگیش آشپزماهری بوده و اقاماشالله عاشق آشپزی محترم بوده و خلاصه خواهر زاده محترم میلاد هم آمد سرخاک .بغل اقا ماشالله تازه یکی رودفن‌کرده بودند و یک عده صندلی گذاشته بودند نشسته بودند روی صندلی ها ونوحه خوان داشت نوحه میخوند .

بهشون گفتیم که وابستگان ماشالله هستیم ‌اونها صندلیها رو آرزوی قبرها برداشتند و عقب نشینی کردند .

قبر رو شستیم و حلوا وخرما ومیوه ها رو گذاشتیم .میلاد هم‌همه رو پخش کرد ،از فرشته پرسیدم چی شد رفتی به مادر ت سرزدی حالش خوب بود ،گفت ازه مادرم خوبه همه خوبن پدرم هم مشغول کارهاشه و خواهرم هم یه تولیدی زده داره دوزندگی میکنه .

محترم برای شوهرش کمی اشک‌ریخت و سرخاک رفتگان خودش رفت وهمگی برگشتیم خونه .الان دوساله که اینجا پرستار محترمیم واون خیلی حالش خوبه .

شب موقع شستن ظرفها ی شام میلاد آمد اشپزخونه ‌نشست روی صندلی کنار اوپن وشروع کرد به حرف زدن بامن

ازم درمورد خانواده ‌تحصیلات پرسید

منم جوابشو دادم البته فرشته مشغول پذیرایی از خواهر محترم توی پذیرایی بود و براشون چایی ومیوه میبرد .

منم از ش درمورد میلاد ومادرش وکجا زندگی می‌کنند پرسیدم

اونم انگار از من خوشش آمده که دوست داره سرصحبت رو باز کنه وازم اطلاعات بگیره .

اون هم گفت که تومحله نارمک زندگی میکنه و لیسانس گرفته

مادرش که خیلی کلاس بالا به نظر میرسید و انکار از دماغ فیل افتاده بود و خیلی از محترم فیس افاده بیشتر داشت واصلا شبیه پیرزنها لباس نپوشیده بود انگار به دختر جوان لباس پوشیده

‌واقعا با اون پسر بزرگش

میلاد انگار کمی شیطون بود و شاید دلش میخواست دخترها رو اذیت کنه ولی من هم شخصیتی نیستم که بگذارم کسی به بازی بگیره من رو کلا باهاش با جدیت رفتار کردم که سواستفاده نکنه و احساس نکنه من سبکسر هستم و اجازه داره که نزدیکم بشه

من یک دختر تنها هستم پدر ومادر ندارم وباید خودم مواظب خودم باشم وگلیمم‌رواز آب بکشم بیرون .

ساحل
چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱
14:16
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />