نویسنده شدن
به نامخدا
تا وقت دارم بنویسم چون از ما یک روز فقط همین نوشته ها خواهد ماند .
وداستانهایی که تومغزم هستند البته باید به رمان نوشتن روبیارم و یاد بگیرم چطور رمان بنویسم
توی زندگیم دوست دارم به دختران سرزمینم کمک کنم .تا اونها آسیب نبینن اگر خودشون بخواهند.شاید چیزی یاد بگیرند گاهی فکر میکنم انسان برای یاد گرفتن زندگی باید چندین بارزندگی کنه تا اصول مراقبت از جسموروحش رویداد بگیره
وشاید بعضیها باشن که دلشون بخواد بهتر زندگی کنند
دلشون بخواد خیلی چیزها روبدونن .من یه پزشک نیستم تا حدودی کتاب خوندم شاید همکتاب روانشناسی خونده باشم ولی نه اونقدر که دکترا داشته باشم .
شاید طولانی نوشتن توروزگار الان جذابیت نداره و مردم دوست دارند مطالب کوتاه بخونند .
وخیلی قصه میاد توذهنم ودوست دارم بنویسمشون ولی باید بهشون زیاد فکر کنم ودرموردشون مطلب زیاد بخونم و تحقیق کنم شاید بتونم
ولی واجب همنیست بخواهم قصه طولانی بنویسم یا مطالب رو زیاد کش بدم که خسته کننده به نظر برسه
هرچیه باید یاد بگیرم چطوری جذاب بنویسم .شاید روزی من هم رمان نوشتم چه میدونم خدا روچه دیدی .
داشتم به یه موضوعی فکر میکردم که میتونم راجع بهش یه چیزایی بنویسم ولی باید بهش فکر کنم فکر کنم هنوز زود باشه درموردش بنویسم .
دلم میخواست همه چیز رو توی دفتری بنویسم و جایی پنهانش کنم تا روزی دراینده زمانی که نیستم پیداش کنه که من رو یادش نیاد ولی قصه هامو و زندگیمو بخونه
دوست دارم آدمهای دوروبرم رو بنویسم تا دراینده بدونن ما با چه کسانی روبرو بودیم وجطور زندگی کردیم
اگه برای مردم الان جذاب نباشه شاید روزی برای آینده جذاب به نظر برسه
وخیلی چیزها رو وکارهارو اینکه ما درزمان خودمون که غذاهایی میخوردیم چطور درست میشه چه لباسهایی میپوشیم و چه فرهنگی داریم
واینکه مادربزرگهای ما چطور بودند شاید الان معمولی به نظربرسه
ولی دراینده حتما خوش آیند خواهد بود
نویسنده شدن خیلی خوبه سرگرمی خوبی برای وقتهای ماست
موقعی که بیکاریم میتونیم خاطره بنویسیم قصه بنویسیم و قصه آدمهای دیگه رو بنویسیم