رکسانا.داستان کوتاه روایی .ساحل
به نام خدا
اسمم رکسانا ست اون روز یک عالمه قرص خورده بودم تا خودم روبکشم .ولی نمرده بودم همه آش قرص اعصاب وخواب بود .
بخاطر یه زندگی بد میخواستم از شر آدمهای دوروبرم خلاص شم بخاطر همین یک عالمه قرص خوردم تابمیرم نمیدونم تواون لحظه چرا اصلا به آخرت فکر نکردم واینکه میگن کسی که خودکشی میکنه میره جهنم انگار من اصلا به جهنم فکر نکردم اخه زندگی که توش بودم از جهنم بهتر نبود .
حالا جهنمی که میگن معلوم نیست باشه نباشه ولی توزندگی واقعی داشتم توی یه جهنم زندگی میکردم که توش نه عشق بود نه محبت نه عاطفه نه انسانیت بایک مشت گوساله افتاده بودم یکجا حالا اون زمان نمیدونستم چه چیزهایی وجود داره .
فقط بخاطر مشکلات دعواهای زیاد و اینکه نمی تونستم جدا شم ازکسی که نمیتونستم باهاش زندگی کنم .
هرروز اعصابم خرد بود دعوا وبودودعوا درگیری
این قدر اذیتم کرده بود که باید قرص اعصاب میخوردم بعضی روزها این قدر حالم بدمیشه که سرگیجه میگرفتم و چشمام سیاهی میرفت واز حال میرفتم ارشدت ناراحتی .
غصه هام همین جور الکی تو قلبم خونه کرده بودن و هیچ محبتی تودلم نبود
فقط میخواستم جداشم تا این زندگی داغون تمومشه
ولی نمیکذاشتن و طلاق نمیداد ازش فقط یه اسمداشتم ویک عالمه آزار
مجبور بودم خودکشی کنم تا همه چیز تموم شه تا ازشرش خلاص شم
قرصهاروخوردم وبعد خوابم برد توی خواب حالم بهم خورد وشاید نصف بیشتر قرصها از معده ام بیرون آمد
ولی تا دوهفته خوابیدم ووقتی بیدار شدم حافظه ام پاکشده بود و هیچی توذهنم نمونده بود .کلا هیچی دیگه نبود نه خاطره ای نه احساس نفرتی نه احساس داشتن همسری
قرصها حافظه ام روپاک کرده بودند
حتی غصه هامم وهمه چیزرو