رکسانا 5.داستان کوتاه .ساحل
به نام خدا
دوباره بین فرهاد و رکسانا دعوای شدیدی سرگرفت و فرهاد اون رو برد روی بوم وبه زور میخواست از پشت بوم طبقه ششم پرتش کنه پایین ولی رکسانا نصف شب از دستش فرار کرد و با دست وبال خونین خودش روبه فرهاد رسوند .فرهاد هماون رو برد پیش مادرش واز ش خواست چند روزی پیش مادرش عفت خانم بمونه .
عفت یه زن پا به سن گذاشته کمی اضافه وزن داشت و خیلی هم مهربون بود وتوی یه خونه کلنگی تو محلات وسط شهر زندگی میکرد .شب رو باهم تو ماشین سر کردندوصبح زود اون رورسوند خونه عفت خانم .و عفت در روباز کرد .
فرهاد :سلام مادر
عفت :سلامپسرم عجب از تو
مادر جون این خانم اسمش رکساناست آوردم چند روزی پیشت بمونه .همسر دوستمه ،شوهرش چند روزی رفته مسافرت این رو سپرده دست من ازش مراقبت کن .
مادر :باشه عزیزم
رکسانا :سلام
عفت :سلام عزیزم بفرمایید تو
فرهاد رکسانا روزسوند خونه عفت وخودش رفت دنبال کاراش
رکسانا وارد خونه عفت شد ولی کلا احساس غریبی وحش بد داشت واصلا دوست نداشت اونجا بمونه دستش هم توی دعوا بریده شده بود وکلی خون از دستش رفته بود و کلی ترسیده بود و دلهره واسترس و تپش قلب هم گرفته بود رنگ وروش هم به شدت پریده بود
شب جلوی داروخونه فرهاد باند و کار استریل و پماد خرید و دستش رو باند پیچی کرد .
فرهاد هم موقع ظهر زنگزد به محسن
وباهاش حرف زد و پرسید که چرا این دختر رو این قدر شکنجه میدی و اگه نمی تونی زندگی کنی آزادش کن بره دنبال زندگیش نه خودتو اذیت کن و نت این رو .محسن کفت :یه سر بره دیدنش
و اونها