رکسانا 9.داستان کوتاه ساحل
به نام خدا
رکسانا همه آش گریه میکرد فرهاد بهش اجازه نداد به پلیس زنگ بزنه چون پای خود فرهاد هم گیر بود .محسن رییس باند قاچاق کل کشور بود وکارش پخش مواد و واردات اسلحه غیر مجاز بود .اگه زندان میرفت و دهانشو باز میکرد فرهاد هم پاش گیر بود وهمگی سرشون بالای دار میرفت .ولی رکسانا داشت گریه میکرد چون تمام این سالها محسن نقش یه آدم پولدار رو هم براش بازی نکرده بود و با رییس باند قاچاق بودن هم نقش یه آدم سطح متوسط وپایین تر روبازی کرده بود وهمیشه رکسانا رو توفشار وازار نگه داشته بود .
وباخودش فک کرد تمام این سالها این همه صرف عیاشی خودش کرده و این همه پول مواد و مشروب و ویلا ومهمونی واسه آدمهای خلافکار و برای فساد خرج کرده در حالیکه برای یک دونه مانتو یا کفش رکسانا رو اذیت کرده وهمیشه بهش گفته ندارم بدهکارم .
البته شاید اوضاع خیلی هم بدنبود ولی اون اوضاعی که رکسانا میدید و ماشینها لاکچری اصلا هیچ وقت اون ماشینها رو ندیده بود که محسن سوار شه بلکه همیشه بایه ماشین معمولی رفت وامد میکرد چقدر راحت تونسته بود فیلم بازی کنه .
الان باید چکار کنم .اون این همه از برادرم چک داره و بدهیهاشو داده در ضمن این همه مندروتهدید کرده الان باید چه کرد .
هیچی به ذهنش نمیرسید تو تمام اید سالها.رکسانا فکر خیانت همنکرده بود وهمیشه خواسته بود زندگیشو حفظ کنه
همیشه فکر میکرد همه چیز یک روز درست خواهد شد ولی رفته رفته اوضاع بدتر شده بود و اصلا محسن عاقل نشده بود بلکه دیوانه تر روانی تر شده بود ،تا حدی که اون رو برده بود تا بکشتش .
نمیدونست باید چکار کنه .باخودش گفت حالا کت اون خونه نیست من برم خونه .
به فرهاد گفت که رسوندش خونه چون دوست نداشت مادر فرهاد اون رو تو اون حالت ناراحتی و گریه ببینه !
فرهاد بهش کفت که در مورد این موضوع بر کسی حرف نزنه و اینکه فهمیده محسن رییس باند قاچاق رو یک وقت جلو محسن لونده .اگه محسن بفهمه شاید بلای سر رکسانا بیاره برای محسن کشتن رکسانا کاری نداره چون یک عالمه آدم معتاد خلافکار دورو برش هستن و امکان داره به راحتی آب خوردن وبدون رد رکسانا رو ازبین ببره
رکسانا هم گفت :باشع من به کسی چیزی نمیگم !
ولی واقعا از درون چه احساسی باید میداشت کلا توزندگی سرش کلاه رفته بود .ولی باز هم مجبور بود خودش روحفظ کنه وکمکمک داست ذهنش خاطراتش رو باز سازی میکرد یعنی قرصها همه چیز رو توذهنش کمرنگ کرده بود و همه چیز پنهان شده بود .باید زمان میگذشت تا همه چیز جای خودش برگرده .
چقدر وحشتناک بود زندگی وبی رحم وقاتل
زندگی و واقعیت خیلی تلخ بود .