رکسانا11داستان کوتاه .ساحل
به نام خدا
عصر رکسانا رفت به دیدن فرهاد اونم توماشین قرار شد شهر رو دور بزنن باهم گفتگو کنند رکسانا توی دلش میترسید یعنی به این فکر میکرد که حتما محسن به دنبال درست کرد ن دردسر گرفتن اتو از اونه تا اونو راهی زندون کنه یا اینکه ابروشو جلوی خانواده آش ببره .کلا محسن آدم بدجنسی بود وهمیشه به رکسانا گفته بود که من آدم بی پدرومادرم وبه هرکاری دست میزنم و ابروی تورو جلوی خانواده ات میبرم حتما میخواست یه اتویی بکیره و اون رو به نامادری پدر وبرادرهای رکسانا نشون بده تا همه خانواده آش هم باهاش دشمن بشن .شاید میخواست یه کاری کنه که خانواده رکسانا به جونش بیفتند و تا میخوره بزننش و بعد کلا پشتیبانی خانواده ا ش رو ازبین ببره .تا نتونه جداشه چون خود محسن میدونست که آدم درست وحسابی نیست وبه درد زندگی نمیخوره ازهمه کثافت کاریهای خودش شغل کثیفش خبر داشت و میدونست هر آن امکان داره رکسانا ازش طلاق بگیره چون نه عاطفه ای داشت نه احساسی نه علاقه ای به رکسانا و همه جوره شوهر خیلی بدی بود و حتما باید رکسانا جدا میشد ولی اون با گذاشتن فرهاد سر راه رکسانا یک جور بی خیالی براش ایجاد کرده بود که فعلا سرگرمش میکرد و اون بی خیال جدایی شده بود ولی اگه باز این رابطه ادامه پیداکنه معلوم نیست چی بشه .رکسانا باخود س حتی فکر میکرد مه امکان داره فرهاد رو خود محسن فرستاده باشه وبخاطر همین هم نمیدونست باید چه کار کنه .به خاطر قرصها و از بین بردن خیلی چیزها تو ذهنش این رابطه رو آغاز کرده بود ولی نمیدونست که اینجا ایرانه و محسن هم کلا آدم خیلی شرور وبدیه .
ولی فرهاد بهش میگفت :بهتره آزاد فکر کنی مثل امریکایی ها زندگی کنی آزاد باشی تو نباید خودتو بکشی بلکه باید توعشق وسکس من باشی .توحیفی واسه مرد ن
ولی همین فرهاد هم معلوم نبود اخرش میخواد چیکار کنه هرچی بود باید صبر کنم ببینم اخرش فرهاد میخواد چیکار کنه
اینها همدیگرو هرروز ملاقات میکنن بعد مدتی رکسانا ازش میخواد که ترکش کنه چون وجود اون براش دردسره ولی فرهاد قبول نمیکنه وهرسری گریه وناله چند سری هم فرهاد خودزنی میکنه وخودش رو باتیغ میزنه ولی بزای چی
رکسانا فکر میکنه شاید با خونش جادو مینویسم تا رکسانا راضی بشه باهاش بمونه
ولی فرهادی که به اون دل داده و خودش روباتیغ میزنه
وبه رکسانا میگه به جز من می ملاقات باهیچ