یک داستان خاص از یک روز های خاص
به نام خدا
دوست دارم از چیزهای خاصی که برام اتفاق افتاده و غیر طبیعی بوده بنویسم
یکی از چیزهای خاصی که برام اتفاق افتاده و همیشه ذهنم درگیرشه ،گم شدن ساعتهای از شبانه روزم بوده
یک مدتی توی باشگاه آرومش تمرین بدنسازی میکردم یعنی حدودا سه چهار سالی اونجا تمرین کردم شاید قصه بهار خانم هم چیزهایی از اون روزها توش باسه که نوشتم .معمولا بعد ازظهرها به تمرین میرسیدم بعضی وقتها هم صبح .یه بار چند ساعت نفهمیدم چی شد دقیقا ساعت یک بعد ازظهر برای تمرین رفتم و یکهو ساعت پنج بود و من نفهمیدم چهار ساعت از ساعتهام چی شده و چرا من ساعت یک وارد باشگاه شدم و ساعت پنج احساس کردم اونجام وباید تمرین کنم ،البته شاید چند بار هم این اتفاق افتاده که ساعاتم گم شدن .
حتی کشیده شدن سمت اینه وحسابی خرابی واقعا چندین بار اینه مندروسمت خودش میکشید بیشتر مواقع حالم خراب میشد خودم هم نمیدونم چرا انکار میخواستم برم تواینه .
اینقدر حرکات غیر عادی داشتم اونجا ترسیدم و اونجا رو ترک کردم و الان چند سالیه اونجا نرفتم .البته اون باشگاه تو یافت آباده و نزدیک قبرستونه یعنی کمی بالاتر قبرستونه .درضمن یکی اون روز که باهم رفته بودیم پیک نیک چیتگر میکفت توی یافت آباد یه قلعه هست که در ورودی زندگی اجنه اونجاست گفت دونفر رو اجنه بردن وپس نمیدن یعنی اول خودشون ورود کردن و بعد رفتن یکیشون برگشته ولی اون یکی روپس نمیدن
واون اقا میکفت حتی پسرخاله ام که اسم کوچکش مهران هست با چند نفر رفتن توی قلعه تا اون کسی رو که بردن پس بگیرن ازشون پس ندادن .نمی دونم چه حد درسته یانه
ولی باشگاهی که من میرفتم اونم تویافت آباد بود اونم دم قبرستان حالم همه آش خراب میشد یا میخواستم برم تواینه یا ساعتهام گم میشد .
حتی اونشب که تنها خونه خوابیده بودم یکی از لامپها رو روشن گذاشتم .اخه من بیشتر شبها تنهام بعضی شبها پسرم بیرونه زود میاد بعضی وقتها دیرتر باباشم بیشتر شبها خونه نمیاد ،تنها خوابیده بودم کسی خونه نبود منم یک لامپ کوچیک روشن کذاشتم بعد که بیدار شدم دیدم لامپ خاموشه .باخودم فکر کردم شاید سوخته ولی دیدم نه نسوخته بلکه کسی با کلید خاموش کرده .هنوز توفکرشم من تنها بودم وکسی خونه نیومده کی کلید برق رو وقتی خواب بودم خاموش کرده .یکی هم اون شب نصف شب باز تنها بودم از خواب بیدار شدم انگار یه موجود قد کوتاه جلو م ایستاده بود .نترسیدم تا چشمامو بازکنم بلندم غیب شد .نمیدونم ولی ازش نترسیدم .
یعنی اون موجود کوتوله برق رو خاموش کرده بود حتی یکبار در روباز کرد از خونه خارج شد ودر روبست ولی من فقط بازوبسته شدن در رودیدم .فقط این دوتا موضوع اون کوتوله و کلید برق تو چند شب نزدیک هم بود و همین یکی دوهفته پیش ولی من نمیترسم .
من اصلا از هیچی نمیترسم یعنی از اجنه وکوتوله نمیترسم .