ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

پاگشا

به نام‌خدا

اصلا حوصله قصه تعریف کردن‌ندارم .اعصاب گله کردن پشت کسی حرف زدن هم‌ندارم .اصلا دوست ندارم به هیچ کسی فکر کنم ،دلم یه جای دنج می‌خواد کسی باهام‌حرف نزنه منم با هیچ کس حرف نزنم .دلم یه اتاق تنهایی می‌خواد شاید دلم‌مسافرت می‌خواد ولی نمیشه فعلا کارم زیاده .

بقیه رو باید ولشون کنم برن پی کارشون ،الان ازکیه باهیچ کس بجز دلارام گفتگوی تلفنی ندارم ،اصلا نباید باکسی حرف بزنم چون‌اعصابشو ندارم ،کسی هم‌زنگ نمیزنه تلفن من زنگ خور نداره .هیچ کس زنگ نمیزنه حتی مادرم

دفعه آخری که اینجا بود دلارام‌ناهار دعوتش کرد باهم‌رفتیم‌خونش ناهار من بهش گفتم قورمه سبزی درست کنه اونم طفلک‌چندجور غذا درست کرده بود ولی تا من برم بیرون برگردم مادرم رفته بود .حتی نمونده بود میوه شو بخوره بعد سالها آمده بود دیدن ما ازکیه‌نیومده بود ولی نمی‌دونم چرا خونه دلارام نموند سریع رفت .

کلا الان باهیچ کس رابطه نزدیک ندارم

همه رفتن دنبال کارها زندگیشون منم باید برم دنبال زندگی خودم

یک عالمه کارهست که انجام‌بدم ،اونها حتی برای عروسی آمدن هم‌ناز میکردن چه برسه برای بعد

برای پاگشا دلارام دعوتشون کردیم کلی گوشت چرخ شده خریدیم وکلی کتف وبال و فیله مرغ برای کباب و وسایل

چندین میلیون هزینه کردیم دعوتشون‌کردیم‌اولش گفتن میایم بااون حال که شاید دستش خالی بود وچک‌داشت کلی وسایل خریدیم اونها نیومدن

همه چی موند تو یخچال این نه دومین نه چندمین باری بود که مادرم‌هم‌بازی دراورده بود .

واسه پاگشای بعد عقد اقای غ گفت مامانت بیاد کمک کنه غذا درست‌کنید

من تمام فامیل مجتبی دعوت کرده بودم و برای اولین بار بود که فامیلهاشون داشتن میومدن

مادرم وخواهرم قرار شد بیان اولش گفتن میایم به خواهرم گفتم یک روز قبل بیا کمک کن

ولی هیچ کدوم نیومدن همه کارهام رو‌هم خودم کردم

نه میدونین اینها پیش خودشون فکر میکردن من از پس کارهام برنمیاد جلو فامیل مجتبی ضایع میشم

از قصد نیومدن

در حالیکه همه چیز عالی از آب درآمد و من بهترین غذاها و‌دسرها و سالادها رو درست کردم فکر میکردن‌من‌نمبتونم‌غذای پنجاه یا صدنفر رو بپزم

پیش خودشون فکر میکنن من فقط ظاهر دارم یعنی از قصد میخواستن ضایعم‌کنن بهم کمک نکنن تا همه چیز خوب پیش نره

ولی اتفاقا از همیشه بهتر شد حتی برای برای برای یلدایی هم برای کمک‌نیومدن من یک عالمه پسر وغذای متنوع و فینگر فود درست کردم بادکنک دلارام

دوتایی همه کارهارو کردیم موقع شام‌هم که باید برنج‌رو‌دم‌میکردم

مادرم جیم شد خودم تنهایی برنج صد نفر رودم کردم

جوجه ها هم‌خوب شدن ولی مادرم نمی‌دونم دقیقا سر برنج‌دو‌کردن غیبش زد

اولش اومدکفگیر رو‌برداشت سه چهار بار هم‌زد ولی یک‌دقیقه وایستاد بعد گذاشت رفت من موندم دیگ برنج

ولی برنجم‌ عالی درآمد قبلش یک چند تا فیلم درمورد برنج صد نفره دیدم

فکر میکردن‌برنجم‌بدمیشه ابروم‌جلو‌فامیلا میره میخواستن‌بگن اینها فقط به خودشون میرسن قیافه هاشون‌خوبه صبح تاشب به قروفرشون میرسن

فقط ظاهر دارن بلد نیستن غذا بپزن

اخه انگار همشون‌دست به دست هم‌داده‌بودن تا هیچ کمکی نکنن

ولی فکر کن من چقدر کار کرده بودم

چقدر آشپزی کرده بودم

الان‌دلارام‌از مادرشوهرش بهتر غذا میخوره با سن کمش

در حالیکه خیلی هم‌به ظاهرش اهمیت میده وکلا به لباس ‌ظاهرش بی نهایت حساسه

هر‌چی بود اینها هم تموم شد اون موقع پاگشا بعد عروسی هم‌تموم شد

الان مدتیه به هیچ کس زنگ نزدم حوصله هم‌ندارم

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۱
13:7
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />