ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

10/10

به نام خدا

امروز ده دی ارسال هزاروچهارصدویک

حالم نه خوبه نه بد

یک حس غم دارم یه غم عمیق که سالهاست همراه منه وهمیشه سعی میکنم به روی خودم نیارم

ولی حسابی گرفته شده احوالم

باهمه اینها باز خودم رو به بی خیالی میزم وسعی میکنم به خیلی چیزها فکر نکنم .

شاید توی این زندگی زندگی رو فراموش کرده باشم ولی مجبور بودم به همه چیز

چاره ای نداشتم رضا دادم به داده پروردگار

خیلی وقتها میگن آدم هرکاری بخواد میتونه بکنه ولی من نتونستم هرکاری بکنم .

یک عالمه آدم سرراهم بودن که نمیکذاشتن هرکاری بکنم .

الانم دارم زندگیمو میکنم

دیروز این قدر مخم بهم ریخته بود که نفهمیدم جمعه است بلند شدم رفتم سر کلاس .

الانم مینویسم تا تخلیه شم اخه حالم زیاد خوب نیست

هوا همچنان سرده امروز ولی آفتابی بود ولی سرمای زیاد بود

امروزم رفتم باشگاه نیمه تمرین قبلیمو‌زدم این ماه برنامه جدید گرفتم

برنامه ام از پرس پا و هاک پا شروع میشه پرس سینه و قفسه سینه هم‌داره لانگز نیم کت و کیک بک کیک ساید و پل باسن هالتر اسکات سیم کش و اخرش هم با دوچرخه ‌اسکای و بتل روپ و بارفیکس به پایان میرسه

البته این یه برنامه عمومی

‌فعلا که انجامش دادم نصفشو تو دوجلسه زده بودم مونده بود نصف دیگه آش که این جلسه انجام دادم .زود تموم شد .

اینم سرگرمی و تفریح منه چیزی که دوستش دارم ورزش کردنه .

ناهار هم سبزی پلو داشتم .

سعی کردم به هیچی فکر نکنم

الانم یه چایی خوردم با یه مشت کشمش

حوصله هم ندارم بگم دارم به چه چیزهایی فکر میکنم .

با دلارام‌صحبت کردم بیرون بود

با خواهرم دیروز حرف زدم با برادرم حرف زدم

وبایکی دونفر دیگه که الان نمیخوام بگم درمورد چی وکی

هنوز شام‌درست نکردم

اصلا نمیدونم چی درست کنم .

باید یک کم فکر کنم در مورد همه چیز ولی شاید همه چیز درست بشه

نمی خوام گریه کنم

نمی خوام حرف بزنم دوست دارم حرف نزنم

حتی آهنگ دوست ندارم

حتی فیلم دوست ندارم

بایدفکر کنم به همه چیز

اینجا زیاد خوب نیست

جای شعرو قصه است

منم حوصله قصه تعریف کردن ندارم

وقتی بچه بودم پدربزرگ وقتی برف میومد بهمون قصه میگفت

قصه حسن کچل قصه دیو وحسن کچل پدرم قصه میگفت شبهای زمستون ولی من فقط یکی دوتا شو یادمه یکیش امیرخان بود واقعا گرگه

شاید بقیه شو گوش ندادم

الان دارم فکر میکنم بعضی وقتها میگم کاش وقتی پدر بزرگ مادربزرگهام زنده بودن بیشتر ازشون سوال میپرسیدم‌در مورد گذشته ‌زندگی‌هاشون

بعد الان میتونستم قصه اونها رو بنویسم ولی من زیادنپرسیدم

کنارشون نبودم

‌پدر بزرگ شاید خیلی قصه داشت که بهم بگه یا داستان‌هایی از گذشته

وقتی بچه بودم چند تا مادربزرگ داشتم مادربزرگهای پدرم زنده بودن ولی من ازشون چیزی نپرسیدم اصلا من بچه بودم اونها از دنیا رفتن

تنها خاطراتی که ازشون دارم خونشون وخودشون همین

ادمهای دوروبرمن ادمهای ساکتی بودن

مادر پدرم خیلی ساکت بود خیلی کم حرف میزد و خیلی کارمیکرد .

اونها از نواده های یک آدم معروف تو منطقه خودشون بودن

نمیدونم من که زیاد نپرسیدم ولی کلا یک اخلاق بخصوص داشتن کم حرفی وسکوت

الکی محبت نمیکردن من تو تمام دوران بچگیم خونه مادربزرگم رفتم هیچ وقت بامن بدرفتاری نکردن

من بچه اول خانواده بودم و نوه پسری اولشون

هیچی نمیگفتن مادربزرگ فقط کاسه رو پر روغن حیوانی میکرد و به من میگفت بخور

نون محلی میپخت و واسمون کره محلی درست میکرد

فقط بهمون میرسید ولی چیزی نمیگفت

حتی بهم نمیگفت این استکانها رو بشور همه کارهارو خودش میکرد

من فقط بازی میکردم همین

کلا زیاد سکوت برقرار بود کسی دعوا نمیکرد داد نمیزد

زنها جور دیگه ای بودن

ولی من قصه هاشونم نفهمیدم

بعد هم از دنیا رفتن

الانم شاید گاهی سکوت خیلی خوب باشه واقعا هم محبت بیجا خوب نیست حرف زدن زیاد هم خوب نیست ‌

گاهی باید بگذاری مغزت تو سکوت استراحت کنه تا اعصابت آروم شه

اونها تو دار بودن و حرفاشونو به مردم نمیزدن و هیچ کس نمیدونست چه طور زندگی میکنن

زندگی میکردن کار میکردن

هرچی من الان فقط دوست دارم بی خیال باشم وغصه چیزی رو نخورم

شاید بعد فکر کردم وچیزی نوشتم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه دهم دی ۱۴۰۱
21:17
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />