ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

16/۱۰

به نام خدا

دیگر به قلبم غم‌نمانده

نه دل مانده نه غم

به دوچشمم هم

نمانده دیگر اشک

نمی گریم به غم‌هایم

نه بر دل حسرتی دارم

نه میل چیزی

برهردوجهان نمی کنم میلی

پشت‌کردم‌به هردوجهان

دیگر به جهان هم‌برنمی گردم

پرگشودم از عالم رفتم

به خدا دیگر برنمی گردم

پر وا نکنم که برگردم

انقدر اختیار دارم

که عالمی را به آتش بکشانم

در آخرت هم کسی به دادخواهی نگیرد دامانم

نه آهی نه حسرتی نه راهی

نه می ایم نه می آیی نه میخواهم نه میخواهی

نه دل را گریان کنم بحرت

که حیف است دوچشمانم

به‌هر تار مویم جهانی آویخته

چه میگویی به من

که من سلطانی چیره دستم

که هر دوعالم بگیرم‌به یک دستم

برو‌دیگر حدیث این جهان وان جهان را

مگو بامن

مگو بامن

از عشق مگو از یار مگو

که هر تار مویم هزاران مرد است

مرا چه حاجت یاران

که یاران را نمی خواهم

همه عالم فدای تار موهایم

همه جان‌ها اسیر جان من خواهد بود

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه شانزدهم دی ۱۴۰۱
12:1
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />