ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

24/10

به نام خدا

وهوا خیلی سرده منم سرما خوردم بینیم کیپ شده کمی گلوم درد میکنه .

الان بخور آب گرم دادم هی ای میگذارم بجوشه بخور کنه .

عصری رفتم بیرون خیلی سرد بود بیش از حد سرد

مارکتم دوستای پسرم بودن نشد وایستم برگشتم خونه .

امروز باشگاه تعطیل بود بیشتر شهرها بخاطر سردی هوا و برف وبوران تعطیله .

دلم نگرفته دلم تنگ نشده هوای هیچ کس رو‌نکرده

غمگین‌ نیستم چند روزه بی خیالم

نه غم نه غصه نه فکر نه دوست داشتن نه نفرت هیچی نیست

‌به کارهام میرسم .یک عالمه کار برای انجام دارم مثلا توی این سرما باید فرش اشپزخونه رومیشستم .

دوروز که برف میومد امروز رفتم شستمش ولی سردم نشد انگار آب از هوا گرمتر بود .هیچ سرمایی حس نکردم .

دلم باهیچ کس نیست روحم با هیچ کس نیست کلا بی کسم

خیلی وقته رها کردم همه رو

بی خیال همه ام

امروز زیاد به خدا هم فکر نکردم

چن‌وقته حتی به اسمون نگاه نکردم حتی به زمین نگاه نکردم به مردم‌هم نگاه نکردم

همه رو ول کردم تا ابد

چاره ای نداشتم باید ولشون میکردم داشتن من رو‌خفه میکردن من رو میکشتن

به من میگفتن برو

سالهاست که بهم میگن برو ولی دقیقا نمی دونم کجا

من کسی روندارم

نیازی هم بهشون ندارم

بی همگان به سرشود

ساحل
شنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۱
21:19
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />