پنجره ی روبه خدا .ساحل .سپید .حرف دل ادبی
پنجره ی ما روبه خداست
بازکه میکنی پنجره را مشتری پیداست
پنجره ی ما روبه خداست
خدایی که همه چیزرا میداند
همه جارامیبیند
حتی ازپشت پرده های ضخیم
حتی داخل صندوق را میداند
داخل دفتر اشعاررا میداند
می داند چه کسی کجاست
پنجره باز یابسته فرقی ندارد
او اینجاست
می رود پابه پایم
می خورد هرچه می خورم
مینوشد ازفنجانم
می خواند شعری راکه میخوانم
خدا می اید ازپنجره داخل
باهمان نورکه می تابد
باهمان هوایی که درنفسها می اید
خدا می اید بایک قاصدک
با پروازشاپرک
دروپنجره فرقی ندارد
اومی اید به همان اتاقی که گلیمی کهنه دارد
پنجره قصربا پرده زربفت
یا اتاقک کلبه ی چوبی فرقی ندارد
یا پنجره کوچک یک خانه ی شهری
خدا می اید بانوربااب
خدامینوشد ازفنجانم
ومی خواند قصه ای که می خوانم
ومی داند انچه رامیدانم یا نمی دانم
می نویسدشعروترانه وسرود
خدا می خواند اوازی
خدا می اید از پنجره های دور
خدا اینجاست همینجا