جسم زیبا علاج درد نیست .ساحل
در محنت اباد جهان
به جز رنج گنج نیست
از زمانه جز الم ودرد نیست
گر خوشی دوروزه دارد
که هرکه چند روزی اینجا مهمان است
گرکه روی زیبا کم نیست
لیکن قلب زیبا اندکیست
روح باید درجسم عقل باید درسر
که جسم زیبا علاج درد نیست
شعر وادبیات ومتون ادبی
در محنت اباد جهان
به جز رنج گنج نیست
از زمانه جز الم ودرد نیست
گر خوشی دوروزه دارد
که هرکه چند روزی اینجا مهمان است
گرکه روی زیبا کم نیست
لیکن قلب زیبا اندکیست
روح باید درجسم عقل باید درسر
که جسم زیبا علاج درد نیست
طلوع میکند از افق چهره ی توبهار
نوبر بهاراست توت فرنگی های سرخ لبانت
وشب که از شام زلف تواغاز میشود
سراسر زندگیم قصه ی توست
کجای این زندگی منم
انگار که من در گذرزمان توشده ام
به نام خدا .
امروز دوم خرداد نودونه شمسی است .
امدم ،دیدم ،رفتم
این قصه ی زندگی بشر است ازاغاز البته کارهای دیگری هم انجام میدهد .می پزد ،می شوید ،می خورد ،می اید 'می رود ،می کارد ،می اورد ،راه می رود ،می کشد ،می اراید وخیلی کارهای دیگه حتی می داند ،می نویسد ،می سراید .
امروز که پاشدم یه حالی دارم الان یه حال خاصی دارم توتنم یه سر رفتم بیرون همه جا بسته بود برگشتم خونه .الان یه جوریم یه درد خفیف توکمرمه یه حالتی منگی توسرمه ویک حالت کرختی توتنمه نمی دونم چمه .باید بروم باشگاه ثبت نام کنم .این طوری نمیشه خونه بمونم حالمو بدمیکنه .زندگیم هیچ هیجان خاصی نداره ... .........
امروز هم مثل صبح روزهای گذشته شروع شد .صبحونه نخوردم یک چای نوشیدم فیلم دیدم الان شد .واسه ناهار هم یخچال پرخوراکیه .پسرم رفته دوستش یوسف روببره راه بندازه بره سربازی .دخترم داره فیلم میبینه .فیلم ترکی .من هم اخبار گوش میکنم خبر حاکی از گسترش ویروس کرونای انگلیسی است .گویی تمام کشورها مرزهاشونو رو انگلیس بستند .نوعی ویروس انگلیسی باقابلیت انتشار بالا.گفت که قیمت پوند هم پایین امده .ما هم بیشتر خونه ایم زیاد بیرون نمیریم .از قم هم اطلاعاتی دارم همه خوبن .فعلا باید فن شعر رو بهتر وقویتر یاد بگیرم .دیروز درمورد ایجازورنگ وقرینه سازی مطلب خوندم. نوشته بود سختترین صنعت صنعت شعر هست. واقعا که شعر هم جزو صنعت حساب میشه .فقط یک صنعت ادبی وفرهنگی که برای ذهن واحساس ادمها ساخته میشه .
ساحل نادری 🌸🌸🌸🌸
به نام رب الارباب
کلبه ای ساخته یم دیوارش همه عشق
درها از محبت
صندلیهایش از وفاست
ومیزش ازصفا
دیوار کوبی زده ایم بردیوار از هنر
در اشپزخانه ی ان خانه غذا میپزیم با چراغی افروخته ازمهر
اندوخته خانه از مهرخداست
وبجز عشق دران خانه مجو
در حیاطش گل کاشته ایم برگهایش از صمیمیت وعشق
وگلبرگهایش از نور خدا
روشنی خانه ی مان از نور خداست
همه الهام ورموز الهیت
در ان خانه نیست بجز رب جمیل
جز مهرومحبت دوست یافت نشد درخانه ی ما
مثل گلدونها دلم می خواد شکوفاشی
دلم می خواد هرکی ارزوش باشه که جای توباشه
تا اخر عالم دلم می خواد موفق شی
نمی خوام یک تارموهم ازسرت کم شه
سرزلفت چین وچینه
دلم از سرزلف تو خوشه میچینه
دلم دنبال دلته
ارزوی دلم دیدنته
درمون دردم یک بوسه ازلبته
در لحظات وثانیه ها
که سرشار اززندگیست
وتلا طم موجهای نورانی خورشید
وشب های بلند وکوتا ه
وثانیه های گذرای تلخ وشیرین
که میگذرد وصرف عشق میشود
وخانه هایی که پذیرای عشق هستند
وچشم های گریان از غمها
ولب های گویایی که میگویند
می اید یک عاشق
عاشق ولی کدام عاشق
عاشقان زندگی وطراوت
عاشقان زندگی های شاد ولبخندهای همیشگی
ونازنینان که در برمعشوق هستند
لبهایی که لبهایی را بوسیده یا نبوسیده اند
دلبران را
زندگی باکره هایی که همیشه بکر مانده اند
ازدستبرد زنان ومردان
در سایه ی پاکیها وقداست
باکره های همیشگی که پنهانند از چشم دیگران
باکره از دستبرد زمان باکره ازدستبردهمه
باکره ازپیری باکره از فرسودن
باکره از همه ی بدیها وخشونت ها
یک باکره ی مقدس وپاک
باید همه ی بدیها وزشتیها را باکره کرد
روزگاران اندوه را باید باکره کرد
دوشیزگی روزگاری که هیچ دست اهریمنی دست نیازیده به انسان
دوشیزگی
دوشیزگی از فرسایش وفرسودن
بکارت از فقر ونداشتن
دوشیزگی از نداشتنها ونبودنها
دوشیزگی از دنیای پرخشونت مردان
باید دوشیزه بود زمانی که گرگها احاطه ات کردند
چگونه باید پاک ومقدس ماند کجاست مریم وکو احساس دوشیزگی وپاکی
وگوشی وچشمی که نشنیده وندیده چیزهای زشت وناپسند
باید ستود خداوند را
باید شست پلیدیها را
پس ازشکستهای عشقی
پس از پیوند ناموفق وپس از جنگها
باید پاک شد باید تطهیر کرد درون وجسم را از همه الاینده های اجتماعی
بهار امد گل امد
نسرین وسنبل امد
گل دسته دسته تو باغچه ها نشسته
هزار تا بلبل شاد روشاخه ها نشسته
ابرهای پرزباران تواسمون نشسته
نوروز سبز وزیبا با گلها وشکوفه
شهر هارو اذین بسته
هفت سین وهفت تا سینش
تو سفره ها نشسته
تخم مرغ رنگی
توظرفهای سفالی با پولکهای رنگی
توبشقابها نشسته
اسکناس تا نخورده
عیدی نوگلهای نوشکفته
نقل ونبات وشیرینی
گل وبهار وببینی
خندون لبها همه
دلها همه شاد شاد
تق تق تق بر درزد
بهار امد گل اورد باخود شکوفه اورد
درخت جوانه برسر اورد
بهار توی شهر ودشت
لبخندزیبا اورد
گلها واشدن وخندیدند
پرنده ها پریدند
کلاغ امد قارقار کرد
بهار امد بهار امد
بلبل امدچه چه کرد
گفت به به به این بهاران
پرستوی زیبا روی بوم لانه کرد
بهار گفت به به به
باغ خندید قه قه قه
اسمون ابری شد باریدوبارید
خیابونها روتر کرد
دشتها پر شد از بنفشه ها
شقایق تو دشت لبخندزد
دست درخت واشد و شکوفه ها را
ریخت تو دامن یه دختر
گفتم که رخت گفت خلد برین است
گفتم که دوچشمت گفت روضه ی رضوان
گفتم که دهانت گفت چشمه ی کوثر
گفتم که دودستت گفت شاخه ی طوبی
گفتم که بیایی گفت نتوانم
گفتم که کجایی گفت برعرش اکبر .
کیهان می دانی چند ستاره داری
وچندین زندگی درتوجریان دارد
عدد سیاره هایت رامیدانی
یا عددمردمان خوشبخت را
می دانی خوشبختی کجا زندگی میکند
میدانی مرغ شانس کی برشانه ی ما مینشیند
میدانی خوشبختترین موجود کیست
خوش به حالت کیهان
از غصه ها خبرنداری
وتعداد غم های عالم رانمی دانی
برایت یک یا دوستاره بیش یاکم فرق ندارد
سیاره ما هیچ نیست نزدتو
بودونبودش رامی فهمی
غم های مردمانش رامیفهمی
اصلا وقتی مردمانش درد دارند جاییت درد میگیرد
خوش به حالت که درد را نمیفهمی
کیهان جانم ای کهکشان جان عزیزم راه شیری منظومه ی شمسی ما همسایگان خورشیدیم
خواستی ادرس مارا بدانی من در زمین زندگی میکنم درسیاره ی سوم منظومه ی شمسی درایران .تهران .
پنجره ی ما روبه خداست
بازکه میکنی پنجره را مشتری پیداست
پنجره ی ما روبه خداست
خدایی که همه چیزرا میداند
همه جارامیبیند
حتی ازپشت پرده های ضخیم
حتی داخل صندوق را میداند
داخل دفتر اشعاررا میداند
می داند چه کسی کجاست
پنجره باز یابسته فرقی ندارد
او اینجاست
می رود پابه پایم
می خورد هرچه می خورم
مینوشد ازفنجانم
می خواند شعری راکه میخوانم
خدا می اید ازپنجره داخل
باهمان نورکه می تابد
باهمان هوایی که درنفسها می اید
خدا می اید بایک قاصدک
با پروازشاپرک
دروپنجره فرقی ندارد
اومی اید به همان اتاقی که گلیمی کهنه دارد
پنجره قصربا پرده زربفت
یا اتاقک کلبه ی چوبی فرقی ندارد
یا پنجره کوچک یک خانه ی شهری
خدا می اید بانوربااب
خدامینوشد ازفنجانم
ومی خواند قصه ای که می خوانم
ومی داند انچه رامیدانم یا نمی دانم
می نویسدشعروترانه وسرود
خدا می خواند اوازی
خدا می اید از پنجره های دور
خدا اینجاست همینجا
اتاق ته باغ منتظر چراغ توست
یک چراغ بیاور برای اتاق
ویک کلید برای در باغ گلها
باغچه خشکیده گلها اب نخوردند
باخودت باران بیاور
کسی باید کوچه هارا باباران بشوید
ان شب تیره گذشت
روشنی روز رسید
غم های دیشب رفتند وقت سحر
تمام دعواهای دیروز وپریروز
همه ی حرفهای دروغ ونامربوط
بادهوابودندو باباد رفتند
تمام فریادهایت
تبدیل شد به سکوت
همه ی تهدیدهایت وناسزاهایت
راکهنه فروشی خرید
انداخت ته کیسه وباخودبرد
دادهایت راخداشنید
همه ی بیدادهایت رادید
چه سود که عمر رفته برنمیگرددزود
از هیچ فروشنده ای نمیشود زمان خرید
در هیچ فروشگاهی نمی فروشند جوانی را
همه ی نوجوانی وروزگار زیبایی وتازگی را
هیچ جا نمی فروشند احساس
هیچ کجا باعشق چوب کبریتی نمی فروشند
روی همه ی اجناس قیمت دارد
ولی روی احساس وجوانی وزیبایی هیچ نخورده قیمت
چه ارزان است عمرادم
چه راحت میرود برباد فناهستی یک انسان
همه چیز گران است جزانسان
می گذرم از گذرگاهی که چندروزیست سفرش
زمانه هرچه مارا کوفت بگذار بکوبد
من هم زمانه را خواهم کوبید
باقلبم احساسم وبا قدرت ایمانم
دنیا هرچه قوی باشد باتمام قوایش
من ایستاده ام اینجا تنها با قوای عقل ،درک ،ایمان ،احساس
هرچه یورش اورد جنگاور جنگی زمانه
من قویترم
زرهی برتن میکنم از ایمان وشهامت وقدرت الهی
وشمشیری بدست میگیرم از شمشیرهای اسمانی
وتکه تکه میکنم تمام دردهای زمانه را
تمام کاستیهایش را ومی ایستم دربرابر حمله هایش
اگر که دریا طوفانی باشداگر مواج باشد
خدا ناخدای من است
ومن مسلحم به قدرت ایمان
ومن زنده ی جاوید هستم
باقی هستم
همیشه تاابد
دریا روزی خواهدخشکید
اقیانوس تبخیر خواهدشد
حتی خورشید هم روزی خواهد رفت
وهمه ی منظومه روزی فروخواهد پاشید
حتی یک درخت هم روزی نخواهد ماند
ولی من پاینده ی جاویدم
من از عشق افریده شده ام
من روح خدایم درکالبد انسان
همه خواهند مرد بجزخدا ومن هم ازخدا هستم
وهیچ چیز وهیچ کس برخدا چیره نخواهد شد
من زنده ی جاویدم .
ایزد توانا مالک دانا حی وحاضر
مالک کوثر صاحب بهشت وخدای اکبر
مالک هرچه هست دانای کل
ذوالجلال وجبروت داریم براو توکل
جز اونخوانیم جز اوندانیم
شاهد وماجد حامد وکامل جز او نخوانیم
واحد است او در گیتی
جاریست او1 در همه گیتی
نامش بربلندای عرش
قدرتش شامل همه عالم
از همه بالا برهمه دانا
راهی اوییم
یادش دردل نامش برلب
نور ذاتش تابیده بر گیتی
روشن از رویش پهنه ی هستی
ازهرجمیل جمالش فزونتر
از هرچه هست بالا وبرتر
زبان بنده ازوصفش قاصر
فروغ ایزد