ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

گردنبند قیمتی ۸.ساحل . داستانک ✨

به نام‌خدا

زنگ در روزدن ،فهیمه ایفون رو‌ورداشت یه زن پشت دربود وگفت :فهیمه جون در روباز کن . فهیمه ;بله و درروباز کرد .

بعد چند سال سروکله خواهرشوهرش بتول پیدا شده بود .

یکی دوسالی بود باهاشون رفت وامد نداشتن .

بتول که بچه ها بهش میگفتن عمه بتی آمده بود خونه فهیمه .

سلام کرد و داخل شد و فهیمه رو دراغوش گرفت وروبوسی کرد .

عزیزم خیلی دلم برای تو وبچه ها تنگ شده بود .

امدم سری بهتون بزنم بخدا از وقتی برادرم اسدلله فوت کرده یک روز نیست به یاد خودش وخوبیها ش نباشم .

الانم دیگه طاقت نیاوردم گفتم‌بیام‌سری به خانواده آش بزنم .

فهیمه :بله خوب کاری کردی بتی جون منم تنهام

یعنی بچه ها که سروسامون گرفتن و منم تنها شدم .

البته بچه ها شونو صبح تاشب توحیاط حین بازی میبینم ولی هرکس مشغول کار خودشه .

چه خبر از همسرت ‌وبچه ها همگی خوبن دخترت فرشته چطوره کجان

شنیدم‌رفتن کانادا .

بتول :بله دخترم با پسر عموش ازدواج کرد و بعدش باهم رفتن کانادا الانم خیلی خوشحالن

به منم گفته دعوتنامه بفرستم بیا یکی دوماهی اینجا بمون .

فهیمه :بله خوبه اگه یه سری بری برات خوبه

بعدهم فهیمه رفت اشپزخونه بساط پذیرایی رو جور کرد ‌زنگ زد بچه هاش بیان شام‌عمه شونم ببینن

شب بچه ها ازش پرسیدن مادر چیشد از دزد خبری نشد .ً این وسط عمه بتول هم ازدزدی خبر دار شد .

فهیمه گفت :نه هنوز خبری نیست .

اونشب نیمه های شب با سروصدا از خونه کامران ‌پریناز بتول و فهیمه از خواب پریدن و دویدن طرف خونشون .

بدجوری دعواشون شده بود ‌کامران با گلدون کوبیده بود به پای پریناز

یعنی میخواسته پرت کنه خورده بود به پای پریناز زخمی شده بود و توی صورتش جای کبودی و سیلی بود .

وداشت گریه می‌کرد و اگه نمیگرفتنش می کشتش .فهیمه خیلی شرمنده شد جلوی خواهرشوهرش این اولین بار بود که همچین اتفاقی افتاده بود .

‌دختر کوچولوی پریناز گلنسا داشت گریه می‌کرد

وبه باباش بدوبیرا میگفت بخاطر زدن مادرش ‌. چقدر بدشد که عمه بتول از دعوای خونه کامران خبر دارشد .

ولی این شروع این دعواها بود اونها آرومشون کردن و بعد برگشتن خونشون ‌.

صبح زود پریناز از خواب بیدارشد ورفت خونه مادرش و اخرشب موقعی که کامران خواب بود برگشت خونه و تا چند مدت باهاش حرف نزد

ولی نمی دونست چه اتفاقاتی داره میفته و کلا کامران یه کامران دیکه شده بود ‌.

هنوز دزد طلاها پیدا نشده بود

ولی از کامران هم خبرهای خوبی نبود یعنی هرروز به گوشیش زنگ میزدن و طلبکارهای زیادی میومدن در خونه که چکهای برگشتی کامران دستشو ن بود و برای طلبشان میومدن درخونه .

هرروز هم خونه بداخلاقی ودعوا می‌کرد .

روزی نبود طلبکار در کامران رو نزنه و کلا ورشکسته وبدهکار بود مثل اینکه معتاد شده بود و با دوستاش قمار مرده و مغازه شو باخته بود و کل داراییش هم مال طلبکارها بود

یک روز که مشکل و دعواهاشون بالا گرفت با پریناز اون رفت خونه مادرش ‌دیگه برنگشت و تقاضای طلاق داد ‌

دزد طلاها ‌گردنبند هم کسی جز کامران نبود

کامران وقتی ورشکسته شده بود و مغازه شو باخته ومعتاد شده بود وقتی دید بدهی‌هاش خیلی زیاده ‌دیگه نمی تونه پاسخگو باشه نقشه دزدی از مادرش روکشید .

به مادرش تو جشن عروسی قرص خواب خوروند و شب صندوق روشکوند و طلاهارو برد .

والان با ثابت شدن اعتیاد اون به مواد و قمارکردن و فساد اخلاقی و ورشکستگی و لو رفت که دزد خود کامران بوده .

پریناز هم وقتی دیگه نتونست اخلاق بد واعتیاد ودزد بودن کامران رو تحمل کنه ازش جدا شد و رفت دنبال زندگیش .

فقط این فهیمه بود که مونده بود اون وسط وباخودش فکر می‌کرد چه کوتاهی کرده که این اتفاقات برای خودش و بچه هاش افتاده ‌

پایان

ساحل
جمعه سی و یکم تیر ۱۴۰۱
13:29

گردنبند قیمتی ۷.ساحل . داستانک ✨

به نام خدا

فهیمه بعد ازبرگشتن به خونه به موضوع فکر کرد و اینکه چه باید بکنه .

نمی تونست به بچه هاش بگه که احمدی گفته دزد از داخل خانواده ی فهیمه است .

ممکنه عروسش یا داماداش ساحتی دختراش طلاهارو برداشته باشند!

چطور این موضوع روبه کامران بگه که شاید پریناز دزد طلاهاباشه .

واقعا براش دردناک بود کسی بهش قرص خواب داده و دزدی رو انجام داده و تاصبح فهیمه تخت خوابیده و متوجه اون همه سروصدا نشده !

واقعا چه آدم‌هایی رو به عنوان عروس وداماد وارد خانواده آش کرده بود .

بازهم باورش نمیشه ممکنه پریناز دزد باشه .
امکان نداره اون تمام این سال‌هاخیلی باهاش خوب رفتار کرده بود و ذات پلیدی نشون نداده بود .

اگه واقعا کار پریناز باشه دزدی اونوقت کامران بفهمه حتما طلاق میده ولی هنوز چیزی ثابت نشده و هنوز ثابت نشده چه کسی طلاهارو برداشته .

فهیمه بااحمدی تماس گرفت و بهش گفت : سلام اقای احمدی .

احمدی :سلام خانم بفرمایید !

میشه ازتون خواهشی کنم ،فعلا به پسرم و عروسم وکلا خانواده من چیزی راجع به سارق طلاها نگید .

چون هنوز معلوم نیست دزد واقعی کیه و قضیه روشن نشده و اینها یک وقت تو زندگیشون اختلاف میفته .

تا معلوم شدن قضیه درضمن من از خانواده خودم شکایتی ندارم .

نمی تونم ابروی خانواده خودم رو ببرم هرچقدر که چیزایی که ازم بردن ارزشمند باشن !

ابروی پسرم میره درضمن احساس شکست و بدبختی میکنه یا دخترام یا دامادهام رونمی تونم بندازم زندون .

ما خانواده ابرو داری هستیم همسرم یک عمر با ابرو داری زندگی کرده و تو کل منطقه زبانزد مردم بوده تو جوانمردی و سخاوت .

بعد نمیخوام‌پشت سر عروسم یا دامادم‌مردم‌حرف بزنن .
لطفا فعلا چیزی نگید .اگه پرونده هم مشخص شد دزد کیه من شکایت ندارم .

اگه دوباره به چیز جدیدی درمورد پرونده رسیدید و صددرصد فهمیدید که سارق کی بوده با من تماس بگیرید ‌. احمدی :چشم خانم من چیزی به خانواده شما نمیگم فعلا !

شاکی شما هستید و هرموقع بخواهید میتونید پرونده رو به جریان بیاندازید !

اگه موردی بود تماس میگیرم خدانگهدار .

فهیمه :خدانگهدار !

گوشی رو گذاشت و رفت اشپزخونه .

از اونطرف بیاییم خونه پریناز ببینیم چه خبره

پریناز روی مبل نشسته بود و داشت کتاب مورد علاقه شو میخوند .

کامران :عزیزم مدتهاست به من بی توجهی میکنی خیلی وقته باهام حرف نزدی .

پریناز :خوب حرفی نیست بزنم حتما اگه چیزی بود بهت میگفتم .

کامران بی توجهی های شبانه رو هم اضافه کن .جدیدا هم جدا میخوابی .

پریناز : خوب من گرممه الانم تابستونه دوست ندارم توی تختم بجز خودم کسی باشه احساس خفگی ومرگ میکنم .

کامران :ا چرا اولا احساس گرما نمیکرد ی .

پریناز :ولم کن الان حوصله بحث ندارم .

تو کلا دنبال جدل و دعوایی .

من حوصله بحث باتو‌روندارم .

فکر کنم مقصرش خودتوهستی هرچیه بهتره به همه ی کارهایی که این مدت کردی فکر کنی ببینی چیکارا کردی که من دوست ندارم باهات حرف بزنم .

تو کلا پرخاشگر وبداخلاق هستی به احساس من توجه نمیکنی ومن رو دوست نداری و اصلا من رو درک نمیکنی .

درضمن اونی نبودی که تواین سال‌هامن دوست دارم باشی .

اصلا دیگه بامن بحث نکن میخوام برم تو اتاقم

پریناز رفت توی اتاق و پررو بست و به کامران گفت نیا تو اتاق حوصله دیدنتو ندارم

یعنی دعواهاشون شروع شد

.

ساحل
جمعه سی و یکم تیر ۱۴۰۱
10:55

گردنبند قیمتی ۶.داستانک .ساحل

به نام خدا

فهیمه به حرفهای زیبا فکر کرد ،ولی اصلا نمی تونست فکر کنه که دزد ممکنه از درون خانواده خودش باشه .

اونشب که از عروسی برگشتن خونه خیلی سنگین و خسته بود و نمی دونست چرا با اون همه سر وصدا بیدار نشده

اخه در صندوق روکاملا شکونده بودند گربه ای فکر کن آمده اشپزخونه

پای پریناز زخمی شده و زیبا هم توی سالن بوده ‌ولی همه ی اینها رو اون اصلا نفهمیده بود

پریناز شب با دختر ش گلنسا به خونه برگشت

ویک سر به فهیمه زد و ازش پرسید مادر از جناب سروان احمدی خبری نشده زنگ نزده از دزد اطلاعاتی بدست نیاورده

فهیمه :چرا من زنگ زدم گفت فعلا هیچ اطلاعاتی نداریم فعلا شواهد و مدارکی که دارند مثل اینکه درد خیلی حرفه ای بوده هنوز هیچ مدرکی بدست نیاوردن

پریناز گفت واقعا چه دزد حرفه ای

مادر من برم شام درست کنم

کامران امشب بهم گفته واسش دلمه برگ مو براش درست کنم

وبعد هم رفت حیاط و از برگ‌های درشت وسالم مو یک سبد چید و با خودش برد خونه

برگ ها رو شست و برای شام درست کرد

دخترش هم توی حیاط با پریا و ماهان پسر ژینوس بازی می‌کردند

یه تاب دوتایی بود که سوار میشدن و هم‌رو‌هل میدادن

شب که کامران برگشت خونه

اونشب شام رو توی تراس خوردن و بعد هم میوه و تا اخرشب گلنسا توی حیاط بازی می‌کرد

صبح فردا جناب سروان احمدی با فهیمه تماس گرفت و ازش خواست که بره دیدنش و موقع دیدار گفت که ما تار مویی که کنار صندوق افتاده بود رو آزمایش کردیم و طبق اون برای عروس شماست

فهیمه گفت که اونشب عروسش در صندوق رو باز کرده و براش گردنبند آورده

و همیشه توی اون خونه بوده

سروان احمدی گفت که هیچ اثر انگشتی خارج از خانواده روی صندوق نیست و امکان داره که کسی از داخل خانواده طلاها و پولها رو برداشته و دستکش داشته

وشاید شب به فهیمه قرص خواب خوروندن تا متوجه سروصدا نشه

و همه پولها ‌طلاها رو بردن

چون آثاری از شکستگی یا کسی از دیوار پریده باشه تو وجود نداره و کسی که آمده دزدی کلید خونه روداشته وبه راحتی بدون درد سر وارد شده

و آثار شکستگی صندوق هم صحنه سازی بوده

ودزد میتونسته با کلید صندوق روباز کنه

فقط خواستن باشکستن صندوق صحنه سازی کنند که دزدی از بیرون واسه دزدی آمده

فهیمه ناراحت شد وگفت امکان نداره

بچه های من خیلی خوبند و مهربون و امکان نداره من باتربیتشون کرده باشم

جناب احمدی من اگه بچه هامو ببرم زیر سوال

خودم‌زیر سوال میرم اونها زیر دست من بزرگ شدن

ومن به اونها شیر حروم ندادم

و پدرشون مرد محترم و متدینی بودم لقمه حروم بهشون ندادم که دزد بشن

احمدی دیگه این اتفاق افتاده و شما ببینید یکی از درون خانواده دزدی رو مرتکب شده

فهیمه باناراحتی برگشت خونه و خیلی توخودش بود واصلا به روی خودش نیاورد

حتی به پسرش و دختراش هم‌فعلا چیزی نگفت

ساحل
پنجشنبه سی ام تیر ۱۴۰۱
18:41

گردنبند قیمتی ۵.ساحل .

به نام خدا

صبح زود پریناز از خواب بیدار شد پرده های اتاق خواب روکنار زد

نور وارد اتاق شد

توی حیا ط رونگاه کرد فهیمه داشت گلهارو‌اب میداد

زیبا هم نشسته بود زیر سایه بون داشت مادرش رونگاه می‌کرد

لباسشو عوض کرد و رفت تا دست وروشو بشوره

کامران هم‌بیدار شده بود و‌تواشپزخونه چای میریخت تو فنجان صبحانه

اماده کرده بود ‌

کامران گفت :سلام صبحت بخیر

خوب خوابیدی ،

پریناز گفت اره

کامران بیا صبحانه بخور .گلنسا روهم بیدارکن

مگه نمی خوای بری خونه مادرت

پریناز :بله الان بیدارش میکنم

رفت سر تختخواب گلنسا

دخملم قشنگم نازملم بیدارشو

دید بیدار نمیشه

دستشو پاهاشو ماساژ داد عزیزم بیدارشو

گلنسا پاشد مامان صبح زوده می خوام بخوابم

پریناز :نه پاشو باید بریم خونه عزیز

اخه دختر دایی صبا و مهسا آمدن باهات بازی کنن

بریم اونجا پاشو لباساتم عوض کنم صبحانه بخور بریم

وقتی گلنسا فهمید می‌خواد بره با بچه های همسنش بازی کنه

خواب ازسرش پرید

صبحونه روخوردن ورفتن

از اونطرف زیبا رفت پیش مادرش گفت مادر

فهمیه بله

اونشب که خواستیم بریم عروسی هومن من کلید صندوق رو دادم

‌پریناز واست گردنبند و ست طلاتو‌بیاره

فهیمه :خوب اونم طلارو‌اورد داد به من کلید رو هم داد

گفت :مادر شب وقتی من پاشدم بیام پایین از یخچال آب بردارم بخورم

پریناز اینجا بود پاشم زخمی شده بود بهش گفتم چیشده گفت

گربه آمده بود تو داشت اشپزخونه رو بهم می ریخت

تمام وسایل اشپزخونه رو گربه بهم زده آمدم بیرونش کنم پام خورد به پاییه میز زخمی شد

فهیمه :خوب که چی

مادر این دختره اصلا خوب نیست من از اول ازش خوشم نمی آمد ‌

نکنه کار خودش باشه

طلاهارو دزدیده الانم برده بده به داداشش بردیا ببره بفروشه

فهیمه :مادر جون تهمت گناهه

الکی تهمت نزن

پریناز دختر خوبیه مهربونه

هیچ وقت همچین کاری نمیکنه

تا حالا به ما بی احترامی نکرده

با داداشت کامران خیلی خوبه

همیشه هواشو داره ‌

فکر نمیکنم همچین کاری بکنه

پدرو مادرش آدم‌های خیلی خوب و متدین هستن

زیبا :مادر اون داداشش بردیا واقعا آدم خیلی خوبی نیست

خودشم شاید به خاطر پول وسوسه شده

اخه طلاها واون گردنبند خیلی قیمتیه

مادر نگران نباش بالاخره پلیس دزد طلاهارو پیدا میکنه

زیبا :هرچیه ازمن گفتن بود چه دلیلی داشت نصف شب پاشه بیاد خونه تو

من که دلیلی نمی بینم تازه گفت گربه من که گربه ای ندیدم

حالا مادر من برم پریا رو ببرم حموم بعد هم باید ببرمش کلاس شنا فعلا مادر

مادرش رو بوسید ورفت .

برچسب‌ها: ساحل، گردنبند قیمتی ۵،
ساحل
پنجشنبه سی ام تیر ۱۴۰۱
12:36

گردنبند قیمتی ۴

به نام خدا

اون روز پلیس برای انگشت نگاری و جمع آوری مدارک ‌شواهد به سرای فهمیه آمد و با تمام ساکنان اون عمارت صحبت و بازجویی کرد ...

همه پیش خودشون فکر میکردندیعنی چه کسی طلاها و پولها رو باخودش برده

هرکسی تو‌ذهنش کسی رودزد معرفی می‌کرد

پریناز فکر می‌کرد کار شوهر زیباست

چون شوهر زیبا با خانواده کامران لج بود و از از اول سر تقسیم ارث ومیراث با کامران کلی دعوا داشت

با این حال که با زیبا ساکن اون خونه بودند درحالیکه همسر فهمیه قبل ازمرگ تمام اموالشم به نام فهمیه کرده بود که موقع حیاتش بعد از مرگ اسدلله همسرش دچار ناراحتی و مشکل نشه توسط داماد و عروس

ولی دامادها هرروز زیبا و ژینوس رو که توی شناسنامه به اسم زهرا بود و بعد از ازدواج با شوهرش کامبیز به اسم‌ژینوس تغییر نام داده بود تا جلوی فامیل قرتی شوهرش عقب نمونه و اسم امروزی ترس داشته باشه ؛به جون خانواده فهمیه می انداختن و هرروز دخترها به مادرشون میگفتن که عمارت بزرگ هزار وچند متری به چه درد آدمی مثل اون میخوره

زیبا میگفت مادرجون این عمارت بزرگ رو بفروش سهم مارو بده تا ماهم بریم پی زندگیمون

ولی فهیمه میگفت

نه مادر اینجا یادگار پدر وپدربزرگ تو

من اینجا رو دوست دارم و دوست ندارم برم ساکن یه آپارتمان نقلی بشم

این درخت‌های حیاط رو با پدرت کاشتیم و بهشون آب دادیم تا الان تنومند شدن

من تا زنده هستم اینجا رو نمی فروشم

شب که کامران اومد خونه سلامی کرد و دست وروشو شست و لباساشو عوض کرد و شامشو خورد و رفت روی کاناپه دراز کشید ‌مشغول تلویزیون دیدن شد

پریناز بهش گفت به نظر تو سارق طلاها کی میتونه باشه

کامران گفت نمی دونم

پلیس فعلا مدارک رو جمع آوری کرده اگه به نتیجه برسه وارد رو پیدا کنه خبر میده

‌پریناز گفت راستی فردا میتونی من رو ببری خونه مادرم

مادرم زنگ زد گفت گلنسا رو ببرم اونجا ترکیه ندیدیمش

درضمن برادرم بردیا اونجاست با بچه هاش از رشت آمدن

می خوام ببینمشون دلم تنگ شده واسه بچه هاش

کامران کفت باشه پس صبح زود پاشو ببرمت اونجا

‌بعد دراز کشید روکاناپه

پریناز گفت پس نمیایی تو اتاق بخوابی

جلو تلویزیون خوب نیست بخوابی

من میرم اتاق بخوابم اگه از جات پاشدی اون تنگ آب رو پرکن بگذار یخچال اون گلهایی هم کهخریدی بگذار توگلدون

من امروز خیلی کارداشتم میرم بخوابم حوصله تلویزیون دیدن ندارم

شبت بخیر دخترش روهم که روی مبل خوابش برده بود بغل کرد و باخودش به اتاق بچه برد

گلنسارو روی تختش گذاشت و گونه هاشو بوسید و روشو کشید و رفت تو اتاق خودش بخوابه

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱
21:12

گردنبند قیمتی ۳.ساحل

به نام خدا

صدای زنگ ایفون شنیده شد ‌پریناز طرف ایفون رفت و در رو باز کرد.بعد چند دقیقه یه آقایی بالباس نیروی انتظامی با بیسیم اسلحه به کمر وارد شد و گفت چه اتفاقی افتاده

زیبا گفت جناب سروان تمام یک کیلو ونیم طلای مادرم به اضافه گردنبند ارثیه مادرم که عتیقه مال زمان ناصرالدین شاه قاجار بوده رو به اضافه‌پونصد میلیون نقد پول رو از صندوق مادرم‌دزدیدن

پلیس گفت من رو ببرید به اتاقی که صندوق اونجا بوده ومامورپلیس صندوق روشکسته واتاق روکمی بهم ریخته دید و گفت به هیچ کدوم‌از وسایل اتاق دست نزنید و برای شکایت به دادسرا و کلانتری مراجعه کنید

بعد هم بیسیم زد به‌مافوقش گزارش داد

و بعد از پرسش و پاسخ درمورد اینکه دیشب کجا بودند و هرکس کجا بوده سوالاتی پرسید و‌رفت

فهیمه بابت مغازه های شوهرش تو بازار کرایه میگرفت

اخه زمانی شوهر ش توی بازار حجره داشت و فرش فروشی داشت

حالا بعد مرگ شوهرش یکی از حجره ها دست پسرش کامران بود و اون یکی اجاره بود

حالا همه چیز رو برده بودند ولایت میرفتن شکایت و دادسرا ودنبال دزد بگردن

ساحل
چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱
20:1

گردنبند قیمتی ۲.ساحل .

به نام خدا

کامران تازه از سرکار آمد خونه و سلام کرد

پریناز جوابش رو داد کامران به طرف اتاق رفت تا لباسهاشو عوض کنه و پریناز رفت آشپز خونه تا غذا رو آماده کنه

کامران گفت چه خبر امروز گفت هیچی امروز گلنسا با دختر زیبا دعوا کردن پریا گلنسارو گاز گرفته و بازوش کبودشد کلی گریه کرد وبعد خوابش برد

کامران سری تکون داد وگفت مگه نگفتم مواظب بچه باش

ورفت طرف دستشویی تا سر وصورتش روبشوره

موقع شام به پریناز گفتم رو ز جمعه عروسی پسر خاله هومن با بیتاست

مادر و زیبا وژینوس می‌رن عروسی

تو هم میای پریناز گفت خوب باید بیام

اگه نیام حتما مادرت ناراحت میشه

کامران گفت خوب پس برای جمعه خودت و گلنسارو آماده کن باهم بریم

پریناز گفت باشه

برای روز عروسی همه رفتن مادرشوهر وعروس وخواهرشوهرها

و صبح شنبه که پریناز از خواب بیدارشد شنید از خونه فهیمه مادر شوهرش صدا میاد و دارندگفتگم میکنن

واین معمولی نبود که همه با صدای بلند تو خونه اونها حرف بزنن

اون هم رفت خونه مادرشوهرش و زیبا گفت پریناز جون مثل اینکه طلا ها و گردنبند قیمتی مادر و پولهای مادر رو دزد برده

پریناز شوکه شد وگفت دزد تواین خونه ماهمگی شب خونه بودیم دیشب هم تو عروسی گردنبند مادر گردنش بود مگه میشه

ژینوس گفت حالا که میبینی شده هیچ چی جاش نیست همه شو بردن

درصندوق رو شکوندن و همه شو بردن

فهیمه با حالات ناراحتی روی یه مبل نشسته بود و داشت آب قندی که دستش بود رو میخورد زیبا هم داشت بایه بادبزن صورت مادرش رو بادمیزد غش نکنه

ساحل
چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱
17:13

گردنبند قیمتی ‌۱.,,,💫,ساحل .

به نام خدا

پریناز مدت شش سالهعروس خانواده دولتشاهی شده

مادرشوهرش یه زن خیلی خوب ‌مهربونه که اون خیلی بهش احترام میگذاره

وتوی به عمارت بزرگ زندگی می‌کنند به همراه مادرشوهر و خواهرشوهراش

چند وقتیه که سر بچه ها مشکل پیدا کردند و دختر ش گلنسا با بچه ها ی خواهر شوهرش همه‌شون دعوا شون میشه و دیروز دختر خواهرشوهرش زیبا حسابی گلنسارو زده ‌گاز گرفته بود

جای دندون رو بازوی گلنسا مونده و سیاه و کبود بود

تو این مدت چندین بار اسباب بازیهای گلنسا رو شکوندن وچندین بار کتکش زدن

اخرش که پریناز درآمد و با دختر خواهرشوهرش دعوا کرد زیبا دراومد و هرچی از دهنش درآمد به پریناز گفت و دخترش پریا رو ور داشت برد خونه و محکم در روکوبید

تو این چند سال این دوتا خواهرشوهر یعنی زیبا وژینوس نگذاشتن آب خوش از گلوی پریناز

پایین بره

مثل اینکه از اول با ازدواج کامران با پریناز مخالف بودن

و دختر دیگه ای رو براش درنظر گرفته بودن

مادرزیبا که دیگه پنجاه و پنج سال ازش گذشته

و کمی عاقلتر به نظر میاد درآمد و گفت

مادر جون بچه آن دیگه دعوا میکنن آشتی میکنن

بزرگترها باید عاقل باشن

بعد هم رفت تو عمارت ودست گلنسا رو گرفت برد سر

دستشویی دست وصورتش روشست و به عروسش گفت ببره لباس بچه رو عمض

کنه و بهش غذایی بده بخوره

برچسب‌ها: گردنبند قیمتی، ۱، داستانک،
ساحل
چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱
16:33

تلخی‌های زندگی

به نام خدا

گاهی تلخی‌های زندگی چه شور میشود

 

اری چه شور میشود

همه ی دردهای ما روزی شوره زار میشود

هرچه کشیدیم از شیرین و تلخ

از خاطرات ما دور میشود

میرود قافله عمر سریع بی درنگ

اری برای زندگی کردن چه زود همه چیز دیرمیشود

می رود زندگی و روزگاری 

تن ماهم جزو سپاه نور میشود

اری نور میشویم ولی رویم روزگاری 

اری بازهم قسمتی از خدای نور میشویم 

اتش گرفت در زندگی جان ما بسوخت 

اری عضو هوییم و ازاودور نمیشویم

زندگی تلخی‌هایش هم‌خنده‌دار بود 

الکی گریه میکردیم 

اره هنوز یه عالمه قصه مونده 

باید برم پیداشون کنم بیارمشون اینجا 

 

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۱
22:55

آفتاب خانم

به نام خدا

شاید هم‌باید با آفتاب خانم حرف زد وبهش بگم سلام آفتاب خانم عزیز چه خبر از همه جا

یک کم فکر ما باش داریم این وسط مثل نون میپزیم

گمونم واسه کادو تولدت واست باید یهذیخچال بخرم 

بری توش قایم بشی 

جدیدا خیلی بدجور داری اذیت میکنی نه فکر منی نه بقیه

البته برای برنزه شدن خوبی 

ولی نه دیگه این همه حداقل یه برنامه بگذار 

هفته ای چند روز بتاب چند روز برو پشت ابرا قایم شو 

اینجا رو کردی بیابون داغ 

ما که شتر بیابون‌گرد نیستیم 

مثلا آدمیم خیر سرت خورشید خانم 

حسابی داری از اوضاع سواستفاده میکنی 

شاید هم باید یه دزد حرفه ای می‌خواد بدزدت بندازهدتو گونی دیگه بمونی یه مدت توگونی 

حالت بیاد سرجاش 

هرچیه امسال بدجور اذیت کردی یادت باشه 

اینجا زمین هست خورشید عزیزم زهره نیست 

مثل اینکه یادت رفته باکدوم سیاره سروکله داری 

میخوای زمین رو تبدیل کنی به زهره 

مرض داری مگه میام میزنمتا ‌

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۱
12:52

به نام خدا 

امروز فردا 

دراین تابستان گرم خنک شدم 

باید یه استخر آب یخ پیدا کنی بپری توش 

روزای جمعه که استخرها برا اقایونه 

ولی همون استخر آب سرد حسابی آدم روخنک میکنه 

شاید هم‌بتونه روح آدم رو‌از فکرهایی که مثل سماور از درون آدم میجشون بشوره وخنک کنه 

شاید هم باید یه تیکه یخ بگذاری روی دلت حسابی خنک بشه 

شاید هم باید روی خورشید که امسال این تابستون داغ روبرامون درست کرده یک عالمه کوه یخی بریزیم 

اصلا ادم‌حوصله آش نمیگیره تواین گرما بیرون بره 

البته تا دلت بخواد لباسهای خنک وتابستونی هست بپوشی 

ولی این تابستون دیگه تابستون نیست کلاذشبیه تنور نونوایی شده 

باید زیر نور آفتاب نون پخت یه دونه ساج بگذاری نونوایی بزنی 

ولی چقدر یخ لازمه تا این آفتاب خانم عزیز ودوست داشتنی روخنک کنم 

واقعا که 

یه مدت از هوا غافل شدم آفتاب داره کار خودشو میکنه 

 

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۱
12:44

به نام خدا 

بازهم 

باید بخت خواب زده ام‌را بیدارکنم 

واقعا که باید بیدار وهوشیارشد ‌‌‌

باید کاری کرد زندگی یکبار برای هرنفر ادامه داره و یک روز هم به آخر میرسه 

برای خوابیدن وقت زیاد هست آری یک روز همه ی انسان‌ها به خواب ابدی فرومیروند 

ولی نمی دونم چرا توی همین مدت کوتاه زندگی هم بشر این همه به خواب احتیاج داره 

برای زندگی کردن وقت کمه ما خیلی کم زنده ایم 

نسبت عمر آدم‌ها به نسبت عمر کیهان کهکشان و کره زمین مثلا همین کوهها خیلی کمه 

یک روز داشتم باستاره های آسمون حرف میزدم با خودم فکر کردم این ستاره ها چقدر زندگی‌ها رو دیدن وکذر سالیان رودیدن ‌

ویک روز هم ما نخواهیم بود ولی ستاره ها هنوز هستن 

به همه یسرهای رفته درخاک فکر کردم 

واقعا این قدر ادم‌زیر خاک خفته که ما شمارش نداریم 

بعد واسه این مدت کوتاه زندگی چقدر خودمون ودیکران رو‌اذیت می‌کنیم 

عذاب میدیم خیلی کارهای بد می‌کنیم 

مثلا دزدی خیانت قتل جنگ جدل دعوا اختلاس رشوه 

گرونیهای بی حد فقر درست می‌کنند 

اونهم‌با گرونیهایی بیش از حد بیشتر مردم رو پرت می‌کنیم زیر خط فقر

این قدر حرص دنیا و پول رومیزنیم 

هی یک قرون دوزار حساب می‌کنیم

سر کرایه تاکسی دعوا می‌کنیم میریم سرکاری هی میخواهیم از کارمون بزنیم 

چه میدونم کلی کلاهبرداری هست

اخرش طرف که مرد خانواده آش براش حتی یه قبر درست وحسابی نمیخرن

عروس میاد میگه پولهای من رو میخوای بدی واسه بابات قبر بخری 

بابات قبر گرون می‌خواد چیکار ببر یه جای پرت چالش کن

یه سنگ قبر درب ‌داغون هم واست می‌خرن 

چون پولهای ارثیه رو عروس می‌خواد واسه خونش وسایل نو بخره

تازه می‌خواد النگو ‌ماشین نو بخره

توکه دیگه مردی چه فرقی میکنه تو چه قبری بگذارنت

حالا شاید یه شام واسه مردنت به فامیلا بدن یانه 

تازه دامادها فکر ارثیه ان بعد مرگت جنگ راه میفته اگه پول داشته باشی تازه فحشت میدن 

پول هم نداشته باشی بازهم مردی ابروت میره

چون عروس و دامادهات فحشت میدن گدای بدبخت هیچی نگذاشته 

تازه به بچه هات هم میگن باباتون هیچی نگذاشته

تازه با قرض ‌قوله خاکت میکنن بعد مرگت هم فحشت میدن

شاید سالی خیراتی بدن یانه 

اصلا چرا باید حرص پول رو خورد

یا به عروس و دوماد دل خوش کرد 

هرکس باید توزندگیش مواظب اعمال و رفتار خودش باشه 

و پول انسانیت رو افزایش نمیده حتی تحصیلات هم آدمیت رو زیاد نمیکنه

فقط معلومات رو بالا میبره

البته هر انسانی ظرفیت و گنجایش ‌استعداد و توانایی های داره که باید پرورشش بده 

و در دوران حیات باید خوب دورست زندگی کرد

پول زیاد میتونه رفاه رو بالا ببره البته باعث میشه توی جامعه بیشتر مورد توجه قرار بگیری لباسهای بهتر میپوشی و ماشین بهتری سوار میشی والبته خونه بهتر وسفر به جاهای بهتر 

ولی همیشه پول خوشبختی نمیاره

مثلا یک زن تنهای بیوه خیلی پولدار اونوقت مورد توجه آدم‌های جور واجور قرار میگیری 

مثلا ازدواج با یه پسر جوان که فقط دنبال پولته 

امکان داره نقشه قتلتو بکشه بعد پولاتو صاحب بشه و لایه دختر جوان‌تر ازدواج کنه 

پس تو کوتاه مدت نمیشه گفت که پول باعث خوشبختی هست 

درکل عقل خرد درک ‌جهان بینی درست درایت انسانیت وجدان شرافت اخلاقی قلب واحساس اینها هستند و ذوق هنر اینها ثروت بالاتری هستند 

که باید اینها رو داشت و تنها پول داشتن وثروتمند بودن تنها خوشبختی نمیاره بلکه باید طریقه درست زندگی کردن ‌استفاده درست از ثروت رو یاد گرفت 

خیلی آدم‌ها هستند که خیلی پول دارند ولی خوب زندگی نمبکنند ‌رفاه ندارند آدم‌های خسیس اونها پولدارند ولی خوشبخت ومرفه نیستند 

پس پول تنها خوشبختی نمیاره

فعلا نمی تونم بنویسم بقیه شو ‌ 

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه هفدهم تیر ۱۴۰۱
12:27

به نام خدا 

دلم چی شد 

به هردری زد 

کجا رفت 

به هرکجا

شرق غرب 

بالا پایین

دادزد هوار کشید 

یک روزم ساکت شد 

دلم آروم شد 

پند دادمش 

بهش هزار تا حرف گفتم 

نصیحتش کردم 

یک روز بادلم دعوام شد 

یک روز دلم تنهاشد 

یعنی ازاول تنها بود 

کسی یار دل نبود 

مگه نخوندی که میگه یاران نانی و جانی 

بعضی‌هام هم یارتنند

دنبال جسمتن 

اره خیلی ها فقط دنبال تنن 

یک عده دنبال نونن

یار جانی هم که پیدا نمیشه 

خدا بیامرزه جان‌ها رو 

الانم که دوره تنها ونانهاست 

هرچیه این پندها هم بدرد نخور بودند 

اصلا پندی وجود نداشت 

مجبور بودی زندگی کنی 

اعتماد کنی به آدم‌هایی که یار تن بودن

چاره نبود خیلی ها هم یارتن هم نبودن 

اصلا هیچی نبودن تناشون مال همه بود 

افکار وقلبشون هرجایی بود 

گاهی بعضی آدم‌ها چقدر بد عمرشون رومیبازن 

وهیچ وقت هیچ کس رو پیدا نمی کنن 

 

ساحل
سه شنبه هفتم تیر ۱۴۰۱
18:26

به نام خدا 

دلم چی شد 

به هردری زد 

کجا رفت 

به هرکجا

شرق غرب 

بالا پایین

دادزد هوار کشید 

یک روزم ساکت شد 

دلم آروم شد 

پند دادمش 

بهش هزار تا حرف گفتم 

نصیحتش کردم 

یک روز بادلم دعوام شد 

یک روز دلم تنهاشد 

یعنی ازاول تنها بود 

کسی یار دل نبود 

مگه نخوندی که میگه یاران نانی و جانی 

بعضی‌هام هم یارتنند

دنبال جسمتن 

اره خیلی ها فقط دنبال تنن 

یک عده دنبال نونن

یار جانی هم که پیدا نمیشه 

خدا بیامرزه جان‌ها رو 

الانم که دوره تنها ونانهاست 

هرچیه این پندها هم بدرد نخور بودند 

اصلا پندی وجود نداشت 

مجبور بودی زندگی کنی 

اعتماد کنی به آدم‌هایی که یار تن بودن

چاره نبود خیلی ها هم یارتن هم نبودن 

اصلا هیچی نبودن تناشون مال همه بود 

افکار وقلبشون هرجایی بود 

گاهی بعضی آدم‌ها چقدر بد عمرشون رومیبازن 

وهیچ وقت هیچ کس رو پیدا نمی کنن 

 

ساحل
سه شنبه هفتم تیر ۱۴۰۱
18:23

ساحل

به نام خدا

امروزم اتفاق خاصی نیفتاده فقط کارهای روز مره بوده 

البته صبح بیرون بودم تو اطراف شهر کار داشتم 

یک تماس تصویری تو واتساپ با دلارام داشتم 

یک سرهم به عمو وزن عمو زدم اونهارو دیدم شربت و میوه ای میل کردم و برگشتم خونه 

پسرم هم آمدبه سرو وضع خودش رسید و بعد رفت دندونپزشکی 

فکر کنم منم باید یه سر برم 

البته ریز اتفاقات چیز خاصی نبود رفته بودم دنبال کارت سوخت بنزین 

می خواستم فکر کنم داشتم فکر می‌کردم ولی به چه چیز 

کسی نیست الان اطرافم فردا می خوام یه فکرهایی بکنم 

امروزهم‌

شاید باید چیز جدیدی رو شروع کنم برای زندگی جدید 

همه کس وهمه چیز رو باید تو مغزم مرتب کنم 

باید کار جدیدی شروع کنم درضمن میخوام دوباره بعد یک مدت که ورزش نکردم دوباره ورزش رو شروع کنم 

توی این یکسال که من بخاطر کرونا ورزش نکردم 

خواهرم زهره باشگاهش رو رفت الانم قهرمان بسکتبال شدن 

فکر کنم بهشون جایزه بدن 

هفته پیش باتیم تهران بازی داشتن. تهران رو بردن 

نمی دونم چند تا بازی کرده ولی دماغش تو بازی شکسته بود 

بسکتبال هم بازی پرهیجانی بود 

چون من دفعه پیش ورزشگاه رفتم مچ یکی ازبکه هاشون مشکل پیدا کرد 

هیجان زیادی داشت بازی گرچه من بسکتبال رو دوست دارم واقعا اهل فوتبال نیستم ولی واقعا ضربه ‌صدمه زیاد داره 

زهره حسابی لاغر شده 

عوضش من بخاطر ورزش نکردن یکساله یک کم اضافه کردم 

البته وزنم استاندارده 

من تو گذشته هیچ وقت دنبال بسکتبال نرفتم 

ولی رشته های کاراته کیک بوکس ای ارایکس وفیتنس و بدنسازی تمرین کردم 

البته ورزش رزمی به سرانجام نرسید 

ولی شاید هم‌ورزش رزمی مناسب من نبود البته چندین سال اخیر فیتنس و بدنسازی کار کردم 

البته ورزش آرومی بدنسازی مثل بسکتبال خشن نبست 

درضمن هدفت ساختن یک بدن زیباست نه برای مسابقه 

تمرین میکنی که اندام زیبا داشته باشی و سالم 

درضمن تفریح و وقت گذرانی هم هست 

البته ورزشی مثل سوار کاری وشنا هم خیلی خوبه  

البته استخر نزدیک خونمون هست 

گاهی میرفتم ولی بخاطر کرونا اون هم مدتی نرفتم 

واقعا شنا خیلی خوبه فکر کنم بهتر از بسکتبال باشه 

برای من 

البته آدم باید از نوجوانی یک‌رشته رو انتخاب کنه وادامه بده ولی من جایی خوندم که انواع و اقسام ورزشها روانجام‌بدید ‌هرچیه ورزش یکی از علایق خاص منه 

البته نه برای تماشا بلکه خودم ورزش کنم 

اصلا هیچ وقت توی تلویزیون فوتبال نمیبینم 

طرفدار تیمی نیستم روی هیچ بازیکنی هیچ حسی ندارم 

نه استقلال نه پرسپولیس 

فقط ورزش دوست دارم برای خودم شنا سوار کاری فیتنس 

حتی 

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱
19:38

ادامه نوشته

ادامه نوشته 

هرچیه ما فکر می‌کنیم بقیه رومیشناسیم درکل خیلی ها نمی شناسیم 

مثلا همین برادرم که فوت شد تا سن بیست وچهارسالگی که از دنیا بره واقعا من بجز اسمش و اسم پدرومادرمون وجای زندگیش چیز زیادی ازش نمی دونستم 

وقتی بچه بودیم‌ازهم جداشدیم و سال‌ها ما بجز چند ساعت درسال کنار هم نبودیم 

اونها هیچ وقت بامن درد ودل نکردند

من هیچ وقت نفهمیدم چه مشکلی دارند 

حتی هیچ وقت نمی دونستم اون چه رنگ و غذایی رو دوست داره 

نمی دونستم با کیا دوست بوده فقط یک پسر جوان میدیدم که خیلی به لباس ‌قیافه آش اهمیت میداد 

و تو جوانی زندگی گرفته شد 

ومن از مرگش ناراحت شدم 

یک روز یکجا خوندم مافکر می‌کنیم بقیه رو میشناسم 

ولی واقعا نمی شناسیم 

و فکر کردم دیدم حقیقته 

من حتی یک داستان درست اززندگیش در دستم‌نیست 

و کلا ما از اسرار و علایق ‌کارهای دیگران و اون روزها و ساعت‌های که کنار مانیستند خبر نداریم 

حتی از ظواهر نمیتونیم‌قضاوت کنیم راجع به مردم 

واقعا بعضی‌ها تو ظاهر چیزی هستند که تو باطن نیستند 

مثلا همین برادرم تو ظاهر یک بچه مرتب خوشگل و شیک بود وتو باطن همیشه نماز می‌خوند حتی روزه هم میگرفت هییت هم میرفت 

واسه امام حسین هم آشپزی می‌کرد 

حالا ازبقیه کاراش نمی دونستم هیچی 

وحتی بعضی آدم‌ها هم هستند که تو ظاهر مذهبی جلوه می‌کنن و تو باطن کارهای دیگه 

پس اصلا آدم‌ها رو نمیشه شناخت 

این رو الان فهمیدم 

حتی پدرم رو هم شاید نمیشناختم 

یعنی هیچ وقت حرف نمیزد من هیچ وقت به اندازه کافی باهاش حرف نزدم 

باهاش هیچ وقت ازمشکلاتم و ناراحتیهام نگفتم اون هیچ وقت هیچ چیز ازمن ندونست 

من فقط باهاش حرف نزدم 

واون هم هیچ وقت درد دل نکرد 

ویک روز هم بیمار شد وبعد هم از دنیا رفت 

فقط همیشه ساکت بود در مواقع لزوم حرف میزد

اسرار خصوصیشو 

به هیچ کس نمیگفت همیشه نماز و روزه آش بجا بود 

گرچه زیاد مسجد نمیرفت ولی همیشه نمازشو فردامیخوند گاهی مارو جمکرانی حرمی میبرد 

خیلی هم روی حجاب تعصب داشت 

البته تعصب اونها واقعا فرای مذهب هم بود 

چون همیشه بین ما یک حریم بود واقعا حریم زیادی بین من و تمام مردان اقوامم وجود داشت 

الان هم همین طورم کلا حریم خودم رو حفظ میکنم و به مردها نزدیک نمیشم 

شاید سال بگذره ولی مد با برادرهام بیشتر ازچند کلمه حرف نزدم 

شاید ماهها بگذره و ما حتی ارتباط تلفنی نداریم 

کلا اهل تلفن نیستم کمتر بامردم حرف میزنم 

شاید باهیچ کس درد دل نکنم 

نودونه درصد هم با مادرم حرف نزنم صد درصد با کسی رابطه ندارم 

و ارتباطم کم هست 

شاید فقط فکر کلاسهای ورزشی و کارهای خودمم منم شاید شبیه پدرم باشم ‌

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه سوم تیر ۱۴۰۱
22:38

ادامه نوشته

ادامه نوشته 

هرچیه ما فکر می‌کنیم بقیه رومیشناسیم درکل خیلی ها نمی شناسیم 

مثلا همین برادرم که فوت شد تا سن بیست وچهارسالگی که از دنیا بره واقعا من بجز اسمش و اسم پدرومادرمون وجای زندگیش چیز زیادی ازش نمی دونستم 

وقتی بچه بودیم‌ازهم جداشدیم و سال‌ها ما بجز چند ساعت درسال کنار هم نبودیم 

اونها هیچ وقت بامن درد ودل نکردند

من هیچ وقت نفهمیدم چه مشکلی دارند 

حتی هیچ وقت نمی دونستم اون چه رنگ و غذایی رو دوست داره 

نمی دونستم با کیا دوست بوده فقط یک پسر جوان میدیدم که خیلی به لباس ‌قیافه آش اهمیت میداد 

و تو جوانی زندگی گرفته شد 

ومن از مرگش ناراحت شدم 

یک روز یکجا خوندم مافکر می‌کنیم بقیه رو میشناسم 

ولی واقعا نمی شناسیم 

و فکر کردم دیدم حقیقته 

من حتی یک داستان درست اززندگیش در دستم‌نیست 

و کلا ما از اسرار و علایق ‌کارهای دیگران و اون روزها و ساعت‌های که کنار مانیستند خبر نداریم 

حتی از ظواهر نمیتونیم‌قضاوت کنیم راجع به مردم 

واقعا بعضی‌ها تو ظاهر چیزی هستند که تو باطن نیستند 

مثلا همین برادرم تو ظاهر یک بچه مرتب خوشگل و شیک بود وتو باطن همیشه نماز می‌خوند حتی روزه هم میگرفت هییت هم میرفت 

واسه امام حسین هم آشپزی می‌کرد 

حالا ازبقیه کاراش نمی دونستم هیچی 

وحتی بعضی آدم‌ها هم هستند که تو ظاهر مذهبی جلوه می‌کنن و تو باطن کارهای دیگه 

پس اصلا آدم‌ها رو نمیشه شناخت 

این رو الان فهمیدم 

حتی پدرم رو هم شاید نمیشناختم 

یعنی هیچ وقت حرف نمیزد من هیچ وقت به اندازه کافی باهاش حرف نزدم 

باهاش هیچ وقت ازمشکلاتم و ناراحتیهام نگفتم اون هیچ وقت هیچ چیز ازمن ندونست 

من فقط باهاش حرف نزدم 

واون هم هیچ وقت درد دل نکرد 

ویک روز هم بیمار شد وبعد هم از دنیا رفت 

فقط همیشه ساکت بود در مواقع لزوم حرف میزد

اسرار خصوصیشو 

به هیچ کس نمیگفت همیشه نماز و روزه آش بجا بود 

گرچه زیاد مسجد نمیرفت ولی همیشه نمازشو فردامیخوند گاهی مارو جمکرانی حرمی میبرد 

خیلی هم روی حجاب تعصب داشت 

البته تعصب اونها واقعا فرای مذهب هم بود 

چون همیشه بین ما یک حریم بود واقعا حریم زیادی بین من و تمام مردان اقوامم وجود داشت 

الان هم همین طورم کلا حریم خودم رو حفظ میکنم و به مردها نزدیک نمیشم 

شاید سال بگذره ولی مد با برادرهام بیشتر ازچند کلمه حرف نزدم 

شاید ماهها بگذره و ما حتی ارتباط تلفنی نداریم 

کلا اهل تلفن نیستم کمتر بامردم حرف میزنم 

شاید باهیچ کس درد دل نکنم 

نودونه درصد هم با مادرم حرف نزنم صد درصد با کسی رابطه ندارم 

و ارتباطم کم هست 

شاید فقط فکر کلاسهای ورزشی و کارهای خودمم منم شاید شبیه پدرم باشم ‌

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه سوم تیر ۱۴۰۱
22:30

به نام خدا

دوست دارم‌خیلی داستان‌ها رو بنویسم درمورد همه آدم‌ها 

وشعررو دوست دارم 

الان حسابی حوصله ام‌سررفته البته کمی کار هست ولی حوصله شوندارم 

تو خونه تنهام همه بیرونن 

شاید سرگرمی جدیدی واسه خودم درنظر بگیرم 

خیلی آدم‌ها بودن که از زندگی مارفتن 

وبعضیها هم‌قراره اضافه بشن 

ولی فکر نکنم اینجا جای خوبی برای داستان‌های زندگی آدم‌ها باشه 

شاید باید بیشتر فکر کنم 

شاید نباید خیلی چیزها رو اینجا نوشت 

هرچیه من رمان نویس نیستم 

حتی به زندگی برادر درگذشته و پدر درگذشته و به همه ی آدم‌های رفته فکر کردم 

با خودم فکر کردم ولی واقعا من از زندگی برادر درگذشته ام‌زیاد اطلاع ندارم 

فقط میدونستم برادرمه 

یک شب زمستونی که دختر خاله‌ام مهمون ما بود مادر باردارم‌رفت زایمان کنه برف میبارید وسط بهمن ماه که تلویزیون اون سال داشت ازسرزمین شمالی رو‌پخش می‌کرد 

در خونه باز کردم خیابون رو نگاه کردم برف باریده بود 

من هیچ وقت تو‌بچگی سریالهای تلویزیون رو نگاه نمی کردم 

خیلی وقتها هم شام نمی خوردم همیشه خدا تو‌بچگی بدون شام خوابیدم بجز چیزهای ساده از زندگی برادرم‌هیچ چیز نمی دونستم 

حتی اسم دوستاشو الان کار پیش آمد بعدا مینویسم 

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه سوم تیر ۱۴۰۱
20:57

خاطرات روز جشن ‌دلارام ساحل

به نام پروردگار

امروز سوم تیر هزاروچهارصد ویک هجری شمسی

ساعت شانزده وهجده دقیقه روز جمعه 

روز جشن دلارام دوشنبه ای که گذشت برگزارشد یعنی زمان دقیق روز سی ام خرداد هزارو چهارصدویک 

همه چیز خوب وعالی پیشرفت 

صبح روز دوشنبه ساعت هفت صبح ازخواب بیدار شدم 

وقت ارایشگاه داشتم یه سالن زیبایی تو یک محله ای همین اطراف روانتخاب کرده بودم 

طبقه سوم رفتم اونجا بعد اینکه کارهام تموم‌شد ولباسهامو پوشیدم زنگ زدم آمدن دنبالم برگشتم خونه غذا حاضر بود عمه دلارام هم خونه مابود 

مثل اینکه کمک هم کرده بود ولی هنوز خانواده من نرسیده بودن 

یک کم بعد اونها هم آمدن برادرها و خواهرها ومادرم 

بعد از ناهار هم 

دلارام به همراه همسر و مادرهمسر و پدرهمسرش آمدن 

یعنی از سالن 

بعد ش که شربت نوشیدن مراسم 

بدرقه عروس داماد برگزار شد برادر ها ‌خواهرها ومادرم و عمو وعمه و پدرشوهر دلارام به سردلارام بنا بر یک رسم قدیمی پول سنجاق کردن و از زیر قرآن با صلوات فرستادیم تالار 

بعد هم خودمون رفتیم تالار 

بیشتر مهمونامون آمده بودن 

مهمونهای ما هم آمدن دختر خاله که دعوتش کرده بودم آمد عموها و زن عموهای خودم زن عمو وعمه های دلارام و خاله ها و مادر

مراسم‌به خوبی برگزار شد ومهمونها هم به خوبی پذیرایی شدن و در پایان بنابر رسم‌طرف داماد قرار شد اقوامی که دوست دارن برن و جهیزیه ببینن من هم جلوترربا دلارام و بقیه رفتیم از مهمونها باشیرینی وشربت پذیرایی کردیم اسفند دود کردیم 

اپارتمان دلارام توی یک برج توی یک منطقه تقریبا بالای شهر تهران قرار داره و از خونه ما کمی فاصله داره 

همه از جهازش خوششون آمد وتعریف کردن 

واقعا هم وسایل شیک ومدرن با رنگ‌های خیلی خوب خریداری کردیم 

هرچیه دلارام هم رفت سر خونه زندگیش

درضمن کادو پایتختیشم دادیم وهمه رفتیم تالار برای صرف شام 

شام هم عالی بود و مهمونها مون هم خوب وراضی بودن 

البته کمی رقصیدن  

آهنگ هم نواخته شد در آخر مهمونی که همه رفتن پسرم کیف پولشو کم کرد و دلارام زنگ زد گفت دستبندش گم شده 

بعد دستبند اون پیدا شد ولی کیف علیرضا نه 

زهره اینا موندن خونه ما با شوهرش صبح رفتیم امامزاده داود هواش خوب بود زیارتی کردیم‌و نمازی خوندیم 

بعدهم رفتیم‌خونه دلارام ناهار 

دلارام ژله روز عروسیشو هنوز نخورده بود 

ناهارهم زرشک پلو و یک غذای فرنگی گذاشته بود 

من ژله رو یک روز قبل مراسم‌جشن درست کرده بودم هی باید لایه لایه میریختم ژله توت فرنگی با ژله بستنی با خود میوه توت فرنگی و ژله الورا 

خیلی قشنگ شد چون نگران بود می خواستم‌زودتر درستش کنم وسایلش خریده بودم میوه آش تو میوه فروشی محل نبود زنگ زدم برام پیدا کردن یعنی پدر دلارام خرید 

ومن درستش کردم 

دلارام هم‌روز مهمونی حسابی خونه و یخچال رو خوب چیده بود وقتی یک کیک و دوتا رولت 

رسمه بخچال عروسم باید پرکنی تزیین

هرچی بود 

روزی هم که بازهره رفتیم خونشون ناهار و شام هم باهم رفتیم بوستان جوانمردان شام خوردیم 

اونها همشون قلیون میکشن ولی من اهل هیچ دودی نیستم تازه از دود بدم میاد 

یادمه وقتی بچه بودم مادربزرگم یعنی مادربزرگ پدرم که اسمش گل سرخ بود همیشه قلیون میکشید و یک قندون داشت به رنگ آبی همیشه نقل بیدمشک توش میریخت من نقل بیدمشکهاشو دوست داشتم ولی هیچ وقت به قلیون کارنداشتم 

مادرم میگفت مادربزرگ گل سرخ از ترکمن صحرا آمده و با پدر پدر بزرگم ازدواج کرده اون پسر نداشت یعنی نامادری پدربزرگم بود 

چندتادختر داشت عمه سیمین وعمه سارا 

من از بچگی چون خونمون با عمهذسارا توی یک شهر بود به عمه سارا علاقه داشتم 

وقتی بچه بودم چند روز چند روز من رومیبرد خونشون 

یکدحیاط بزرگ ‌حوض بزرگ داشتن

هیچ وقت باهام دعوا نمیکرد یک زن قدبلند لاغر بود با چشم‌های عسلی روشن 

صورتش گرد بود

از عمه سیمین خوشگل‌تر بود 

چون کشیده و بلند بود

خیلی هم عاقل وخانم ولی دختراش شبیه خودش نبودن 

تو بچگی سارا و گل سرخ رو ازدست دادم 

ولی قلیون نکشیدم الانم دوستدندارم

هرچیه اونشب بازهره اینا شام رو پارک خوردیم برگشتیم خونه زهره اینا رفتن قم 

   

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه سوم تیر ۱۴۰۱
17:29

خاطرات روز جشن ‌دلارام ساحل

به نام پروردگار

امروز سوم تیر هزاروچهارصد ویک هجری شمسی

ساعت شانزده وهجده دقیقه روز جمعه 

روز جشن دلارام دوشنبه ای که گذشت برگزارشد یعنی زمان دقیق روز سی ام خرداد هزارو چهارصدویک 

همه چیز خوب وعالی پیشرفت 

صبح روز دوشنبه ساعت هفت صبح ازخواب بیدار شدم 

وقت ارایشگاه داشتم یه سالن زیبایی تو یک محله ای همین اطراف روانتخاب کرده بودم 

طبقه سوم رفتم اونجا بعد اینکه کارهام تموم‌شد ولباسهامو پوشیدم زنگ زدم آمدن دنبالم برگشتم خونه غذا حاضر بود عمه دلارام هم خونه مابود 

مثل اینکه کمک هم کرده بود ولی هنوز خانواده من نرسیده بودن 

یک کم بعد اونها هم آمدن برادرها و خواهرها ومادرم 

بعد از ناهار هم 

دلارام به همراه همسر و مادرهمسر و پدرهمسرش آمدن 

یعنی از سالن 

بعد ش که شربت نوشیدن مراسم 

بدرقه عروس داماد برگزار شد برادر ها ‌خواهرها ومادرم و عمو وعمه و پدرشوهر دلارام به سردلارام بنا بر یک رسم قدیمی پول سنجاق کردن و از زیر قرآن با صلوات فرستادیم تالار 

بعد هم خودمون رفتیم تالار 

بیشتر مهمونامون آمده بودن 

مهمونهای ما هم آمدن دختر خاله که دعوتش کرده بودم آمد عموها و زن عموهای خودم زن عمو وعمه های دلارام و خاله ها و مادر

مراسم‌به خوبی برگزار شد ومهمونها هم به خوبی پذیرایی شدن و در پایان بنابر رسم‌طرف داماد قرار شد اقوامی که دوست دارن برن و جهیزیه ببینن من هم جلوترربا دلارام و بقیه رفتیم از مهمونها باشیرینی وشربت پذیرایی کردیم اسفند دود کردیم 

اپارتمان دلارام توی یک برج توی یک منطقه تقریبا بالای شهر تهران قرار داره و از خونه ما کمی فاصله داره 

همه از جهازش خوششون آمد وتعریف کردن 

واقعا هم وسایل شیک ومدرن با رنگ‌های خیلی خوب خریداری کردیم 

هرچیه دلارام هم رفت سر خونه زندگیش

درضمن کادو پایتختیشم دادیم وهمه رفتیم تالار برای صرف شام 

شام هم عالی بود و مهمونها مون هم خوب وراضی بودن 

البته کمی رقصیدن  

آهنگ هم نواخته شد در آخر مهمونی که همه رفتن پسرم کیف پولشو کم کرد و دلارام زنگ زد گفت دستبندش گم شده 

بعد دستبند اون پیدا شد ولی کیف علیرضا نه 

زهره اینا موندن خونه ما با شوهرش صبح رفتیم امامزاده داود هواش خوب بود زیارتی کردیم‌و نمازی خوندیم 

بعدهم رفتیم‌خونه دلارام ناهار 

دلارام ژله روز عروسیشو هنوز نخورده بود 

ناهارهم زرشک پلو و یک غذای فرنگی گذاشته بود 

من ژله رو یک روز قبل مراسم‌جشن درست کرده بودم هی باید لایه لایه میریختم ژله توت فرنگی با ژله بستنی با خود میوه توت فرنگی و ژله الورا 

خیلی قشنگ شد چون نگران بود می خواستم‌زودتر درستش کنم وسایلش خریده بودم میوه آش تو میوه فروشی محل نبود زنگ زدم برام پیدا کردن یعنی پدر دلارام خرید 

ومن درستش کردم 

دلارام هم‌روز مهمونی حسابی خونه و یخچال رو خوب چیده بود وقتی یک کیک و دوتا رولت 

رسمه بخچال عروسم باید پرکنی تزیین

هرچی بود 

روزی هم که بازهره رفتیم خونشون ناهار و شام هم باهم رفتیم بوستان جوانمردان شام خوردیم 

اونها همشون قلیون میکشن ولی من اهل هیچ دودی نیستم تازه از دود بدم میاد 

یادمه وقتی بچه بودم مادربزرگم یعنی مادربزرگ پدرم که اسمش گل سرخ بود همیشه قلیون میکشید و یک قندون داشت به رنگ آبی همیشه نقل بیدمشک توش میریخت من نقل بیدمشکهاشو دوست داشتم ولی هیچ وقت به قلیون کارنداشتم 

مادرم میگفت مادربزرگ گل سرخ از ترکمن صحرا آمده و با پدر پدر بزرگم ازدواج کرده اون پسر نداشت یعنی نامادری پدربزرگم بود 

چندتادختر داشت عمه سیمین وعمه سارا 

من از بچگی چون خونمون با عمهذسارا توی یک شهر بود به عمه سارا علاقه داشتم 

وقتی بچه بودم چند روز چند روز من رومیبرد خونشون 

یکدحیاط بزرگ ‌حوض بزرگ داشتن

هیچ وقت باهام دعوا نمیکرد یک زن قدبلند لاغر بود با چشم‌های عسلی روشن 

صورتش گرد بود

از عمه سیمین خوشگل‌تر بود 

چون کشیده و بلند بود

خیلی هم عاقل وخانم ولی دختراش شبیه خودش نبودن 

تو بچگی سارا و گل سرخ رو ازدست دادم 

ولی قلیون نکشیدم الانم دوستدندارم

هرچیه اونشب بازهره اینا شام رو پارک خوردیم برگشتیم خونه زهره اینا رفتن قم 

   

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه سوم تیر ۱۴۰۱
17:19
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />