گردنبند قیمتی ۸.ساحل . داستانک ✨
به نامخدا
زنگ در روزدن ،فهیمه ایفون روورداشت یه زن پشت دربود وگفت :فهیمه جون در روباز کن . فهیمه ;بله و درروباز کرد .
بعد چند سال سروکله خواهرشوهرش بتول پیدا شده بود .
یکی دوسالی بود باهاشون رفت وامد نداشتن .
بتول که بچه ها بهش میگفتن عمه بتی آمده بود خونه فهیمه .
سلام کرد و داخل شد و فهیمه رو دراغوش گرفت وروبوسی کرد .
عزیزم خیلی دلم برای تو وبچه ها تنگ شده بود .
امدم سری بهتون بزنم بخدا از وقتی برادرم اسدلله فوت کرده یک روز نیست به یاد خودش وخوبیها ش نباشم .
الانم دیگه طاقت نیاوردم گفتمبیامسری به خانواده آش بزنم .
فهیمه :بله خوب کاری کردی بتی جون منم تنهام
یعنی بچه ها که سروسامون گرفتن و منم تنها شدم .
البته بچه ها شونو صبح تاشب توحیاط حین بازی میبینم ولی هرکس مشغول کار خودشه .
چه خبر از همسرت وبچه ها همگی خوبن دخترت فرشته چطوره کجان
شنیدمرفتن کانادا .
بتول :بله دخترم با پسر عموش ازدواج کرد و بعدش باهم رفتن کانادا الانم خیلی خوشحالن
به منم گفته دعوتنامه بفرستم بیا یکی دوماهی اینجا بمون .
فهیمه :بله خوبه اگه یه سری بری برات خوبه
بعدهم فهیمه رفت اشپزخونه بساط پذیرایی رو جور کرد زنگ زد بچه هاش بیان شامعمه شونم ببینن
شب بچه ها ازش پرسیدن مادر چیشد از دزد خبری نشد .ً این وسط عمه بتول هم ازدزدی خبر دار شد .
فهیمه گفت :نه هنوز خبری نیست .
اونشب نیمه های شب با سروصدا از خونه کامران پریناز بتول و فهیمه از خواب پریدن و دویدن طرف خونشون .
بدجوری دعواشون شده بود کامران با گلدون کوبیده بود به پای پریناز
یعنی میخواسته پرت کنه خورده بود به پای پریناز زخمی شده بود و توی صورتش جای کبودی و سیلی بود .
وداشت گریه میکرد و اگه نمیگرفتنش می کشتش .فهیمه خیلی شرمنده شد جلوی خواهرشوهرش این اولین بار بود که همچین اتفاقی افتاده بود .
دختر کوچولوی پریناز گلنسا داشت گریه میکرد
وبه باباش بدوبیرا میگفت بخاطر زدن مادرش . چقدر بدشد که عمه بتول از دعوای خونه کامران خبر دارشد .
ولی این شروع این دعواها بود اونها آرومشون کردن و بعد برگشتن خونشون .
صبح زود پریناز از خواب بیدارشد ورفت خونه مادرش و اخرشب موقعی که کامران خواب بود برگشت خونه و تا چند مدت باهاش حرف نزد
ولی نمی دونست چه اتفاقاتی داره میفته و کلا کامران یه کامران دیکه شده بود .
هنوز دزد طلاها پیدا نشده بود
ولی از کامران هم خبرهای خوبی نبود یعنی هرروز به گوشیش زنگ میزدن و طلبکارهای زیادی میومدن در خونه که چکهای برگشتی کامران دستشو ن بود و برای طلبشان میومدن درخونه .
هرروز هم خونه بداخلاقی ودعوا میکرد .
روزی نبود طلبکار در کامران رو نزنه و کلا ورشکسته وبدهکار بود مثل اینکه معتاد شده بود و با دوستاش قمار مرده و مغازه شو باخته بود و کل داراییش هم مال طلبکارها بود
یک روز که مشکل و دعواهاشون بالا گرفت با پریناز اون رفت خونه مادرش دیگه برنگشت و تقاضای طلاق داد
دزد طلاها گردنبند هم کسی جز کامران نبود
کامران وقتی ورشکسته شده بود و مغازه شو باخته ومعتاد شده بود وقتی دید بدهیهاش خیلی زیاده دیگه نمی تونه پاسخگو باشه نقشه دزدی از مادرش روکشید .
به مادرش تو جشن عروسی قرص خواب خوروند و شب صندوق روشکوند و طلاهارو برد .
والان با ثابت شدن اعتیاد اون به مواد و قمارکردن و فساد اخلاقی و ورشکستگی و لو رفت که دزد خود کامران بوده .
پریناز هم وقتی دیگه نتونست اخلاق بد واعتیاد ودزد بودن کامران رو تحمل کنه ازش جدا شد و رفت دنبال زندگیش .
فقط این فهیمه بود که مونده بود اون وسط وباخودش فکر میکرد چه کوتاهی کرده که این اتفاقات برای خودش و بچه هاش افتاده
پایان