ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

به نام خدا

داشتم فکر میکردم که باید چه چیزی بنویسم .راستش من یه روانشناس نیستم و لازم هم نیست چیزی بنویسم که از حد خودم خارجه یا حرفهای قلبمه سلمبه بزنم یا کسی رو نصیحت کنم .به خیلی چیزها فکر کردم مثلا مسایل اجتماعی اوضاع اقتصادی ،پول ،کار ،فشارهای روانی ،کمبودها ونقصهای جامعه نقص های اخلاقی

مطمئنا کسانی که می‌توانند بیان اینجا و مطلب بخونند حتما سواد شعور کافی دارند و آدم‌های بی سوادی نیستند و نیاز نیست من چیزی بگم

راستش اصلا نیاز به نصیحت نیست نیاز به تفکر هست فکر کردن به همه چیز و تحقیق درمورد همه چیز.

داشتم‌به یه داستان جدید فکر میکردم ولی فعلا دلم نمی خواهد بنویسم شاید هم بخواهم توی دفتر بنویسم فعلا

نیاز به حرف های خصوصی نیست و نیاز به خیلی چیزها اینجا نیست اینجا یه وبلاگ شخصی که بقیه بهش دسترسی دارند و نیاز نیست چیزی بنویسم که برام مشکل درست کنه

حرف سیاسی هم دوست ندارم بزنم

حتی نمیخوام درمورد تورم قیمت سکه وارز وبدبختی مردم بنویسم

یا درمورد مسئولان چیزی بنویسم چون من اصلا مسئولان کشوری رو نمیشناسم ونمی دونم کی آن و چطور آدم‌هایی هستند درضمن من سیاستمدار نیستم بخوام حرف سیاسی بزنم با حتی دوست نداشتم به کسی که مطلب من رومیخونه حس بدبینی بدم یا به جامعه ومردم بدبینش کنم چون به من ربط نداره بینش مردم

من فقط احساسم رومینویسم و میشه گفت نویسندگی رو دوست دارم از اول هم به شاعری ونویسندگی علاقه داشتم همیشه به فضا ستاره ها و همچنین باستان شناسی ‌گنج و کلا تاریخ ‌ادبیات کهن ایران علاقه داشتم ‌اگه ایران هم‌نبودم اگه انگلیسی هم بودم میرفتم آوار شکسپیر و شعرها ‌داستان‌های اونها رو میخوندم واصلا ربطی به ایران ‌فردوسی یا حافظ نداره وکلا این علاقه ذاتی واز بدو آغاز تولد من تو درونم شکل گرفته کسی نمیتونه از من بگیرنش و برای من تمام دنیا وهمه سرزمینها وطنم هست و حضرت علی فرمودند هرجا آرامش وامنیت داشتی همونجا وطن توست و فرمودند که فقر در وطن مثل غربت است و غنا در غربت مثل وطن

یعنی هرجا پول داشتی ‌راحت بودی ‌کسی اذیتت نکرد همونجا وطن توست

پس من کلا جهانی فکر میکنم ‌گرفتار هیچ مرزی نیستم

درضمن مرزها مال سیاستمداران هست نه من به خاطر همین هم هست همه هنرمندان توکشورهای خارجی زندگی می‌کنند

اونها هرجا راحت‌تر باشند زندگی می‌کنند

وطن پرستی خوبه چون همه مردم مثل من فکر نمیکنند شاید هم حفظ بعضی حریم‌ها واجبه چون الان کسانی که از کشورشون رانده شدند و الان تو کشور خارجی با اونها بدرفتاری میشه و با اونها مثل زیر دست رفتار میشه وخاکی ندارند می دونند که وطن چقدر خوبه

شاید باید جور دیگری به‌همه چیز نگاه کرد و جوانب رو رعایت کرد

در مورد همه چیز

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱
9:24

دل هرجایی نداشتم

به نام خدا

دل من مثل دل تو هرجایی نبودش

هرروز وهرساعت دنبال هرکی نبودش

به‌جام دل من کسی نزده دست

تابه حالا می نخوردم به سلامتی هیچ کس

جامم نخورده به جام‌هر کس

می نخوردم‌تابه‌حالا با هیچ کس

توی دلم ویرونه نداشتم واسه جغدا

توی تنم طعمه نداشتم واسه‌کفتارا گرگا

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۱
9:23

ظرف نیرنگ.سپید .ادبی .ساحل

به نام خدا

پنجه هایت را زدی در خون من

نوشتی بر دیوارها مرگ مرگ

عشق را آتش زدی

بر دفترها نوشتی برگ برگ

مرگ برعشق و مرگ برزندگی

میان مردم هزاررنگ رنگ

ظرف خود را کرده ای تهی از آدمیت

گشته ای ظرف نیرنگ هزار رنگ

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱
11:29

قصه ی بهار خانم ۱۰

به نام‌خدا

همه چیز برای مهمونی شام آماده شد وسالن نمایش پرید از پریهای رنگارنگ به اضافه یه تا پری قصه ما که باید این قصه رو تموم کنند و سه تا پری خوشگل من که الان جزو دوستان من هستند حتما می‌رن یه قصه دیگه رو میسازند .

پریهایی که خودشون رو برای باله آماده کردند با پیراهن های کوتاه وکفش های باله که مثل فرشته ها شدن و خانم بهار که خودش رو مثل پرنسس ها آرا بیرا کرده

و شاه پریان و خانم سونا که وارد شدن به همراه بهار خانم و خاله شاه پری مهمونها به احترامشون بلند شدند وکف زدند و شاه پریون به‌همراه بقیه به لژ مخصوص رفت تا کل نمایش رو ببینه .پریها ی رقصنده رقص شون رو اجرا کردند ‌وبعد هم‌ ماه پری براشون شعر خوند و از مهمونها تشکر و از اقای شاه پری بابت مهمونی تشکر ‌قدر دانی کرد

.اون وسط زمستون وکشاورزومترسک و راننده وبقیه که باید نمایش رو اجرا می‌کردند روی سن آمدند و نمایش رواجرا کردند و درضمن باید گرد سحر امیز رو که باطل سحر بود توی نوشیدنی بهار میریختند تر حافظه شو بدست بیاره و سریع از اون وسط فراری میدادند

ناز پری گفت من گرد سحر امیز رو تونوشیدنی بهار میریزم

البته مجبور شد تا موقع شام فرا برسه ‌نزدیک بهار قرار بگیره ودراولین فرصت انگشترش که زیر نگین یه محفظه خالی داشت باز کرد و گرد سحرامیز رو تونوشیدنی بهار ریخت

حالا معلوم نبود چند ساعت طول بکشه تا تمام طلسم های شاه پریان باطل بشه

ولی برای اثر کردن مدت زمانی لازمه شاید باید گرد روبخوره وبت خواب فرو بره وبعد بیداری تمام خاطرات گذشته مثل یک‌فیلم ویدیو از مغزش عبور کنه

ولی هرچی بود اونها کارشون رو انجام دادند و بعد شام که همه جمع شدن یکجا شاه پریان رفت تا برای پریهای خودش سخنرانی کنه

ای پریهای عزیز ای مردم دوست داشتنی من

من بابت اینکه به مهمانی من تشریف آوردید متشکرم و امشب قصد دارم‌موضوع مهمی رو به اطلاع پریهای عزیزم برسونم

تا الان کشور پریها هیچ ملکه ای نداشته من امشب میخوام به شما یک ملکه بسیار زیبا مهربان ودوست داشتنی که خودم دوستش دارم وانتخابش کردم رو معرفی کنم

مجلس سنای پریها هیچ ملکه ای روقبول نکرده ولی من خانم رز،رو معرفی میکنم

رز،عزیز ودوست داشتنی من که یک پرنسس بسیار زیبا از اقوام منه و من قراره اون رو به عنوان همسر به کاخ خودم بیارم

جزو پرنسس های سرزمین مجاور ماست که به تازگی به سرزمین من آمده

همگی براش کف بزنید

وهمه پریها شروع به کف زدن و جیغ وهورا کردند

همونجا سونا سرش نزدیک بود شاخ دربیاره ونزدیک بود پس بیفته

همسرش براش یه سورپرایز درنظر گرفته بود یک هووی جدید

نزدیک بود غش کنه باید دست سرش رو گرفت و بادست دیگه صندلی رو وخودشو انداخت روی صندلی

حالا بقیه رو که میخواستند بهار رو فراری بدند

حدا قل الان نمی تونستند چون هنوز اوضاع برای فرار آماده نبود

شب که همه رفتند خونه هاشون و بهار خوابید و صبح که بیدار شد همه خاطره ها ش یادش آمد

ودراولین فرصت فرار کرد ازقصر وخودشو به زمستون رسوند چون اون شب زمستون رو دیده بود یادش افتاد که زمستون همکارهزاران ساله شه

و الان باید میرفت از اون طرف مترسک میخواست آدم شه و طی زمانی که ازشب گذشت با کشاورز رفتن پی ش جادوگر پریها

اون بهش یه جادو داد که به روی خودش بریزه اگه تا فردا ادم‌شد سد نشد دیگه آدم نمیشد هرچی بود بهار خانم باید با زمستون و کشاورز و مترسک و راننده فرار می‌کردند و سه تا پری هم باهاشون خدا حافظی کردند و بهشون کمک کردند دوباره از راه دیوار شبانه فرار کنند ولی اونسال بهار دو هفته دیرتر آمد

ولی هیچ کس ندونست که چرا بهار دیرتر آمد .قصه مترسک هم شما فکر کنید ببینی د میشه آدم شه یا نه

اصلا اگه کسی بفهمه یکی مترسک بوده بعد ادم‌شده حاضره بایه مترسک ازدواج کنه .

حتما مترسک نباید به هیچ کی بگه قبل از آدم شدن یه مترسک بوده .هرچی بود قصه بهارخانم هم تموم شد ولی بهار خانم عزیز و دوست داشتنی لطفا هرسال بعداز پایان بیست ونهم اسفند تشریف بیار نه زودتر ما زمستون رو هم دوست داریم 🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱
21:16

قصه ی بهار خانم۹

به نام خدا

مهمونی شام تموم شد و خاله شاه پری سه پری و مهمونهاشون رو دعوت کرد واسه شام قصر شاه پریان

از اون طرف میریم قصر شاه پریون نصف شب

باز هم‌شاه پریون رفته بود اتاق بهار خانم داشت نگاهش می‌کرد .یکهو بهار خانم چشماشو باز کرد دید یکی داره نگاهش میکنه اولش ترسید و خودشو جمع وجور کرد .بعد که خوب نگاه کرد شاه پریون رو تو چهار چوب در دید .

چیزی شده آمدید اتاق من .

شاه پری :نه چیزی نشده ترسیدم روت باز باشه آمدم روتو بکشم .اخه هوا خیلی سرده !

بهار :مرسی که به فکر منی

بعد شاه پری آمد ‌‌روی صندلی اتاق بهار نشست

واسه هفته آینده مهمونی گرفتم تو‌که الان خوابت

نمیاد

بهار :نه خوابم‌پرید

شاه پری :واسه مهمونی میخوام‌بهترین لباس رو بپوشی

به یه خیاط سلطنتی سفارش دادم فردا بیاد اندازه الان بگیره میخوام‌لباس پرنسسی بپوشی !

به مشاطه سلطنتی پریون گفتم بیاد به ظاهرت برسه .

میخوام خیلی زیبا بشی اینقدر که این سونا بترکه

چرا

همین جوری

من میخوام تو مراسم مهمونی نامزدی خودمو بانو اعلام‌کنم میخوام باهات ازدواج کنم !

بهار :بامن شما باخانم سونا ازدواج کردید .

من فکر کردم‌شما من رو‌اوردید اینجا جای دختر نداشته تون .

حالا شما میخوای بامن ازدواج کنی !

شاه پری :خوب من میتونم‌به‌عنوان‌شاه هرچند تا همسر بخوام داشته باشم قانون ما به‌من اجازه داده چند همسر داشته باشم

قدرتشو دارم

کسی هم نمیتونه مانع من بشه .

بهار :ولی شما از من نپرسیدید من بهتون علاقه دارم‌یانه !

خوب من فکر کردم شما باید قبول کنید چون من بهت علاقه دارم .

ولی خانم‌سونا گناه داره

شما نباید ازدواج مجدد کنید دل سونا میشکنه !

شاه پری :بهتره تو فکر سونا نباشی سونا اجازه دخالت توکارهای من رونداره .

اون زندگی خودش رومیگنه منم به‌خواسته هام‌میرسم اگه دوست نداشت میتونه از من جدا شه

میتونه طلاق بگیره

من تورو‌دوست دارم ‌باهات ازدواج میکنم .

هرکی هم مانع ازدواج من باتو‌بشه حتما میکشمش

بهار ترسید و حالا باید چیکار کنه

گفت باشه شب بخیر من بگیرم بخوابم‌فکر میکنم به همه چیز

بهتره شماهم برید اتاق خودتون استراحت کنید تا سونا نیومده

شاه پری :اصلا مسئله من وشما به سونا ربط نداره بهتره ازش نترسی

وقتی من هواخواه توام از هیچ کس نترس حتی سونا

اون کاره ای نیست زن رسمی منم نیست

پریها اون رو‌به عنوان زن رسمی شاه وملکه قبول نکردند و هیچ کاری نمی تونه بکنه

خودتو برای مهمونی آماده کن .

شاه پریون رفت به اتاقش بهار هم‌دررو بست و نتونست بخوابه

واقعا حالا باید به زور و تهدید زن شاه پریون بشه

شاه هم که قدرت داره هرکار دلش بخواد میکنه و اگه بهار مخالفت کنه حتما به بدترین وجه تنبیه میشه

ولی چون شاه پریان به بهار علاقه داشت حتما مشکلی درست نمیکرد

ولی بازهم از رفتار شاه پریون ترسید که تهدید به قتل مخالفان ازدواج

‌حالا از اون طرف زمستون فکر تمام شدن وقتهاش بود یه طناب برداشت و آمد کنار قصر شاه پریون ولی محافظان زیادی اونجا نگهبانی میدادند

اگه می گرفتند حتما مینداختنش جلوی تمساح‌ها زندان کمترین

مجازات برای متجاوزین به‌حریم شاه‌پری بود

خیلی از مهاجران روجلوی حیوانات وحشی مینداختند بعضی‌ها رو‌دار میزدن

هر چی بود شاه پری با مخالفانش مهربون نبود هیچ کس با دشمنانش مهربون نیست

این طورشد ترسید و باخودش فکر کرد اگه یک هفته دیگه هم زمستون ادامه پیدا کنه بهتره تا زمستون هم‌زندانی یا کشته بشه

پس باید صبر کنه مهمونی شام برپا بشه حتما یه‌گرد جادویی از ناز پری میگیره ‌میریزه تو قهوه بهار خانم تا حافظه آش برگرده ‌حتما اون رو باخودشون از قصر پریها فراری میده

حالا باید برمیگشت خونه ناز پری

وبعد همه مشغول مراسم ونمایشنامه ورقص باله بودند پریها داشتند تمرین رقص باله دریاچه ی قو می‌کردند

بقیه هم نمایشنامه تمرین می‌کردند

ماه پری هم شعر و آهنگ تدارک دیده بود که با صدای خودش یه آهنگ اجرا کنه و شعر بخونه

این طوری همه ی نقشه ها درست از آب درمیومد

ولی از اونطرف وقتی علاقه شاه پری به بهار عیان بشه حتما سونا هم‌نقشه هایی میکشه ولی تاشب مهمونی هنوز لونرفتت بود که شاه پریون می‌خواد ازدواج مجدد کنه .🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️🧚🏻‍♀️

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱
13:32

قصه ی بهارخانم ۸

به نام خدا

قصه ی شکستن پای مترسک هم با شفادهی پری خانم تموم شد ورسید به مهمونی شام

یک شام عالی ترتیب داده شد با یک مراسم در خور خاله شاه پری براش موسیقی زنده و رقص باله و یک نمایش در نظر گرفته شد بعد از باله نوبت نمایش بود که بازیگرانش مترسک ،کلاغ ،کشاورز و ماه پری بودند که نمایشش برگفته از کتاب پریها بود .بعد از نمایش توی حیاط آتیش روشن کردن و دورش نشستن و با هم گپ زدند ،

خاله شاه پری مشغول سه تا پری بود و بااونها در مورد مهمونی که قراره شاه پریون برگزار کنه صحبت می‌کرد و گفت که اون سه تا پری می‌توانند تو باله شرکت کنند وحتی نمایششون هم‌عالی بوده و از اونها خواست که برای شاه پریون هم این نمایش رواجرا کنند .

از اونها قدر دانی کرد و درمورد سونا ‌بهار هم‌صحبت کرد .

این وسط زمستون داشت با کشاورز حرف میزد

‌زمستون :من نمی تونم منتظر خاله بازی پریها باشم واقعا دیر میشه ووقت خیلی کمه من بلیط پرواز دارم و باید سریع برم و باید این بهار رو سریعتر برگردونم .

کشاورز :ولی بی گدار نمیشه به آب زد تو که خودت میدونی خونه شاه پریان خطرناکه محفظ ونگهبان داره نمیشه راحت بهش نزدیک شد .

وزمستون ولی من باید حتما ببینمش وباهاش حرف بزنم

کشاورز بهتره بیشتر فکر کنی درمورد بهار

ممکنه دردسر شه اگه یواشکی بخوای بری تو ممکنه مامورای شاه پری بگیرنتت و بندازنت زندون اون موقع اوضاع بدتر میشه

زمستون :ولی تویه کشاورزی ‌میدونی که شرایط جوی وهوا چقدر روی زمین ‌کشت و زرع اور میگذاره و یک سرمای بی موقع ویخبندان‌یا یک تگرگ چقدر به کشت وزرع ونخیل آسیب میزنه .

تومیدونی که بارون بی موقع یا یک برف بی موقع یا سرمای زیاد چقدر برای زمینهای کشاورزی بده وهمه زندگی ها حتی زندگی حیوانات هم بسته به همین شرایط جوی و بهار وزمستون و این بارشهاست و تمام غذای مردم رو شما تامین می‌کنید

چطور به‌من میگی صبر کنم

من درمسئولیت دارم و خداوند این کاررو به من محول کرده و من عهده دار سه ماه از فصل سال توی هر منطقه هستم و باید وظایفم‌ رودرست انجام بدم حتی اگه انسان‌ها هم بد باشن و آسیب زده باشن به طبیعت ولی حیوانات بیچاره گناهی ندارن اونها باید زندگی کنند و از من باز خواست میشه .

کشاورز بعد کمی فکر کردن کفت به نظرم بهتره کاری کنی که بهار حافظه شو بدست بیاره این جوری دیگه کارت راحت‌تره

اگه شاه پریان اون رو جادو کرده تا همه چیز یاد ش بره توهم باید کاری کنی بدست بیاره

این طوری مشکلت حل میشه میخوای من برم پیش یکی از استادان پریهاباطل جادو شاه پری روبگیرم میدیم کلاغه ببره بریزه تو فنجون قهوه بهار این طوری مشکلی درست نمیشه .

زمستون :اره به شرطی که بشه سحرشو باطل کرد اون دختر بدبخت الان اسیر شاه پری

پس تو فردا صبح ببین چیکار میتونی بکنی

همه ی مهمونی خیلی خوب برگزار شد و قرار شد هفته دیگه سه تا پری به همراه دوستشون برن قصر شاه پریان و همین اجراها رو برای شاه پریان اجرا کنند

خاله شاه پری گفت که طفلی خواهر زاده ام شاه پریان خیلی افسرده شده از تنهایی این زنه سونا اصلا درحد وشان شاه پریان نیست اون یک زن پیر و عبوسه که اصلا نمی تونه به شاه پریان شادی بده شاه پریان واقعا چشماش مشکل داره که پیری سونا رو ندیده و باهاش ازدواج کرده و اون اصلا یه زن یائسه سن بالاست که نمیتونه برای شاه پری بچه بیاره و شادی نداره

گفت که شاه پریان درنظر داره دراینده نزدیک با بهار ازدواج کنه و دوتا همسر داشته باشه و سونا هم مجبوره بپذیره

و بهشون باز درمورد عشق شاه پریان به سونیا گفت و افسردگی بیش از حد شاه پریان به خاطر عشق سابقشه که اون رو این همه مغموم کرده و از اونها خواست تا به شاه پریان با اجرای باله و نمایش شادی ببخشند و اونها هم از خدا خواسته قبول کردند ،🧚🏿‍♂️🧚🏿‍♂️🧚🏿‍♂️🧚🏿‍♂️🧚🏿‍♂️

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۱
11:22

قصه ی بهار خانم ۷

به نام خدا

بهار خانم بعد از اینکه موهامو بافت ،رفت تو رختخواب و گرفت خوابید .سونا هم‌رفت پیش شاه پری که روی مبل لم داده بود ننشست پایین پاش و دوستاشو گرفت ،گفت :شاه پری جان یه مدتیه کلا به من بی علاقه شدی خیلی وقته من رو نبوسیدی ودر آغوش نگرفتی ،انگاری از من خسته شدی .

شاه پری :نه این طور نیست مشغله کاری من زیاده میبینی که من شاه پریانم موجود معمولی نیستم ،باید به امور پریها برسم .

سونا :ولی قبلا این طور نبودی مخصوصا از وقتی این دختره رو آوردی رز رو میگم دیگه به من توجه نمی کنی .

شاه پری :واقعا این طور فکر میکنی

سونا :اره خیلی بی توجه وکلا تو هپروتی خیلی توفکری و کلا من روبه عنوان همسرت فراموش کردی .من رو با خودت به دنیای پریها آوردی ،خودت که میدونی من یه انسانم و جنس من وتو فرق میکنه ازدواج انسان با پری انسان رو ازبین میبره من مجبور شدم همسر توبشم ولی الان مورد بی مهری تو قرار گرفتم .انگار یه عشق جدید پیدا کردی .شاه پری :نه

این طور نیست

سونا :ولی شاه پری من تورو دوست دارم بهت عادت کردم

الانم میرم تو رختخواب تو هم چراغهارو خاموش کن بیا .

ولی همچنان شاه پری داشت فکر می‌کرد نصف شب بلند شد رفت در اتاق بهار رو بار کرد ومدت طولانی بهش خیره شد و برای اینکه بیدار نشه بی سروصدا در رو بست ورفت اتاقش

اینقدر بهار زیبا بود که وقتی بیدار بود میترسید بهش زیاد نگاه کنه

مجبور بود وقتی خوابه بره تو‌اتاق خوابش بهش خیره بشه .دوباره رفت تواتاقش ولی با خودش داشت نقشه هاشو میچید .

صبح توخونه نازپری همه بیدار شدن‌ودیدن‌مترسک نیست هر چی دنبالش گشتن پیداش نکردند.

کشاورز :متر سک مترسک کجایی همه ی سوراخ سنبه های خونه ناز پری واطراف رو گشتن ولی نبود .زمستون :بیا همینم کم داشتیم مترسک گم شده .اقا کلاغه مترسک باتو‌دوست بود بهت نگفت کجا میره !

اقا کلاغه :نه به من چیزی نگفته .

کشاورز دیروز میخواست بره دنبال جادوگر پریها بگرده نکنه رفته اونجا ،

ناز پری :واقعا اگه اونجا رفته باشه خیلی خطرناکه

حالا باید بریم دنبالش

نازپری :من که واسه شام خاله شاه پری رو دعوت کردم وکلی کاردارم ،

بهتره با ماه پری برید خونه جادوگر ببینید اونجاست .

بعد خوردن صبحونه کلاغ وزمستون وکشاورز رفتن خونه جادوگر

بیرون خونه جادوگر کنا ر گاری پارک شده تو خیابون پر از گل ولای که از بارون شب لجن شده بود مترسک رو با پای شکسته و ریخت پراز لجن پیدا کردند .کشاورز :مترسک برای چی بدون اینکه بگی وجایی روبلد باشی آمدی اینجا

اینا پری هستن ممکنه بکشنت دارت بزنن

ادم نیستن کارت نداشته اشن

چرا حرف گوش نمی دی چت شده

مترسک :دیشب رفتم توی حیاط جادوگر پیر سگهای وحشیش افتادن دنبالم منم فرار کردم اخ واه موقع فرار خوردم زمین بغل این‌گاری تولجنها الانم آسیب دیدم نمی تونم تکون بخورم

زمستون زیر بغلشو گرفت و بلندش کرد .کلاغه هم قار وقاری کرد و گفت ای مترسک شیطون آمدی دنبال چی خونه جادوگر .

مترسک میخواستم ازش جادو بگیرم آدم شم

کشاورز :جادوگرها در عوض جادو ازت یه چیزی میخوان توکه چیزی نداری به جادوگر بدی نه پولی نه طلایی واسه آدم شدن هزینه زیاد میگیرن

‌فکر کنم بیاد هزار هکتار زمین کشاورزی بدی یا جون بدی اینجا هزینه ها فرق میکنه یکهو جادوگر ازت جون می‌خواد یا بهت میگه برو یه شتر یا گاو قربونی کن من بهت جادو بدم یا باید بری یه آدم واسشو ن بیاری بهت کادو بدن

بعد تو نه آدم داری نه زمین نه پول تو بجز کلاهت و لباسهای پاره پاره چیزی نداری جادوگر واسه تو کاری نمیکنه

تازه تو آدم شدی بعدش چی فکر کن یه جوان شدی که نه پول داری نه کار داری نه خانواده نه تحصیلات نه زمین کشاورزی بعد چطوری میخوای زن بگیری نه شناسنامه داری کسی بهت زن نمیده باید فکر اینها هم باشی تازه یه مرد جوان شدی باید یک عمر دوباره کار کنی همه اینها رو بدست بیاری

بعد پیر شدی تا همه چی بدست بیاری زن مورد علاقه ات شوهر کرده رفته جای دیگه بچه هاشم ازدواج کردن

مترسک :خوب بهش میگم تبدیل به یک جوان خوش تیپ پولدار تحصیل‌کرده بکنه من رو

بهش میگم شناسنامه و خانواده هم برام جورکنه

کشاورز :هزینه شو کی میده

مترسک :خوب شما بدید من آدم پولدار شدم پول شما روبرمبگردونم

زمستون :فعلا که باید فکر پای داغونت باشی باید ببرم‌ت اول حموم بعد هم دانم باید ببندم .

بیا بریم خونه و بلندش کردن وبردنش خونه ناز پری

ناز پری و گلپری و راننده هم داستن بساط شام ‌نوشیدنی و مهمونی رو برپا می‌کردند

وحسابی آشپزی میکردن همه سرگرم کارها بودند

حالا باید چطور به خونه شاه پری وارد میشدن شاید دوستی با خاله شاه پری باعث می‌شد اونها به مهمونیها شاه پری دعوت بشن

‌از اونطرف هوای سرد و اوضاع خراب که وقت داشت تموم می‌شد .

زمستون فکر سفر ش به خارجه بود و اینکه چند وقت دیگه کارش تموم می‌شد وباید میرفت وهنوز بهار رو از خونه شاه پری نبرده بود .الانم مترسک گند زده بود به همه چیز !واقعا این مترسک رو برای چی باخودم‌اوردم الان باید بیفتم دنبالش از این ور اونور با پای شکسته جمع وجور ش کنم

ولی دیگه شده بود .مترسک رو بردن حموم شستن و ناز پری دستشو گذاشت روی پای مترسک وهمونجا پای مترسک درست شد ونیاز به شکسته بند نبود .🤠🤠🤠🤠

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱
13:15

قصه ی بهار خانم ۶

به نام خدا

بله حضرات این طور شد که قرار شد بعد این قصه ها هر کسی دنبال کاری بره تا بهار خانم نازنین رو از دست اون عفریت شاه پری نجات بدند .

مترسک و کشاورز خواستن برن تو شهر پریها یه دوربینند ببینن چه خبره ‌پریها چطور زندگی می‌کنند .چون تا حالا زندگی پریها رو ندیده بودند مترسک خیلی خوشحال بود با خودش میگفت :کاش یه پری جادوگر پیر هم پیدا بشه من رو تبدیل به آدم کنه .من اگه آدم بشم حتما میرم دنبال زندگی خودم شاید بایه دختر خوشگل دهاتی ازدواج کنم وچند تا بچه خوشگل تپل داشته باشم .حتما اگه خدا بهم یه‌ دختر بده اسمشو میگذارم ناز پری به خاطر این نازپری خیلی زیبا که این همه مهربون و خوش قلبه که به آدم‌ها کمک میکنه .به کشاورز کفت :میشه بریم خونه جادوگر پیر رو پیدا کنیم شاید یه جادویی بکنه من تبدیل به آدم شم .کشاورز گفت :مترسک تو کارت اینه که نگهبان مزرعه باشی نه آدم شی .فعلا هم ماموریت ما پیدا کردن بهار خانم و دیدن زندگی پریهاست .اگه فرصت پیدا شد جادوگر پیر روهم پیدا می‌کنیم !

مترسک با حالت ناله گفت :تاکی من باید یه مترسک بمونم کشاورز میتونه با چوب و لباس وکلاه یه مترسک دیگه بسازه !یک عالمه لباس کهنه و چوب خشک پیدا میشه ولی من دلم می‌خواد آدم شم میخوام مثل کشاورز صاحبم همسر وبچه داشته باشم .

از این زندگی خسته کننده ویکجا موندن خسته شدم تاکی باید کنار مزرعه نگهبان باشم‌یک روز هم بپوسم یا باد من روبشکنه من باید ادم‌شم توهم نیایی من میرم جادوگر پریها رو پیدا میکنم .کشاورزگفت :باشه فعلا بگذار بهار رو پیدا کنیم بعد کمکت میکنم آدم شی .بعد هم رفتن توی شهر پریها بگردن جای عجیبی بود .

حالا از اونور قرار شد ناز پری و گلپری و زمستون و راننده ‌کلاغ هم با خاله دوست اونها که با شاه پری فامیل بود قرار بزارند و چون فهمیدند که زن شاه پریان سونا یه آدمه تصمیم گرفتند از ش کمک بگیرند برای پس گرفتن بهار خانم .همگی رفتن پیش دوست گلپری و باهاش درمورد بهار خانم گفتگو کردن و ازش خواستن با خاله شاه پری آشناشون کنه و بواسطه خاله شاه پری با سونا قرار ملاقات بگذارند .گلپری گفت :من یه مهمونی شام دارم دوست عزیزم میشه خاله شاه پری روهم دعوت کنی واین طور یک مهمونی شام گرفتند .زمستون به کلاغ گفت :کلاغ جون بهتره پرواز کنی وبری خونه ی شاه پری و از اونجا برامون خبر بیاری .ببین بهار خانم رو پیدا میکنی باهاش حرف بزنی ،ببین چیزی یادش میاد .

کلاغه پرواز کرد و رفت خونه شاه پریون و توی باغ قصر نشست روی یه درخت همین جور همه جا رو دید زد و یه دختر ناز بهار توی تراس نشسته بود روی یه صندلی با تاجی که از گل رو سر ش داشت ،کلاغه شناختش و پرید رفت روی نرده ها نشست

و قار وقاری کرد وگفت :سلام بهار خانم

بهار :سلام ولی من رزپری هستم بهار نیستم

کلاغ ؛یعنی شما چیزی یادت نمیاد

من اقاکلاغه ام خیلی تورو خوب میشناسم تو اسمت بهار هست نه رز پری .

بهار :من گذشتمو فراموش کردم یعنی یک روز به چیزی خوردم مریض شدم وبعد ش فراموشی گرفتم الانم از گذشته چیزی یادم نمیاد .ولی اینجا بهم میگن رز پری

کلاغه :ولی تو اشتباه میکنی اون شاه پریون موجود بد ذات وشروریه تو رو دزدیده و بهت چیزی خورونده تا حافظه ات از دست بره .اون یه جادوگر مکاره

تو یک بهار زیبا هستی تو بهشت خدا روی زمینی چرا خودتو فرامو ش کردی .

اینجا شهر پریهاست ولی تو مال همه ی دنیایی نه مال پریها باید از سرزمین پریها بیای بیرون ‌بهار رو به زمین هدیه بدی ‌اگه تو نباشی زمین از سرما میمیره

باورکن .

بهار ولی شاه پری به من گفته من یه موجود بدبخت و بی کسم که اون به عنوان فامیل من رو قبول کرده و من رو سرراه پیدا کرده درحالیکه بی کس و تنها من رورها کرده بودند

به من کفته تو کس کاری نداری و هیچی نیستی یک موجود بی خاصیت وبی ریختی

کلاغه :دیدی اون دشمن تویه تو زیباترین موجود زمینی

تو بهاری تو زیبایی توبهشتی اون بهت دروغ گفته تا تورو اینجا محدود و خرد و کوچکت کنه

اون می‌خواد تورو گول بزنه و زمین رو به عصر یخبندان ببره وباکشتن مردم و از بینبردن زراعتت و باغ ونخیل مردم رو از گرسنگی بکشه

شاه پریون یه شیطانه

تو نباید حرف شیطان رو بپذیری اونها بانو دوست نیستن بهتره به حرفهای من گوش کنی من میرم باز فردا برمیگردم

الان چند نفر منتظر توان که برگردی به شهر آدم‌ها

بیشتر فکر کن شادی چیزی یادت بیاد

من تورومیشناسم تویه بهاری

بهار گفت :اوم ،باشه ولی بازم چیزی یادم نمیاد فکر میکنم

ولی واقعا شاه پریون به من دروغ گفته واقعا من بهشت هستم

کلاغ :بله تویک‌بهشتی اگه تو نباشی زمین رو سرما فرامیگیره تو باید سریعتر برگردی

اینجا جای تونیست .

کلاغه پریدو‌رفت خونه نازپری

بهار شب رو همه آش به حرفهای کلاغ فکر می‌کرد و به مغزش فشار میاورد شاید چیزی یادش بیاد ولی چیزی یادش نمی آمد

باخودش فکر کرد چرا من حافظه ام روازدست دادم .

سونا زن شاه پری بهار رو مثل دختر خودش میدونست و چون مونس دیگه ای نداشت مثل یه دختر از بهار مراقبت می‌کرد

اخرشب موقع خواب موهای بهار رو بافت و بابه کش صورتی رنگ اونها رو بست .بهار :میگم سونا من ایم واقعیم چیه واقعا اسمم رز پری

سونا :بله عزیزم بعد پیشونی بهار رو بوس کرد

‌یعنی چرا من حافظه ام رو ازدست دادم سونا

سونا :نمی دونم شاید ضربه ای به سرت خورده

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱
13:44

قصه بهار خانم ۵

به نام‌خداوند بخشنده ومهربان

بله دوستان بعد اینکه اقا کلاغه رفت پیش دوستانش تا بهشون بگه شب منتظر کمک باشند وخبر روداد و برگشت .

ناز پری هم به دوستانش گفت نردبون قرض بگیرن از دوستانشون .

یه غذایی آماده کردن برای مهمونها و نیمه شب نردبان‌طنابی ها رو‌یرداشتن و رفتن کنار دیوار ،دیوارهای شهر دوجداره وتو خالی بودند و پله هایی داخلشون داشتند که می‌شد تا بالای دیوارها بری و عرض دیوارها خیلی زیاد بود ،اصلا داخل دیوارها آتاقکهایی داشت که نگهبانهای شهر تواونجا استراحت می‌کردند .خلاصه یواشکی از پله های دیوارها بالا رفتن و از بالای دیوار درست نقطه تعیین شده نردبونها رو انداختن پایین .

یکی یکی زمستون ،بعد کشاورز و باد مترسک و بعد هم‌راننده از نردبون آمدن بالا .

برای اولین بار بود توعمرشون یه پری میدیدن از دیدنش تعجب کردند .

واقعا از زیبایی پری شگفت زده شدند و قصه هایی که از پریها شنیده بودن انگار حقیقت داشت .

سه پری بالدار درخشان کوچولوی قشنگ

همراه پریهابه خونه ناز پری رفتن و دست ورویی شستن و غذا خوردن و شب رواستراحت کردن

صبح زود که از خواب پاشدن پریناز آمد پیششون وگفت :سلام‌اقایون سلام کلاغ دوست من چطورید شب خوب خوابیدید .

همگی تشکر کردند وبعد صرف صبحانه شروع کردن درمورد بهار خانم‌و شاه پریون صحبت کردن ،

ناز پری گفت :شماها باید خودتون رو شبیه پریها کنید والا گیر نیافتید ‌درضمن پریها بوی ادمیزاد رو‌میشناسن و امکان داره گیر بیفتید

یه عطر مخصوص گرفتم که بوی تنتون رو مهار میکنه بهتره از این عطر که یک‌جادوگر درست کرده استفاده کنید تا گیر نیفتید توشهر ،

بعد در مورد شاه پریون گفتگو شد و اینکه چرا بهار رو پیش خودش اسیر کرده ‌اجازه رهایی نمیده .

گلپری که یکی از دوستاش با خاله شاه پری دوست بود اطلاعات بیشتری داشت

گلپری :میگن این شاه پریون یک اینه ی جادو داره که توش تموم شهر آدم‌ها رو نگاه میکنه مثلا اگه یکی توی شهر مجاور به اینه نگاه کنه این هم اون رو میبینه اینه رو یه پری جادوگر پیر براش ساخته که اون رو از همه قایم کرده ،

میدونین عفریت پریها خیلی عاشق بوی ادمیزاد ‌تن ادمیزاد ن مخصوصا دخترانه زنانشون

اینم که یه عفریت که خیلی علاقه به زن‌های ادمیزاد داره تا تواینه نگاهشون کنه .

زمستون :خب

بقیه :اره تعریف کن جالبه !

گلپری :این دوستم که با خاله شاه پری دوسته میگفت یک‌روز توی اینه جادوییش یه زنی رومیبینه که به شدت ازش خوشش میاد و بعد از مدتی بهش علاقمند میشه و از اینه میره بیرون تا اون رو‌از دنیایی آدم‌ها بیاره دنیای پریها و باهاش ازدواج کنه اون موقعها هنوز شاه پریون زن نداشت ،

بعد که براش ظاهر میشه اون زن غش میکنه پیاز حال میره و این مثل حیوون‌ها هی بوش میکرده زیر گردنشو بعد هم صورتشو مثل سگ لیس میزده

خیلی عفریت بی شعوری به یه زن بیهوش هم رحم نمیکنه و فقط عاشق گوشت ادمیزاد و بوی آدمه

بعد زنه بهوش میاد و باهاش صحبت میکنه میگه بیا بریم دنیای پریها و زن اول قبول نمیکنه و اون به زور از اینه میکشدش تو اینه ‌میاره شهر پریها

کشاورز :چه جالب

گلپری :اره اون زن مدتی به زور زندونی شاه پری بود خیلی هم دوستش داشت بعد بهش میگه با من ازدواج کن و زن که اسمش سونیا بود بهش میگه من تورو به عنوان نوکری هم قبول ندارم و بگذار من برگردم به زندگی خودم و تو هم دوست داشتی بیا نوکر خونه ی من شو و بمون کنار من و کارهای خونه من روبکن جارو کن لباس بشوره غذا بپز .کلا من شوهر نمی خوام یه نوکر بی جیره میخوام این هم به غرور ش برمیخوره وخیلی ناراحت میشه .ولی چون قلبش گرفتار سونیا بود تحمل میکنه زخم زبونهاشو

و از در حیله ومحبت درمیاد ولی یک روز سونیا از شهر پریها فرار میکنه ومیره به شهرشون و برای شاه پریون یه جادو میگیره که دیگه نتونه از اینه بیارنش شهر پریها

بعد یک روز این میره از تواینه بیرون تا سونیا رو برگردونه سونیا یه خانم به اسم سونا بهش میده میگه از توی اینه سونا رو پرت میکنه شهر پریها و شاه پریون هم پرت میشه و کلا اینه اون خانم قفل میشه که کسی نتونه به اینه آش دست درازی کنه

مثل اینکه از یک جادوگر خیلی ماهر جادو گرفته بوده والا جادوهای و طلسمهای شاه پریون تو کل دنیا رودست نداره .فکر کن سونیا چی بوده که شاه پریون رو شکست میده و یک زن قلابی بهش میندازه

الان اون سونا شده زن شاه پریون و دیگه بعداز اون شاه پریون سونیا رو نمی تونه تو اینه جادوش ببینه و این طوری شده که کینه ی ادمیزاد به دل گرفته اخه سونیا که یک انسان بود خیلی باهاش بد برخورد کرد و به سینه آش دست رد زد .

الان هم حتما می‌خواد از آدم‌ها بخاطر عشق ناکامش انتقام بگیره با طولانی کردن سرما زیبایی هی بهار رو می‌خواد از کردم بدزده و معلوم نیست چه بلای سر مردم بیاره .

همه با چشم‌های باز که داشت روسرشون شاخ در میومد به این قصه گوش میدادند .😈

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱
10:39

قصه ی بهار خانم ۴

به نام خدا

بله عزیزان اقا کلاغه پریدوپرید ورفت نشست رونرده های ایوان خونه ناز پری .

‌بله نازپری یه پری خیلی زیبا وناز بود که با دوتا از دوستاش که اسمشون گلپری وماه پری بود توی یه خونه خوشگل زندگی می‌کردند

دور خونشون پربود از گلهای رنگارنگ یک خونه گرد وتپلی مثل توپ با یه سقف شیروانی نارنجی رنگ که از ایوان‌هاش یک عالمه گلدون آویزون بود .همین که نشست رو ایوان گفت :قار قار قار ناز پری نازپری قار قار نازپری کجایی ؟

ناز پری پنجره اتاقشو باز کردو کفت :سلام اقا کلاغه از اینورا !

چطور شده یاد ما افتادی توکه توشهر آدما لونه داشتی اینجا میون پریا چیکار میکنی بدوبیا تو .

اقاکلاغه هم پرید تو اتاق نشست رودسته مبل خونه ناز پری

اقا کلاغه گفت :ولله ناز پری جون این جا کار دارم آمدم دنبال یه کاری !البته من دوست وفاداریم

همیشه به یادتم الان کاراضطراری دارم باید کمکم کنی!

نازپری :چه کمکی بگو ببینم

کلاغه :نازپری جون میدونی بهار خانم ما کم شده چند وقتیه منتظریم ولی نیومده من چند وقت پیش اینجا دیدمش توی این شهر میخوام برش گردونم به شهر خودمون .

اخه زمستون کارش تموم شده می‌خواد بزه سفر جنوب

منتظر بهار خانم بیاد کارها رو تحویل بگیره

ناز پری :بهار خانم !چه شکلی هست

کلاغه :قد بلندی داره لباس صورتی میپوشه و روی موهاش هم همیشه تاج گل میگذاره

یه دختر بیست ساله است فکر کنم دیده باشی

هرجا بره گل درمیاد

توندیدیش

مگه میشه شاید دیده باشی فکر کنم پیش شاه دری باشه

اون عفریت بهار و برده پیش خودش ببینی چه نقشه ای کشیده

نازپری :اره من یه دختر دیدم باهاش جدیدا هی توشهر باهم می‌رن گردشی توی دشت

فکر کردم از فامیلاشه اخه بهش نمیگفت بهار خانم

کلاغه :خوب بهش چی میگفت

اسمشو گذاشته رز پری

هی میکفت رز پری

تازه اصلا کلا مثل گیجا بود دختره هیچی حالیش نبود انگار گذشته شو فراموش کرده .

به بقیه گفته این دختر فامیل منه که حافظه شو ازدست داده آوردم پیش خودم

کلاغه :قارقار قار ب له

حتما می‌خواد مردم رو اذیت کنه شایدم عاشق بهار شده آورده پیش خودش یک چیزی خورونده حافظه آشوازش گرفته

اون یه عفریت جادوگر بدترکیب قارقارقار

نازپری :بله اون یه عفریت که شاه پریاست و کلی مامور داره که نگهبانی می‌کنند

چطور میخوای بهار رو ببری باخودت

‌درحالیکه خودشم چیزی یادش نیست

خیلی قضیه سخت شده اگه بفهمه میخوای بهار رو ببری

حتما زندانیت میکنه

شایدم پراتو بکنه کبابت کنه بده سکهای بیابون بخورنت

کلاغه ترسید لرزید

بعد گفت :ولی من باید بهار رو ببرم دوستام بیرون دروازه منتظرن نصف شب نردبون بگذاریم بیان تو شهر

ناز پری گفت باشه من از گلپری وماه پری کمک میگیرم

پس تو برو خبر بده دوباره بیا پیش من من برم به گلپری بگم بره نردبون بگیره

ورفت کلاغه هم پرواز کردورفت پیش کشاورز وزمستون تاخبرببره

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱
22:19

قصه ی بهارخانم ۳

به نام خدا

قصه ی ما رسید به اونجا که مترسک و کشاورز،کلاغ وزمستون می خواستن برن شهر پریان و کلاغ تنها کسی بود که طی پروازها ی خودش شهر پریان‌رو دیده و آدرسش روبلدبود .

راننده اونها رو برد همونجایی که کلاغ میگفت و وقتی دید اونها دنبال بهارن و اگه بهار پیداش نشه ،تا سه ماه دیگه خبری از گیاه و درخت ومیوه کشت وزرع نیست وکلا اوضاع بهم میریزه ،سعی کرد بهشون کمک کنه ‌همراه اونها موند ،

بله دوستان عزیز وگرامی واقعا بهار پیداش نشه شش ماه زمستون میشه و همه چیز بهم میریزه اینم شوخی نیست بهش نخندید خیلی جدیه .

فکرکنید اگه یکسال اسفند که تموم شد خبری از بهار نباشه اونوقت چی میشه ؟

اره دوستان اوضاع نیمکره شمالی که ما ساکنشیم بهم میریزه پس باید شماها هم کمک کنید تا وقتی زمستون می‌خواد بره سفر نیمکره جنوبی بهار رو برگردونیم .والا بهار ی درکارنیست و سال جدید زمستون تموم نخواهد شد ،

بهتره همتون فکراتونو به کار بیندازید و سعی کنید حافظه بهار رو برگردونیم ،تا یادش بیاد که چه کاری باید بکنه ،

اونها به دروازه های شهر پریان رسیدن دیوارهای ترسناک و درهای بزرگ که باز کردنشون کار راحتی نیست ،

صد هزار پری پشت اون دیوارها زندگی می‌کنند بعضی‌هاشون پرواز می‌کنند .

پریها بعضی‌هاشون خیلی خوشگلن با موهای خیلی بلند و اندام‌های درخشان و بال بعضی‌هاشون هم خیلی زشتن

مخصوصا نرهاشون قدشان از آدم کوتاهتره و چون مثل انسان نیستند نیازی به سفر با ماشین و هواپیما ندارند اونها هرجا اراده کنند اونجا ظاهر میشن پرنده هاشون هم که پرواز می‌کنند با ظاهر انسانی و دوبال .

از دیوارها رد میشن گاهی قهقهه میزنن

بعضیهاشون پریهای مهربون که به آدم‌ها کمک می‌کنند ولی شاه پریون رفت وامد آدم‌ها به شهرش روممنوع کرده و هرچی زمستون وکشاورز درروکوبیدن باز نمیکردند

اگه اونها انسان‌ها رو به جامعه شون راه بدن زندگی‌هاشون ازبین میرفت .

الانم در روقفل کردن وچندین نگهبان سرنیزه به دست از دیوارهای قلعه محافظت می‌کنند .

زمستون خیلی ناراحت شد وقتی دید هرچی درمیزنه باز نمیکنند کنی خسته شد ورفت گوشه ای نشست بقیه هم آمدن کنارش

کلاغه گفت :قار قار قار قار من میرم از اون بالا توشهر رو دید میزنم ببینم چه خبره

‌من توشهر پریها دوستانی دارم میرم از اونها کمک میگیرم

شماهم صبر کنید من بیام شب که شد یواشکی به کمک دوستانم از روی دیوارهای قلعه وارد میشیم وبهارخانم روپیدا می‌کنیم .

زمستون گفت :باشه پس مواظب خودت باش دردسری برات درست نشه

ماهمکی منتظر برگشت توایم

فقط بجز دوستانت باکسی حرف نزنی درمورد ماهم به کسی فعلا چیزی نگو .

مترسک بیچاره هم نشسته بود کناری سرشو گذاشته بود رودستش

آهی کشید وگفت :کلاغ جان همیشه من رونوک میزدی ولی الان دوست دارم سالم برگردی کاش می‌شد منم باهات بیام

کلاغ گفت :نگران من نباشید من یه پرنده ام اونها هم با کلاغها کاری ندارن

بیشتر پریها کارشون جادوگریه الان فکر میکنن من کلاغ یه جادوگرم براش خبر آوردم .من میرم توشهر هزاران کلاغ توی این شهر زندگی می‌کنند

بعضی پریها چندین کلاغ دارن

مطميئن باش بامن کاری ندارن .

کلاغه پرید و از روی دیوار رفت توشهر تا اول با دوستاش حرف بزنه و بعد هم بهار خانم رو پیدا کنه .

شماهم منتظر باشید تا بهار بیاد .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱
12:32

قصه ی بهار خانم ۲

به نام‌خدا

بله زمستون و اقای کلاغ سوار اسنپ شدن و‌راه افتادن طرف شهر پریان که پشت کوههای بلند بود .

کلاغها هم‌تا یه حدودی دنبال ماشین پرواز کردند و کلاغ ماده همینطور داشت واسه اقاکلاغ دست تکون میداد

کلاغ ماده :ازدورمواظب خودت باش به وقت پریان نخورنت بعضی‌هاشون کلاغها رو میخورند

کلاغ نر نگران نباش نمی خورن خدا حافظ

همین طور ماشین توی برف وسرما داشت میرفت توی راه هیچ ماشین دیگه ای نبود جاده هم پر پیچ وخم‌وخطرناک

توی راه یک کشاورز رودیدن که بیل به دست وایستاده

زمستون گفت نگه دار این اقا تو این بوران ماشین پیدا نمیکنه برسونیمش

راننده برای کشاورز ترمز کرد و کشاورز سوار شد .

سلام علیک کرد ‌راننده زمستون سلام شو جواب دادند تواین بوران‌اینجا چیکار میکنی

کشاورز :روستای ما نزدیکه من اینجا زمین کشاورزی دارم آمدم سر بزنم به زمین‌ها ‌کشتم

ولی خیلی هوا سرده اصلا خبری از بهار نیست

اگه این طوری پیش بره زمین‌ها سبزنمیشن

ابها‌هم یخ زده

زمستون گفت :ما داریم میریم دنبال بهار برش گردونیم‌به‌این‌دیار

کشاورز :مگه بهار کجا رفته که نیومده

زمستون :این جور که میگن بهار رو پریان باخودشون بردن شهرشون جادوش کردن همه چیزو فراموش کرده شاید یادش رفته بیاد

کلاغ :قارقار کردو گفت بله ب له اقای کشاورز

پریان دزد کارشون به بهار دزدی رسیده

قبلا لباس و پول ‌طلا میدزدیدن از مردم حالا دیکه بهارم میدزدن

به‌نظرم‌باید حسابی حال پریا رو برجاشون بیاریم از این به بعد می‌رن مردم میدزدن یکهو دیدی خانوادتو‌دزدیدن بردن شهر پریها

اصلا دیگه امنیت نداریم از دست این پریهای دزد

من خودم دیدم یه پری از خونه ی یکی لباساشو طلاهارو دزدیده بود داشت میبرد یه تیکه هم میخواست به من رشوه بده به مردم نگم .

همین طور که ماشین داشت تو برف پیش میرفت و شیشه ماشین بخار کرده بود یه سایه تیره رن بیرون ماشین دیدن

زمستون گفت مثل اینکه یک‌نفر دیکه هم بیرون هست میمونه توسرما یخ می‌زنه

اقای راننده لطفا سوارش کنید

تا راننده ترمز کرد زمستون در روباز کرد تا مسافر سوار شه

دیدن یه مترسک هست

سلام اقایون من مترسکم توی این زمین کشاورزی یخ کردم میشه منم برسانید یه جای گرم

‌زمستون گفت بیا بالا مترسک جون

دیگه مترسکها هم‌از زمین کشاورزی فراری شدن

کلاغ قارقار کرد و گفت ازه این همون مترسکیه که مارو میترسونه نمی گذاره غذا بخوریم

مترسک :ببخشید دیگه هرکسی رابهر کاری ساختند کار منم پروندن پرنده های مزاحم

بازهم ماشین راه افتاد مترسک وکشاورز هم گفتند ماهم میایم کمکتون کنیم بهار رو برگردونیم شهر خودمون

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱
14:21

قصه ی بهار خانم

به نام خدا

زمستون بود هوا سرد سرد برف وبوران

همه جا روبرف پوشونده بود و البته آخرای زمستون ولی هیچ خبری از آمدن بهار نبود .

همه منتظر بودن بهار بیاد و سر درختان شکوفه بگذاره و باغها و جنگلهارو سبز کنه

منتظر بهار نشسته بودن

زمستون آخرین روزهاشو میگذروند ولی هنوز هیچ گرمایی نیومده بود تا برف‌ها رو آب کنه و سر هیچ درختی حتی یک شکوفه هم دیده نمیشد

.زمستون کارش داشت تموم می‌شد وباید میرفت یه مسافرت طولانی

چمدونشو بسته بود یه بلیط گرفته بود تا بره اونورزمین یه بلیط هواپیما واسه سفر به یه کشور دیگه ،خیلی منتظر موند دید خبری از بهار نیست .باخودش گفت من بلیط پرواز دارم نباید خودم رو زود برسونم فرودگاه مثل اینکه بهار امسال یادش رفته اینجا کار داره وکلا شهر مارو فراموش کرده باید ببینم کجاست .

از چند تا پرنده پرسید گنجشکها می دونید بهار کجاست ازش خبر ندارید

گنجشکها گفتند تو باغ گیلاس میشه بهار رو پیدا کرد میتونی یه ماشین بگیری بری اونجا ببین اونجاست اخه مادر مون میگفت بهار اول به باغها سر میزنه و شکوفه میاره

به نظر ما حتما اول رفته باغ بعد بیاد توی شهر

گنجشکها جیک‌جیک کردن و پریدن و رفتن

زمستون لباساشو پوشید زنگ زد اسنپ بیاد به اسنپی گفت من روببر باغ گیلاس ،

اسنپی توی اون ترافیک و دودودم زمستون رو رسوند باغ گیلاس گفت پیاده شین لطفا رسیدیم

کرایه اسنپ صدهزار بود

‌زمستون دستشو کرد تو کیف ش یه تراول صدهزاری گذاشت کف دست راننده و گفت

:مرسی اقا

وپیاده شد و چترشوگرفت بالاسر ش که همچنان برف میبارید واسمون رو لایه های ابر پوشونده بود

اروم‌رفت طرف باغ وصدا کرد بهار خانم بهار خانم

دید صدایی نمیاد رفت توی باغ کنار درخت چنار ایستاد و دید چند تا کلاغ نشستن روی شاخه ها و تا زمستونو دیدن شروع کردن به قار قار

زمستون :سلام اقا کلاغه چطوری

کلاغ :خوبم مرسی

شما چطوری

زمستون :خوبم

زمستون :ببینم کلاغهای سیاه نازنین از بهار خانم خبر ندارین

کلاغ ماده :قارقار قار قار نه

اگه بهار خانم آمده بود که آلان هوا این طور نبود

زمستون هیچ خبری ازش ندارین یعنی پرنده ای چرنده ای چیزی کسی چیزی نگفته بدونید بهار کجاست

:کلاغ نر :من داشتم پرواز میکردم از روی یه شهر رد شدم اخه من مسیر طولانی طی میکنم واسه غذا ما گروهی میریماونجا غذا میخوردیم

یه شهر قصه هست پشت همین کوههاست خیلی شهر قشنگیه مال پریهاست

من بهار رو توشهرپریها دیدم

خیلی خوشحال بود سوار کالسکه شاه پریان شده بود و از پنجره داشت نگاه می‌کرد منم رفتم دنبالش قصر شاه پریان رو پیداکردم .

زمستون :الان چیکارکنم من

کلاغ نر :هیچی میخوای بیا بامن بریم شهر پریان رو نشونت بدم من خونه ی شاه پریان رو بلدم

فکر کنم شاه پریان بهار رو جادو کرده و برده خونشون والا تا الان باید میومد

زمستون گفت باشه اگه بهم کمک کنی بهار رو برگردونم بهت یه غذای حسابی میدم براتون هم یه لونه خیلی عالی تو خونه ای که ساکنشم درست میکنم

یه درخت چنار تو حیاط خونه است بیایید اونجا زندگی کنید

.کلاغه خیلی خوشحال شد گفت باشه پس یه اسنپ بگیر مارو برسونه شهر پریان

زمستون گوشیشو برداشت و یه اسنپ گرفت

و با کلاغ نر رفتند

کلاغ نر به ماده خودش گفتم :عزیزم نگران نباش من زودی برمیگردم

کلاغ ماده اشک توچشماش جمع شد اخه شهر پریان اگه برن اونجا معلوم نیست چی بشه

کلاغ ماده :باشه برات دعا میکنم که سالم برگردی .

اسنپ آمد و اونها سوار شدن نرفتن طرف شهر پریان .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱
13:18

قصه دل

به نام خداوند بزرگ ومهربان

می خواستم داستان شروع کنم ولی همه آش داستان دزدی ‌پلیسی میاد

شاید واقعا من ملکه دزدها شدم ،

هرچی قصه میاد همه آش پلیس ودزد ه

گفتم فعلا درمورد دزدی ننویسم ،

چون خیلی بد میشه ،درمورد اگاتاکریستی مطلب خوندم که همه آش درمورد قتل داستان مینوشت مثل پوارو ومارپل ویک عالمه فیلم از نوشته هاش ساختن ،نوشته بودجه اون توی داروخونه کار میکرده و دوره دارو شناسی دیده که توی همه ی داستان‌هاش قتل اتفاق نیافته

ولی اگه بخوام درمورد قتل ‌جنایت‌های سنگین بنویسم زیادی خشن میشه و با روحیه ی من سازگار نیست نمی دونم چطور اگاتا کریستی تونسته اون همه درمورد قتل بنویسه

هرچیه به این راحتی ها هم نیست خلاقیت همین خلاقیت نیاز به اطلاعات بالا ‌جستجو و مطالعه داره یعنی نویسنده ها بدون مطالعه نمی تونن نویسنده خوبی بشن .

این روزها کار خاصم فقط خونه است یه مارکتینگ هم راه انداختیم گاهی هم میرم اونجا

خوبه برای تنوع تو زندگیم واینکه کاری دارم انجام میدم ،

با دیگران هم کمتر درتماس هستم .بیشتر یا تنهام و بیشتر پسرم خونه است دلارام هم که رفته سر خونه زندگیش

البته یه داستان تخیلی تو ذهنم هست که بیشتر یه درد نوجوانان میخوره اون رو مینویسم

بعد باز فکر میکنم

اخه نوشتن درمورد ازدواج و روابط زناشویی یا دزدی فعلا حالمو بهم میزنه حالمو خراب میکنه

این داستان تخیلی رو مینویسم البته توش ازدواج هست اما تخیلیش یک چیز دور از حقیقت ‌رویایی

واقعا گاهی هم باید از حقیقت دور شد برای تنوع ایجاد کردن تو زندگی

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱
12:57

خطبه فدکیه ۲

گواهى می دهم که معبودى جز خداوند نیست و شریکى ندارد، که این امر بزرگى است که اخلاص را تأویل آن و قلوب را متضمّن وصل آن ساخت، و در پیشگاه تفکر و اندیشه شناخت آن را آسان نمود، خداوندى که چشم‏ها از دیدنش بازمانده، و زبانها از وصفش ناتوان، و اوهام و خیالات از درک او عاجز می باشند.

موجودات را خلق فرمود بدون آنکه از ماده‌اى موجود شوند، و آنها را پدید آورد بدون آنکه از قالبى تبعیّت کنند، آنها را به قدرت خویش ایجاد و به مشیّتش پدید آورد، بی‌‏آنکه در ساختن آنها نیازى داشته و در تصویرگرى آنها فائده‌‏اى برایش وجود داشته باشد، جز تثبیت حکمتش و آگاهى بر طاعتش، و اظهار قدرت خود، و شناسائى راه عبودیت و گرامى داشت دعوتش، آنگاه بر طاعتش پاداش و بر معصیتش عقاب مقرر داشت، تا بندگانش را از نقمتش بازدارد و آنان را بسوى بهشتش رهنمون گردد.

و گواهى می دهم که پدرم محمّد بنده و فرستاده اوست، که قبل از فرستاده شدن او را انتخاب، و قبل از برگزیدن نام پیامبرى بر او نهاد، و قبل از مبعوث شدن او را برانگیخت، آن هنگام که مخلوقات در حجاب غیبت بوده، و در نهایت تاریکی‌ها به سر برده، و در سر حد عدم و نیستى قرار داشتند، او را برانگیخت بخاطر علمش به عواقب کارها، و احاطه‏‌اش به حوادث زمان، و شناسائى کاملش به وقوع مقدّرات.

اِبْتَعَثَهُ اللَّهُ اِتْماماً لِاَمْرِهِ، وَ عَزیمَةً عَلى اِمْضاءِ حُکْمِهِ، وَ اِنْفاذاً لِمَقادیرِ رَحْمَتِهِ، فَرَأَى الْاُمَمَ فِرَقاً فی اَدْیانِها، عُکَّفاً عَلی نیرانِها، عابِدَةً لِاَوْثانِها، مُنْکِرَةً لِلَّهِ مَعَ عِرْفانِها.
فَاَنارَ اللَّهُ بِاَبی‏مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ و الِهِ ظُلَمَها، وَ کَشَفَ عَنِ الْقُلُوبِ بُهَمَها، وَ جَلى عَنِ الْاَبْصارِ غُمَمَها، وَ قامَ فِی النَّاسِ بِالْهِدایَةِ، فَاَنْقَذَهُمْ مِنَ الْغِوایَةِ، وَ بَصَّرَهُمْ مِنَ الْعِمایَةِ، وَ هَداهُمْ اِلَى الدّینِ الْقَویمِ، وَ دَعاهُمْ اِلَى الطَّریقِ الْمُسْتَقیمِ.
ثُمَّ قَبَضَهُ اللَّهُ اِلَیْهِ قَبْضَ رَأْفَةٍ وَ اخْتِیارٍ، وَ رَغْبَةٍ وَ ایثارٍ، فَمُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ و الِهِ مِنْ تَعَبِ هذِهِ الدَّارِ فی راحَةٍ، قَدْ حُفَّ بِالْمَلائِکَةِ الْاَبْرارِ وَ رِضْوانِ الرَّبِّ الْغَفَّارِ، وَ مُجاوَرَةِ الْمَلِکِ الْجَبَّارِ، صَلَّى اللَّهُ عَلی أَبی نَبِیِّهِ وَ اَمینِهِ وَ خِیَرَتِهِ مِنَ الْخَلْقِ وَ صَفِیِّهِ، وَ السَّلامُ عَلَیْهِ وَ رَحْمَةُاللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ.
ثم التفت الى اهل المجلس و قالت: فیکُمْ، وَ عَهْدٍ قَدَّمَهُ اِلَیْکُمْ، وَ بَقِیَّةٍ اِسْتَخْلَفَها عَلَیْکُمْ: کِتابُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ الْقُرْانُ الصَّادِقُ، و النُّورُ السَّاطِعُ وَ الضِّیاءُ اللاَّمِعُ، بَیِّنَةً بَصائِرُهُ، مُنْکَشِفَةً سَرائِرُهُ، مُنْجَلِیَةً ظَواهِرُهُ، مُغْتَبِطَةً بِهِ اَشْیاعُهُ، قائِداً اِلَى الرِّضْوانِ اِتِّباعُهُ، مُؤَدٍّ اِلَى النَّجاةِ اسْتِماعُهُ.
بِهِ تُنالُ حُجَجُ اللَّهِ الْمُنَوَّرَةُ، وَ عَزائِمُهُ الْمُفَسَّرَةُ، وَ مَحارِمُهُ الْمُحَذَّرَةُ، وَ بَیِّناتُهُ الْجالِیَةُ، وَ بَراهینُهُ الْکافِیَةُ، وَ فَضائِلُهُ الْمَنْدُوبَةُ، وَ رُخَصُهُ الْمَوْهُوبَةُ، وَ شَرائِعُهُ الْمَکْتُوبَةُ.
فَجَعَلَ اللَّهُ الْایمانَ تَطْهیراً لَکُمْ مِنَ الشِّرْکِ، وَ الصَّلاةَ تَنْزیهاً لَکُمْ عَنِ الْکِبْرِ، وَ الزَّکاةَ تَزْکِیَةً لِلنَّفْسِ وَ نِماءً فِی الرِّزْقِ، وَ الصِّیامَ تَثْبیتاً لِلْاِخْلاصِ، وَ الْحَجَّ تَشْییداً لِلدّینِ، وَ الْعَدْلَ تَنْسیقاً لِلْقُلُوبِ، وَ طاعَتَنا نِظاماً لِلْمِلَّةِ، وَ اِما مَتَنا اَماناً لِلْفُرْقَةِ، وَ الْجِهادَ عِزّاً لِلْاِسْلامِ، وَ الصَّبْرَ مَعُونَةً عَلَی اسْتیجابِ الْاَجْرِ.
وَ الْاَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلِحَةً لِلْعامَّةِ، وَ بِرَّ الْوالِدَیْنِ وِقایَةً مِنَ السَّخَطِ، وَ صِلَةَ الْاَرْحامِ مَنْساءً فِی الْعُمْرِ وَ مَنْماةً لِلْعَدَدِ، وَ الْقِصاصَ حِقْناً لِلدِّماءِ، وَ الْوَفاءَ بِالنَّذْرِ تَعْریضاً لِلْمَغْفِرَةِ، وَ تَوْفِیَةَ الْمَکائیلِ وَ الْمَوازینِ تَغْییراً لِلْبَخْسِ.
اَنْتُمْ عِبادَ اللَّهِ نُصُبُ اَمْرِهِ وَ نَهْیِهِ، وَ حَمَلَةُ دینِهِ وَ وَحْیِهِ، وَ اُمَناءُ اللَّهِ عَلى اَنْفُسِکُمْ، وَ بُلَغاؤُهُ اِلَى الْاُمَمِ، زَعیمُ حَقٍّ لَهُ

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱
10:46

متن خطبه فدکیه حضرت زهرا س قسمت به قسمت میگذارم

هنگامى که خبر غصب فدک به حضرت صدیقه کبری رسید، لباس به تن کرده و چادر بر سر نهاد، و با گروهى از زنان فامیل و خدمتکاران خود بسوى مسجد روانه شد، در حالیکه راه رفتن او همانند راه رفتن پیامبر خدا بود، به مسجد پیامبر (ص) در آمد.

سپس لحظه‏ اى سکوت کرد تا همهمه مردم خاموش و گریه آنان ساکت شد و جوش و خروش ایشان آرام یافت، آن گاه کلامش را با حمد و ثناى الهى آغاز فرمود و درود بر رسول خدا فرستاد، در اینجا دوباره صداى گریه مردم برخاست، وقتى سکوت برقرار شد، کلام خویش را دنبال کرد و فرمود:

حمد و سپاس خداى را برآنچه ارزانى داشت، و شکر او را در آنچه الهام فرمود، و ثنا و شکر بر او بر آنچه پیش فرستاد، از نعمتهاى فراوانى که خلق فرمود و عطایاى گسترده‏اى که اعطا کرد، و منّتهاى بى‏شمارى که ارزانى داشت، که شمارش از شمردن آنها عاجز، و نهایت آن از پاداش فراتر، و دامنه آن تا ابد از ادراک دورتر است، و مردمان را فراخواند، تا با شکرگذارى آنها نعمتها را زیاده گرداند، و با گستردگى آنها مردم را به سپاسگزارى خود متوجّه ساخت، و با دعوت نمودن به این نعمتها آنها را دو چندان کرد.

وَ اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ، کَلِمَةٌ جَعَلَ الْاِخْلاصَ تَأْویلَها، وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَها، وَ اَنارَ فِی التَّفَکُّرِ مَعْقُولَها، الْمُمْتَنِعُ عَنِ الْاَبْصارِ رُؤْیَتُهُ، وَ مِنَ الْاَلْسُنِ صِفَتُهُ، وَ مِنَ الْاَوْهامِ کَیْفِیَّتُهُ.
اِبْتَدَعَ الْاَشْیاءَ لا مِنْ شَىْ‏ءٍ کانَ قَبْلَها، وَ اَنْشَاَها بِلاَاحْتِذاءِ اَمْثِلَةٍ اِمْتَثَلَها، کَوَّنَها بِقُدْرَتِهِ وَ ذَرَأَها بِمَشِیَّتِهِ، مِنْ غَیْرِ حاجَةٍ مِنْهُ اِلى تَکْوینِها، وَ لا فائِدَةٍ لَهُ فی تَصْویرِها، اِلاَّ تَثْبیتاً لِحِکْمَتِهِ وَ تَنْبیهاً عَلی طاعَتِهِ، وَ اِظْهاراً لِقُدْرَتِهِ وَ تَعَبُّداً لِبَرِیَّتِهِ، وَ اِعْزازاً لِدَعْوَتِهِ، ثُمَّ جَعَلَ الثَّوابَ عَلی طاعَتِهِ، وَ وَضَعَ الْعِقابَ عَلی مَعْصِیَتِهِ، ذِیادَةً لِعِبادِهِ مِنْ نِقْمَتِهِ وَ حِیاشَةً لَهُمْ اِلى جَنَّتِهِ.

وَ اَشْهَدُ اَنَّ اَبی‏مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، اِخْتارَهُ قَبْلَ اَنْ اَرْسَلَهُ، وَ سَمَّاهُ قَبْلَ اَنْ اِجْتَباهُ، وَ اصْطَفاهُ قَبْلَ اَنْ اِبْتَعَثَهُ، اِذ الْخَلائِقُ بِالْغَیْبِ مَکْنُونَةٌ، وَ بِسَتْرِ الْاَهاویلِ مَصُونَةٌ، وَ بِنِهایَةِ الْعَدَمِ مَقْرُونَةٌ، عِلْماً مِنَ اللَّهِ تَعالی بِمائِلِ الْاُمُورِ، وَ اِحاطَةً بِحَوادِثِ الدُّهُورِ، وَ مَعْرِفَةً بِمَواقِعِ الْاُمُورِ.

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱
12:28

فدک

فدک ناحیه‌ای در نزدیک خیبر و به‌فاصلهٔ دو تا سه روز راه پیاده تا مدینه قرار داشت که از آب کافی برخوردار بود و خرمای فراوانی در آن به عمل می‌آمد. این زمین پیش از اسلام متعلق به یهودیان بنی‌نضیر بود و محمد با صلح آن را به‌دست‌آورد.[۱]

پس از وفات پیامبر اسلام، کشمکشی بین ابوبکر، خلیفهٔ وقت، از یک‌سو و فاطمه و عباس، عموی محمّد، ازسوی‌دیگر بر سر اموال محمّد به‌وجود آمد. به‌گفتهٔ ولیری در دانشنامهٔ اسلام، این اختلاف بر سر اموالی مانند فدک و سهمی از خیبر بود. فاطمه و عباس ادعای تملک و به‌ارث‌رسیدن این اموال را داشتند. اما از دیگر سو ابوبکر از دادن این اموال به آنان سر باز زد با این استدلال که پیامبر به او گفته‌است که اموال او به ارث نمی‌رسد و باید صرف صدقه شود. بررسی احادیث نشان می‌دهد که در طی دو مرحله، فاطمه در این مورد با ابوبکر به جدال پرداخت که در مرحلهٔ اول عباس نیز در این اختلاف حضور داشت.[۲]در برخی منابع اهل سنت مانند طبری به مصادرهٔ فدک، اعتراض فاطمه، پاسخ ابوبکر و خشم فاطمه نسبت به او اشاره شده یا برخی مانند بلاذری مفصل‌تر موضوع را نقل کرده‌اند. اما بیشتر آن‌ها از دید میراث به آن نگریسته‌اند و با گزارش گفتهٔ ابوبکر موضوع را ختم کرده‌اند و گاهی تا جایی پیش رفته‌اند که گفته‌اند فاطمه پس از شنیدن استدلال ابوبکر از اعتراض دست کشید. ازسوی‌دیگر، پژوهشگران شیعه براساس منابع اهل سنت، گزارش‌های احتجاج‌های فاطمه زهرا را نقل کرده‌اند. آنان برپایهٔ همین منابع نشان داده‌اند که پس از مصادرهٔ فدک به‌دست ابوبکر، فاطمه زهرا بارها با او و در منظر عمومی احتجاج کرده‌است. در یکی از این گزارش‌ها که در حضور مهاجر و انصار انجام شده، فاطمه گفته که فدک هبهٔ پیامبر است و بر این گفتهٔ خویش، علی، حسن، حسین و ام‌ایمن را شاهد آورد؛ و پس از آن ادامه داده که حدیث مورد استناد ابوبکر را نه‌تنها کسی نشنیده، بلکه برخلاف نص صریح قرآن است. اما این استدلال‌ها مورد اعتنا واقع نشد.[۳]

ویلفرد مادلونگ می‌گوید ابوبکر بدین‌ترتیب، نه‌تنها اموال خاندان محمّد صلوات الله علیه را از اختیار آن‌ها درآورد، بلکه اظهار کرد که اگر آن‌ها نیاز مالی داشته‌باشند صدقه بگیرند. این کار در مخالفت قطعی با سنت محمّد صلوات الله علیه بود که خاندانش را به‌جهت موقعیت طهارت از پذیرش صدقه منع کرده‌ بود. هم‌چنین، بدین‌ترتیب پرداخت سهم ویژهٔ (خمس) آن‌ها از غنائم و فیء هیچ توجیهی نداشت. علاوه‌برآن، این حدیث که ابوبکر طرح کرد، به ابوبکر این اعتبار را می‌داد که محمّد به او دستورهای ویژه‌ای برای خلافت پس از خود داده‌است. چنان‌که عایشه می‌گوید، فاطمه پس از آن ابوبکر را ترک کرد و تا شش ماه بعد که از دنیا رفت با وی سخن نگفت. علی نیز، فاطمه را شبانه دفن کرد و به خلیفه اطلاع نداد.[۴] به‌طور طبیعی موضع شیعیان بر این است که این اموال متعلق به فاطمه است و آن‌ها توسط ابوبکر غصب شده‌است.[۵] سید جعفر شهیدی، از افراد غیرشیعه‌ای چون ابن ابی الحدید و نقیب بصری یاد می‌کند که به نقل رویداد خطبهٔ فدکیه پرداخته‌اند. او با این استدلال که این افراد — اهل سنت معتزلی — سودی از جعل این روایات نمی‌بردند، رویداد دعوای حقوقی فدک را صحیح می‌داند.[۶]

افزون‌بر این احتجاج‌ها، گزارش‌های واگذاری مجدد فدک به فاطمه یا فرزندان او در کتاب‌های تاریخ و حدیث اهل سنت و شیعه، دلیل روشنی بر حقانیت دعوی فاطمه از سوی پژوهشگران شیعه دانسته شده‌است، مانند گزارش نوشتن سند مالکیت فدک برای فاطمه از سوی ابوبکر،[یادداشت ۱] و پس از او، بازگرداندن فدک به فرزندان فاطمه در دوره‌های گوناگون توسط عمر بن عبدالعزیز اموی، سفاح عباسی، مهدی عباسی و مأمون عباسی. برخی از اهل سنت، مصادرهٔ فدک را اجتهاد دانسته‌اند. اما شیعه با توجه به این‌که این مصادره، تنها مصادرهٔ ابوبکر بوده و ازسوی‌دیگر بخشش‌های فراوانی از بیت‌المال برای مستحکم‌کردن خلافت در منابع گزارش شده، با نکوهش این کار، رنجاندن فاطمه را — که با توجه به حدیث پیامبر، مساوی با رنجاندن خدا و پیامبر اوست — گناهی بزرگ از سوی ابوبکر دانسته‌اند.[۷]

ساحل
سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱
12:22

عاشورا

به نام‌خدا

خواستم از عاشورا وحسین بنویسم ولی چقدر ازش اطلاعات دارم .همون چیزایی که گفتند و شنیدیم و فیلمهای که دیدم

یکسری هم‌شاید کتاب خونده باشیم .

ولی فقط عزا داری نوحه وگریه نذری نیست

گاهی باید فکر کرد به اینکه حسین ویارانش چه کسانی بودند

توی این چند سال اخیر خیلی اتفاق‌ها افتاده

واقعا توزندگیم روزایی بوده که از حسین هم‌تنهاتر بودم

وقتی به زندگی ائمه نگاه میکنم میبینم اونها یارانی داشتند

مثلا همین علی یارانی داشت مثل عمار یا غلامی مثل قنبر یا همسری مثل زهرا یا پسرانی مثل حسین ‌ابولفضل

یارانی مثل میثم تمار و کمیل ومالک اشتر ‌کسانی که من نمی شناسم یا همون امام حسین بازم‌هفتادودونفر داشت

ولی ماها کی رو داریم

خودمون از اونها هم تنهاتریم

اگه یک روزی بخوان مارو بکشن هیچ کس نیست از ما حمایت کنه

بعد میریم واسه اونها گریه می‌کنیم

در حالیکه اگه یکی به ما حمله کنه یک نفر نیست که محافظ ماباشه

میدونین در اصل قضیه نذری و گریه نیست قضیه شاید همون حاکم ظالم اموی

واینکه تو زمان خودشون اونها خانواده پیامبر بودند و مردم پشت سر حضرت محمد نماز میخوندند و حاکم زمان پیامبر بود وبعد مدتی هم خلیفه علی بن ابیطالب بود

البته مردم سنی قضیه امامت و غدیر رو قبول ندارن ولی هرچی که بودند خانواده بنی هاشم مثلا شاهزاده زمان خودشون بودند واسه قضیه پیامبری هم کنار بمونه اونها شاهزاده بودند

و پیامبر زاده چون از نوادگان ابراهیم بودند و اسماعیل

ولی مردم زمانشون اونها رو کشتند وخیلی ها بخاطر پول طمع و ترس از حاکم یاریشون نکردن

و قضیه عصب خلافت مسلمین تو سط یزید وامویان بود و دلیل اصلی هنوز کاملا مشخص نیست که این جنگ کربلا این قدر خونین به چه علت دیگه ای رخ داده

ولی در کل باید به عمق قضیه فکر کرد واینکه من فکر میکنم ولی باز میبینم اونها همدیگر و داشتن

مثلا در مورد حضرت زهرا سلام الله که چقدر از عمر و ابوبکر ومردم زمان خودش رنجیده خاطر و غمگین بود که بچه شش ماهه آش محسن بخاطر قنفذ یا مغیره سقط شد و دلیلش باغ فدک وغصب خلافت توسط ابوبکر بود

ابوبکر پدر عایشه زن پیامبر بود و عایشه از اول دشمن حضرت زهرا بود

اونها خلافت رو عقب کردند و باغ فدک رو که ارثیه ای بود که از محمد ص برای فاطمه مانده بود رو فصل کردند که حضرت زهرا چندین باز به مسجد رفت و حتی خطبه فدکیه رو خوند البته آخر قضیه فدک رو نمی دونم که آیا ابوبکر فدک‌رو برگردوند یانه

ولی حضرت زهرا پدری مثل حضرت محمد داشت و همسری مثل علی بن ابیطالب که اسدلله غالب حیدر کرار نام داره و جزو پهلوانان وجنگاوران زمان خودشه که هیچ قدرتی یارای شکست علی رو نداشت و دختران ‌پسرانی مثل زینب و حسن وحسین وام کلثوم داشت ومادری مثل خدیجه

وکنیزانی و جبرییلی که همیشه با حضرت فاطمه همسخن بود و حتی گهواره بچه هاشو جبرییل تکون میداد و براش از بهشت میوه وغذا می آورد

و خدم وحشمی پدری که رییس کل مملکت عربی بود و همسری که وزیر او بود و یارانی داشتند که جانشون برمف مینهادند

حالا به نظر شما ما تنهاتریم یا اونها

ایا کسی باید برای ما گریه کنه یا برای حضرت فاطمه

حضرت فاطمه نسلش بعد هزازو چهارصد سال باقیه و هرکدوم از نسل اون که هرجا دفن شدن قابل احترام وستایشند و برای قبرهاشون طلاها و نقره ها رو بکار میگیرند

براشون هدایا و نذری میبرن واسمهاشون رو ی پسرهای ما ‌دختر های ماست

الان ما خیلی بیچاره تر از حضرت زهرا هستیم گاهی دلم برای خودم بیشتر از حضرت زهرا میسوزه البته

واقعا کاری که اعراب با حسین کردند قابل نفرین ولعنه

ولی درکل هدف دین و هدف او چه بوده و ما درکل سال باید چگونه باشیم

البته شعاردادن وحرف زدن آسونه و عمل کردن سخت

همه همینطورند همه نصیحت می‌کنند

همه خوبی ها رو پاکیها رو دوست دارند ولی چه میدونم

اصلا ولش کن شاید باید بیشتر کتاب بخونم ‌

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۱
20:53

دهم محرم

به نام خدا

الان دارم استراحت میکنم وفکر میکنم به همه چیز

دیشب قرار شد برم قم مادرم نذری داشت هرسال هفتم یا نهم حلیم پزون داره زنگ زد گفت :گوسفند قربانی کردیم گوشتشو میندازیم حلیم شام هم میکذارم بیایید

راستش من دوست داشتم برم خانواده مو ببینم اخه خیلی وقته قم نرفتم ،

اون اقای محترم که گفت من از چهار پایه افتادم کمرش بدجور درد می‌کرد نمی تونست بیاد

پسر گلم هم گفت من میرم علم کشی علاقه و عشقش از بچگی اینه که محرمها واسه امام حسین علم راه بندازه شربت پخش کنه .

بچه که بود هر محرم شربت پخش می‌کرد و سه علم درست کرده بودن با بچه ها هنوز هم وسایلش هست حمل می‌کردند

اون روز سیمین خانم رو دیدم میگفت از حفاظت اطلاعات آمدن تحقیق راجع به ما و از بچه هامون سوال کردند می گفت گفتم بچه هاش خیلی خوبن پسرت علیرضا همیشه تو نیمه شعبان واسه امام زمان پول جمع میکنه نذری میده و تو محرم هم واسه امام حسین

گفتم خیلی خوبند

البته نمی دونم نتیجه تحقیقات سپاه و حفاظت چیشد این اقای محترم که بعد استخدام فعلا آمد بیرون

یه مدت میگفت میخوام برم قطر کار کنم الان میگه کارنیست

بعد حالا گیر داده به ترکیه البته کلا خیلی فیلم بازی میکنه باور کن از ترکیه هم خبری نیست

چون تمام سال‌های گذشته بهش میگفتم بریم خارج بریم امارات یا هرجابیزون ازاین مرزها میگفت مارو نمیگذارن از ایران خارج شیم

البته شاید هم بهش گفتن حق نداره مارو ازایران ببره بیرون

حتی چند سال پیش میخواستم فیش حج بگیرم اونم حتی خودم تنها نگذاشت و گفت نمی گذارن بری

نمی دونم چرا حج عمره هم نمیره

کلا از ایران بیرون نمیره واقعا چه دلیلی داره من هم نمی دونم

الانم مثلا الکی میگه باور کن سال دیگه بشه باز ترکیه نمیره

الان که علیرضا نمیتونه خارج شه دخترم هم شوهر کرده من هم بدون بچه عام از ایران نمیرم

من بدون علیرضا هیچ کجا نمیرم

کلا با این بری خارج امکان داره ببره اعصابمو خرد کنه بیاره بخاطر همین سفر باهاش خیلی بد میگذره

منم نمیرم

الانم که کلی کارهست دیشبم خودشو زد به مریضی قم نیومد صبح پاشد خودش رفت شهرستان تنهایی

منم موندم خونه تنها پسرم هم رفت علم کشی

هرچیه این دوروز تعطیلی

منم که معمولا جایی نمیرم بجز حرم باشه اونم بجز حرم قم یا حرم امام دیکه علاقه به حرم‌های دیگه ندارم جمکران هم که قمه

مساجد اینجا نمی تونم برم

‌سال‌ها هرموقع دلم گرفت مشکل داشتم رفتم جمکران

تو اوج مشکلات تو بدترین شرایط باید عالمه غم رفتم جمکران نماز امام زمان خوندم حالم خوب شده

وقتی که از در مسجد جمکران آمدم بیرون دیگه احساس کردم مشکلی ندارم

تو زندگیم خیلی اید جور روزها بوده

حتی یک سری این قدر غمگین و افسرده بودم که دوست داشتم خودکشی کنم دلم میخواست رگم رو بزنم

ولی باخودم گفتم لعنت برشیطان رفتم یه امامزاده نماز خوندم دعا کردم بعد خوابیدم و حتی نشستم بغل امامزاده هی باهاش حرف زدم

نمی دونم میگن از پسرای حضرت ابولفضل

حالا هرکس هست من که هی زیر لب شروع کردم به آروم و بی صدا حرف زدن تمام انرژی ها از مغزم کشیده شد بیرون بعد نماز خوندم دعا کردم قرآن هم میخونم معمولا سوره هایی هست که مال منه میخونم بعد خوابم برد و بعد که بیدار شدم

اصلا انگار روحم عوض شده بود دیگه دوست نداشتم خودکشی کنم

دیگه دوست نداشتم بمیرم تازه انگار هیچ مشکلی نداشتم

تمام مشکلاتم تموم شده بودند

واقعا نمی دونم دلیلش چی هست ولی خانواده هاشمی خانواده حضرت محمد و حضرت علی واقعا رو حهای بزرگی هستند

اونها می‌توانند از پدر ومادر ‌همسر وخانواده بیشتر کمک کنند فقط باید بهشون اعتقاد داشته باشی و فقط به خدا توکل کنی

همسرهای این روزگار اصلا همسر نیستن بیشتر مثل دشمنن که دارن باادم میجنگند

ولی خدا تنها کسی هست که به بنده آش کمک میکنه

ادم نباید دلشو به بنده ها خوش کنه چون یکهو پشت آدم روخالی می‌کنند

حالا هرچیه من یک زمان زیاد مشکل داشتم همه امامزاده ها رفتم کوه خضر از هرجا یک تسبیح گرو‌اوردم

الان دیگه نیازی نیست برم امامزاده یا مسجد

البته خیلی وقته وقت نشده برم‌جمکران یا کوه خضر

ولی اگه شد باز هم میرم

البته تو گذشته چندین باز خواب امام زمان رودیدم

امام زمان درمورد مادرش بامن حرف زد حتی توی خوابم یک شب داشت ملیکا رو صدا می‌کرد نمی فهمیدم چراهی صدامیکردن ملیکا ملیکا

ولی نمی دونم چه خبره ولی من الان حالم خوبه

قبلتر ها این قدر مشکل داشتم که نگو

ولی فکر میکنم نباید دیگه بیشتر بنویسم

هرچیه آدم باید اول به خودش متکی باشه و بعد به خدا

همین

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱
23:19

عشق من ملیکا ۷

به نام خدا

میدونین هنوز خانواده من هیچی از جریان اقای سلیمی نمی دونن و فقط من و‌پری درجریان هستیم و گهگاهی با پری صحبت میکنم .

شبنم هم فعلا بویی نبرده ولی اگه مدتی طی شه و اگه قرار باشه درمورد ازدواج با اقای سلیمی با پدرو مادرم صحبت کنم که کلا مخالف این قضیه خواهند بود چون اختلاف سنی زیاد و داشتن یک دختر بزرگ و یک متارکه برای اونها قابل قبول نخواهد بود وشاید رضایت به ازدواج ندهند ،

من خودمم تردید دارم که باید این موضوع روقبول کنم یانه .البته خواستگار دیگه هم‌داشتم‌مثلا یه پسر جوان بیست وشش ساله حالا بقیه شو توضیح نمیدم که کی بود وچکاره بود.

حالا اگه شبنم بفهمه هم یه مشکل دیگه است .

ولی بعد از چند ماه از جدایی سلیمی از نیلوفر جریان علاقشو به من به شبنم گفت ،شبنم هم جبهه گرفت که نه ولی این قدر باهاش صحبت کرد تا بااین قضیه کنار بیاد . بعدش هم به من گفت اول با مادرم صحبت کنم تا مادرم مغز پدرمو کار بگیره و هی از اقای سلیمی و زندگیش تعریف کنه تا اون آمادگی داشته باشه برای قضیه خواستگاری که دفعه اول با شنیدن این موضوع جبهه نگیره ،

بهش گفتم از خوبیاش از اخلاقش و همه دارایی‌هاش واینکه آدم باکلاس وتحصیلکرده و سطح بالایی صحبت کن .

بعد هی رفت وامد شبنم به خونمون با اقای سلیمی زیاد شد و این طور من هم تونستم بیشتر بشناسمش ولی هنوز افکارم درگیر کارهایی بود که قبلا کرده بود و اینکه اصلا خوب جلو نیومده بود

واقعا شاید درست نبوده باشه ولی خوبیاش بیشتر از بدی‌هاش بود همه ی آدم‌ها ضعف هایی دارن ،بدی هایی دارن همه آدم‌ها یک چیزی دارن که بهش میشه گفت بد که تو پنهان انجامش میدن ،

بعضی آدم‌ها در مقابل کنترل امیال شهوانیشون ضعیف عمل می‌کنند و احساسات خودشون رو آزاد میگذارن و هیچ قید وبندی ندارن

بعضیها به چیزی اعتیاد دارند بعضی‌ها تو گذشته مشکلاتی داشتن با پول ندارند یا کار خوب ندارند و مثلا از سطح خانواده متوسط یا پایین هستن

ما از اشتباهات خیلی ها خبر نداریم و نمی دونیم چه خطاهایی دارن فقط همین نمیشه صددرصد فهمید چه کسی واقعا خوبه وجه کسی بد

باید سال‌های سال با یک نفر زندگی کنی شاید باز هم نشناسیش وکارهاشو اگه بفهمی شاخ در بیاری

خیلی ها ظاهر سازی می‌کنند همین

نمی دونم باید اشتباهشو میبخشیدم یانه ولی من باهاش ازدواج کردم و الان یه پسر دارم .

پدرم ومادرم هم مجبور شدن موافقت کنند ولی فکر میکنم اون آدم خوبیه و من رودوست داره همین تا حالا هم باهم خوبیم ‌وفعلا چیز بدی از زندگیش برام رونشده

اون الان یه جوان بیست ساله نیست که با پسرهای همسن خودش بره خوشگذرونی یا بخواد ابروی کاری خودشو یا خانواده شو بخاطر زن‌های دیگه بفروشه

اون همه اشتباهاتشو تو زندگی قبلی کرده و الان باید عاقل باشه و من هم دارم زندگیمو میکنم ،

درسمو می خونم به بچه ام‌هم میرسم .

هرچیه این داستان من هم داره تموم میشه

ولی این داستان‌ها تو خیلی زندگی‌ها اتفاق می آفته شاید بعضیش غیر واقعی باشه ولی تا حدودی هم واقعی هست یعنی ترکیب واقعیت و خیاله شاید چند درصد واقعی باشه چند درصد تخیل ولی همین آدم‌ها اینجا کنار من زندگی می‌کنند وفقط من به اسمشون و با وجودشون این قصه ها رو مینویسم

ملیکا هم هر از گاهی میبینم اون الان مجرده قبلا نامزدی داشته که ازش جدا شده و یه دختر که تازه لیسانس گرفته تو اینستا هم فعالیت میکنه البته یه ملیکا اصلی هم هست که دختر قیصر و مادر امام زمان هست که ملیکا اصلی همون شاهزاده روم هستش که در قید حیات نیست

هرچیه همه این آدم‌ها هستن مثلا همین طاهره خاله منه که هیچ وقت شوهرش روش زن نگرفته اصلا شوهر ش مرده

اقای سلیمی هم تلفیق چندین مرد هست که دیدمشون و وجود دارند

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱
23:40

عشق من ملیکا ۶

به نام خدا

خلاصه اون روز صبح زود از خواب پاشدم .یعنی قشنگ این پری مثل پسر خاله است تا دختر خاله اونم یه پسرخاله که شوهر آدمه شب رو نمی گذاره آدم بخوابه وقتی خوابی هی میاد بوست میکنه .وقتی پشتت بهشه دستشو حلقه میکنه روبدنت یا بدنتو ماساژ میده یا بغلت میکنه یا ماچت میکنه هی هم میگه جان جان عشق من .

یعنی صبح پاشدم گفتم من دیگه غلط بکنم با تو تویه تخت بخوابم از این به بعد آمدی اینجا من میرم روزمین میخوابم تو‌برو تو تخت بخواب .شب رو‌از بس من رو ماساژ دادی حالمو بد کردی

بهشم گفتم بخاطر پول نمی خوام زن سلیمی بشم ،پری هم گفت :خود دانی !

بهم گفت با سلیمی یه قرار بگذارم سه تایی بریم بیرون تا با پری آشنا بشه .

گفت اگه خوشت نمیاد بگو بیاد من روبگیره .

واقعا شاخ دراوردم از کاراش

اولش میگفت سنش زیاده بابام نمی گذاره حالا میخواست به جای من بره زن اون سلیمی شه .

گفتم‌باشه یک‌روز باهم‌میریم رستوران .

اون روز ناهار رو پری خونه ما خورد و من روبوسید و گفت خدا حافظ دختر خاله جونم .

گفتم :بای

ورفت

بهتون نگفتم :من یه داداش به اسم طاها دارم هفت سالشه ،مادرم ده سال بعد تولد من طاها رو بدنیا آورده اون روز با طاها رفتم خونه شبنم اینا که یکی همراهم باشه اگه اقای سلیمی هم بود زیاد نتونه باهام حرف بزنه یا چیز خاصی بگه .

البته بیشتر رو ش دقت کردم و بیشتر نگاهش کردم قیافه آش خوب بود ادم‌ارومی بود متین وخوش لباس

مهربون هم به نظر میومد همیشه ولی این احساس گذاییش چی بود

نمی دونم :هرچی بود نیلوفر رفته بود خونه مادرش جداشه دیگه برنمیگشت

با شبنم‌حرف زدم‌وپرسیدم :نیلوفر خانم کجاست مدتی نیستش ؟

شبنم :خیلی ناراحت گفت مامانم رفته دادخواست طلاق داده !

من :واچرا ؟بابات که آدم خیلی خوبیه زندگیتونم خوب بود !

شبنم :نمی دونم ولش کن مادرم کلا خیلی اززندگی توقع داره فکر میکنه از بابام طلاق بگیره پادشاه هفت کشور میاد میگیرتش ؟

خوشی زده زیر دلش از راحتی زیاد سیر شده ؟

ولش کن بابا شاید هم عاشق یکی شده

گفتم :نه بابا مادرت

من باورم نمیشه

دیگه بحث رو ادامه ندادم شبنم آماده شد باهم رفتیم گردش طاها رو هم بردیم

سینما و پارک و یک کم گشتیم برگشتم خونه

بعد از مدتی باز اقای سلیمی زنگ زد و من باهاش تو رستوران قرار گذاشتم پری روهم بردم

پری خیلی از سلیمی خوشش آمد ولی سلیمی گفت نه من بجز تو کس دیگه رونمی خوام نمی دونستم چرا قبول نکرد من رو ول کنه دوری روجای من قبول کنه

اخه من نمی خواستم ازدواج کنم

البته چند روز بعدش سلیمی زنگ زد با گریه گفت که از نیلوفر جداشدن

نمی دونم اون که اینقدر دوست داشت از نیلوفر جدا شه اون همه هم صبح‌تا شب جنگ داشتن

زنش کلا از اول. ولش کرده بود باز چرا موقع طلاق داشت گریه می‌کرد

داشتم شاخ در می آوردم یعنی طلاق گریه داره

زن وشوهرها صبح تاشب میجنگند تو دعوا همه آش تهدید به جدایی می‌کنند

اصلا باهم خوب نیستند و راغب به جداییند پس چرا موقع طلاق گریه می‌کنند

اقای سلیمی نیم ساعت با گریه و صدای بغض گرفته باهام حرف زد

و من هم ‌دلداریش دادم

خوب خودش خواسته بود جدا شه از اون ور پریسا هم همه آش پیگیر سلیمی بود ببینه چیشد

حتی به من گفت میخوای بیا بریم جادو جنبل بگیریم یه زن کولی میشناسم کارش حرف نداره

صد درصد این سلیمی خواستگار تو بشه دیگه ولت نکنه

منم گفتم من نیاز به این کارا ندارم

ولی خودش بدجوری ناراحت بود که چرا سلیمی اون رو جای من قبول نکرده

سلیمی هم گفت من عاشق توام و تورو با کس دیگه عوض نمیکنم

اصلا هرزنی بیاد من بهش نگاه نمیکنم فقط تورو میخوام

منم هنوز عشق اون رو باور نمیکردم یه مرد یه دختر بزرگ داره عاشق من شده که اندازه دخترشم

تازه با اون همه ثروت میتونه با بهترین زن‌ها باشه ولی مثلا به من وفاداره واقعا هم هیچ وقت هیچ زنی خونشون رفت وامد غیر عادی نداشت

‌حتی زمانی که نیلوفر متدها برای قهر رفته بود

زنهای رنگارنگ اونطرفها پیداشون نمیشد .

فقط یه خدمتکار پیرزن داشتند میومد کارهای خونشونم می‌کرد و میرفت .

هیچ زنگ تلفن مشکوک یا به گوشی سلیمی زنی زنگ بزنه نبود

کلا انگار از نظر اخلاقی آدم فاسدی نبود که هرروز بایکی باشه !

چه میدونم حالا بقیه شو بعدا مینویسم !

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱
13:56

ملیکا عشق من ۵

به نام خدا

اون شب برگشتم خونه ،شب رو گرفتم تا سحر خوابیدم ،موقع اذان صبح بیدار شدم وضو گرفتم نماز خوندم .بعد هم‌قران رو باز کردم و چند آیه خوندم .از دنیا خسته بودم دلم می خواست به ماورا چنگ بزنم دلم نمی خواست خودم روغرق هیچ عشق ومحبت دنیایی بکنم .همیشه دلم میخواست آزاد و رها زندگی کنم .اخه قصه های عشق های قدیمی رو خونده بودم مثل لیلی ‌مجنون و شیرین و فرهاد یا ویس ورامین هیچ کدوم آخر عاقبت خوشی نداشتن .منم نمی خواستم قلبم درگیر این واون باشه ،می خواستم یه محبت بالاتر از عاطفه انسانی پیدا کنم کسی که هیچ وقت ولم نکنه بهم خیانت نکنه .با هیچ‌زن دیگه ای بجز من نباشه ولی همین خدا هم باهمه بود ،

هرچی نماز بخونی بازم اون باهمه است اینو‌دیگه چیکار کنم ،

فردا صبحش پریسا زنگ زد :آلو آلو س لا ااام چطوری

سلام خوبم

چه خبر

سلامتی خبری نیست

پری :از اقای سلیمی چه خ. ببر

نیومده در خونتون

گفتم :نه

حالا یه سرمیومدی اینجا نیاز به کمک ت دارم

دارم فکر میکنم نمی تونم درست فکر کنم اصلا هیچی نمی‌دونم نمی دونم چی درسته چی غلط

ولی دوست ندارم با این اقای سلیمی باشم

‌میفهمید

پری :خاک توسرت واقعا خری

دست ازاین بازیات وردار عاقل شو

ببین دخترای دیگه چطوری خودشونو میکشن مورد توجه قرار بگیرن

از اونواع اقسام عمل زیبایی هزار تا خاک میریزن تو سرشون تاریکی نگاشون کنه

بعد توی خاک برسر هرکی بهت محل میگذاره لگدش می‌زنی مثل خرچموش

تو زندگیت هنوز خیلی چیزها رو یاد نگرفتی

‌میفهمی باید یکی یادت میداد

خیلی اون دنیایی شدی همه آش تو فاز مثبت و بچه خوب و سر به راه

ولی مردم مثل تو نیستن

خیلی زن‌ها هزار تا فیلم بازی میکنن برای بدست آوردن عشق یک مرد

اگه عاقل بودی با قیافه ات میتونستی بهترین شوهر رو داشته باشی

ولی با حماقت تو همین سلیمی هم از سرت زیاده

بگذار یه سر بیام اونجا کی بیام

ملی :میگم اخرشب بیا شبم بمون همینجا

پری :باشه شب میام نیست میخوابم حسابی هم نیشگونت میگیرم کبود شی آدم شی عقلت بیاد سرجات

گمونم چند وقتیه بزرگ شدی خاله نزدتت

من جاش میزنمت آدم شی

تا کی میخوای درس بخونی مثلا خوب شوهر کن برو گمشو دیگه

شاید یه برادر شوهر داشتی منم بگیر واسه برادرشوهرت بخت منم بازشه

اون اقای سلیمی داداش نداره من رو بگیر ی واسش

چرا دوتا مجرد داره

ا پس خوب

اگه قول بدی من رو بگیری باهم جاری شیم

من کمکت میکنم به شوهر کنی

اخرشب میام

ملی خوب شام بیا

پری :نه شام نمیام اصلا رژیمم شام یه غذای ساده میخورم فردا ناهار میمونم پیشت

ملی :باشه ،پس فعلا خدا حافظ جیگر گود بای

اخرشب پری آمد شب تا میخواستم بخوابم نیشگونم میگرفت از خواب میپریدم

اصلا این پری خیلی شره بابا تا صبح حرف زد

دیدی خاله طاهره بدبختو‌شوهرش تو چهل سالگی روش زن گرفت

همه مردها دوست دارن هزار تا زن بگیرن

حالا این سلیمی عاشق تو شده چیز غیر عادی نیست که

مردها صبح تاشب عاشق میشن

همین فامیل بابامینا هرروز عاشق یکی میشه

تا الان چها ر تا زن طلاق داده

خوب

این همسایه رو نگو زن صیغه ای داشته زنش فهمیده قهر کرده رفته خونه باباش

رفته دادخواست طلاق داده

ملی :خوب حالا به جتی قصه تعریف کردن من چه غلطی کنم این وسط

‌هیچی چه غلطی

خودت دوست داری سلیمی رو یانه ؟
ملی :ها نمی دونم تا حالا هیچ مردی رودوست نداشتم .

پری :یعنی نمی دونی احساس آدم به یه مرد چطوری ؟

ملی :نه !

یعنی چی الان تو هفده سالته

خوب باید یه حس‌هایی داشته باشی

خوب تا الان جای پدر خودم میدیدم

خوب از این به بعد ببین چه حسی داری

ملی اخه نمی دونم

به نظرت خوبه

خودش گفت داره از نیلوفر جدا میشه

پری ؛واقعا !

این که خوبه واسه تو رقیبت حذف میشه .

اخه سنش زیاده فردا باهاش بخوام زندگی کنم چند سال دیگه اون یه پیرمرده من یه زن جوان اونو چیکار کنم باید بایه پیرمرد زندگی کنم

من دوست ندارم زن یه پیرمرد باشم

پری :چه پیرمردی اون هنوز خیلی جوانه خوب تا چند سال دیگه هم خدا بزرگه

تو عقلتو به کار بنداز

یارو پولداره میلیاردر ه ماشین میلیاردی سوار میشه خونه تو بهترین مناطق باغ ویلا

خیلی مغزت خالیه

ملی اخه پول میخوام چیکار

من شوهر خوب میخوام

تو چقدر احمقی ملی شوهر خوب وفادار وجود نداره

مردها همشون لنگه همن

همون بی پولها هم پولدار که بشن خودشونو گم میکنن

بگذار همون اولش باکسی باشی که خودشو قبلا گم کرده

توهینی بدبختی ملی خیلی بچه ای هنوز مردها رو نمی شناسی چه جونورین

اینها پیغمبرشون هزار تا زن صیغه و‌عقدی داشت امامشون هم چند ین زن داشت حالا اونها خیلی خوب بودن آدم بودن زن‌ها رو میگرفتن

این مردها که دیگه هیچی فکرکردی مرد وفادار پیدا میشه یا عاشق دلباخته که تا آخر عمرش به پات میشینه کور خوندی

ببین باهمین ازدواج کن

بعدش من باز کمکت میکنم نهایتش طلاق میگیری

به نظرم این قدر مهریه و شیر بها بگیر این قدر ازش بکش بیرون که طلاقتم داد عین خیالت نباشه

خوب این که درست نیست

یعنی چی

مگه مردها این همه زن‌ها رو اذیت میکنن کار درستی میکنن

همیشه که نباید همه چی به نفع مردها باشه

خوب اون هم یه زن جوان و زیبا گیرش میاد اون از زیبایی تو استفاده میکنه تو هم از پول اون

مگه چند سال دیگه تپه‌مون دختر جوان هستی که مجرد بود

خوب تو هم چیزهایی ازدست میدی

میگم یعنی یک کاری نکن که بعد ازدواج بتونه بره سراغ یکی دیگه

اگه مرد هوسبازی باشه حقشه پدرش دربیاد

‌اگه آدم خوبی بود میشینی زندگیتو میکنی

خلاصه حساب همه چیزو بکن الان عاشق تو شده

دوروز دیگه نره عاشق یکی دیگه شه تو رو ول کنه

پول هم که داره چند رغاز میندازه کف دستتو میگه برو گم شو

حالا خوددانی

کفتم باشه فکر میکنم

ولی مادرم بفهمه واسه شوهرمردم‌نقشه کشیدیم نمی دونم چیکارمون میکنه

از کجا میفهمه مادرت من که بهش نمیگم توهم نگو

مادرت یه زن بدبخته بابا یه عمره مثل امل ها و بدبخت‌ها زندگی کرده ولش کن مادرتو

به حرف من گوش کن

ملی ؛حالا بگیر بخواب بگذار منم بخوابم فردا به همه چیز فکرمیکنم

خاک توسرت پری شبیه پیرزنهای هشتاد ساله ای ازبس حقه بازی

من بدبخت و بگو

شب بخیر پری جان بوس

پری :اووم بوس شب بخیر کاش خودم پسر بودم میگرفتمت نمیدادمت به این سلیمی اسگل خاک توسر خرفت

میکذاری شب پیشت بخوابم

اگه شوهر کنی من تنها میمونم ملی

ولی باید قول بدی واسه منم شوهر پیدا کنی

والا میام به سلیمی لوت میدم ها اینو گفته باشم

‌نری دیکه پشت سرهم نگاه نکنی ها

به من پری وفادار باش خوب جیگر

باشه دیگه لالا کن

چشماتو ببند بشه ورور کردی

اه

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱
1:35

عشق من ملیکا ۴

به نام خدا

روز بعد شبنم بهم زنگ زد ،گفت :ملی یه سر بیا بریم خرید ،من می خوام لباس بخرم بریم پاساژ کوروش ،.

میخواستم نرم ها بعدش دلم نیومد تنها ولش کنم ،گفتم‌باشه ،آماده میشم میام .

لباساشو پوشیدم و کیفم رو برداشتم و کتونی پا کردم و یه اسنپ گرفتم رفتم در خونشون .

زنگ زدم‌.در رو باز کردگفتم‌ بیا بریم دیگه من دم‌در منتظر میمونم .گفت نه عزیزم بیا تو‌.

من باید دوش بگیرم لباس بپوشم از صبح حالم خوب نبود خوابیده بودم .خیلی حالم بده میشه بیای تو .

رفتم‌تو توی اتاق خوابش رو تختش نشستم .صورتم بوسید و گفت دلم واست تنگ‌شده چرا چند وقته نمیایی اینجا یه سر بزنی بهم .

گفتم خودت میدونی که امتحان دارم باید درس بخونم ،درضمن مامانم کلی کار داشت انداخته بود سرمن .

گفت خوب یه سربیا من دوست صمیمی تر ازتو ندارم تو نباشی من تنها میمونم .

پدرم که همیشه کار داره خونه هم میاد میره تو اتاقش به کاراش میرسه ،مادرم دنبال خوش گذرونیهای خودشه .منم تنها میمونم حالم بدمیشه ،.

گفتم باشه من بیشتر بهت سر میزنم ولی واقعا خونه اونها برام درد سر بود

واقعا معلوم نبود حس پدرش چی بود یه جور شیفتگی یا جنون یا عشق

اونروز سوییچ رو از بابای شبنم گرفتم چنان سوییچ تو‌دستش داغ شده بود انگار سوییچ روی اجاق گاز بوده

دستم سوخت جهانگیر با اینکه چهل وپنج سال سن داشت ولی چقدر بدنش حرارت داشت بدنش داغ بود اون روز هم‌وقتی خواست من رو بکشه طرف خودش گرما ‌حرارت آتیش داغ از بدنش میزد بیرون ،لباس داغ شده بود

شبیه پیراشکی که تازه از روغن دراورده باشی لبم سوخت .

مردها انگار سنش میره بالاتر هوسهاشونم و احساسشون نسبت به زن‌ها داغ‌تر میشه یا فقط جهانگیر این طور بود

با اون داغی اگه زیاد خونه اونها میرفتم حتما بهم تجاوز می‌کرد کلا روانی شده بود جهانگیر

حالا نمی‌دونم بعدا با یه آدم روانی چطور ازدواج کردم .شاید هم من زیاد عاقل نباشم .

البته پریسا درمورد پول حرف میزد ولی آدم بخاطر پول که نباید خودشو بدبخت کنه .

هرچیه اون روز باشبنم رفتم خرید .

وقتی برگشتیم خونه من رو مجبور کرد شام خونشون بمونم و زنگ زد فست فودی برامون پیتزا مرغ وقارچ بیارن .پدرش هم آمد .وای چه بد باز با جهانگیر روبرو شدم باز رفته بودم تو دام اون هرچی بود اینبار هم غذامونو خوردیم بعد شام میخواستم اسنپ بگیرم جهانگیر اصرار کرد من رو برسونه خونه گفتم نه مرسی خودم میرم ولی اصرار کرد ترسیدم جواب رد بدم ،شبنم شک کنه ،دیگه گفتم باشه اقای سلیمی من رو برسون خونمون ،

سوار ماشین شدم و توی راه باز درمورد خودش واحساسش حرف زد منم گفتم شما همسر دارید بهتره درمورد این چیزها حرف نزنید .ولی اون گفت که همسرش از کجا میفهمه باهم حرف می‌زنیم یا از احساس اون ،باز هم دعوامون گرفت داد زدم سرش اون هم من رو رسوند دم‌در گفت بیشتر فکر کن

خود نیلوفر می‌خواد ازم جدا شه و گفته که دیگه دوست نداره به این زندگی که توش احساس ‌عاطفه نیست ادامه بده و می‌خواد جدا شه .منم قبول کردم ،بهتره بیشتر فکر کنی من دوستت دارم .

گفتم :مرسی که من رو دوست دارین ولی اگه مردی یه دختر رو دوست داشته باشه حتما اگه شرایطش داشته باشه میره خونه پدرش خواستگاری

چون مانعی برای ازدواج وجود نداره

درضمن شما همسن پدر منید من چطور میتونم باشما ازدواج کنم .

اونم ناراحت شد وگفت عوضش من عاشقتم دوستت دارم

گفتم حالا فعلا که شرایط ازدواج نداری

من هم یه دخترم مانع برای ازدواج ندارم .

ترجیح میدم یه زندگی سالمی داشته باشم تا خودمو دراختیار شما بگذارم برای هوسرانیتون

اون هم گفت فعلا خدا حافظ بعدا میبینمت .

اصلا مثل روانی‌ها بود این جهانگیر

واقعا اعصابمو خرد کرده بود .‌

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه چهاردهم مرداد ۱۴۰۱
13:8

عشق من ملیکا ۳

به نام خدا

اونشبم گذشت ،فرداش دخترخاله پریسا آمد خونمون اون دوسه سالی از من بزرگ‌تره باهم‌حرف زدیم .هی میگفت :چته چرا این قدر تو‌خودتی .به چی فکر میکنی .منم گفتم چیزیم نیست خیلی هم‌حالم خوبه امتحان دارم ناراحتی واسترسم مال درسامه .

اونم گفت :توگفتی و مد باور کردم .من که میدونم تو‌درست خوبه هیچ وقت نمره کم نمیگیری همه چیزو زود یاد میگیری .

قیافه ات شبیه مشکل درسی نیست یه چیزیو داری قایم میکنی .

منم گفتم نه چیزیم نیست

پریسا :نه من وتو باهم بزرگ شدیم از بچگی باهم بازی کردیم من از خاله بیشتر تو رو میشناسم .

گفتم :پریسا اگه یه خواستگار برات پیداشه بیست وپنج‌سال ازت بزرگ‌تر باشه باهاش ازدواج میکنی .

پریسا چشماش گرد شد بیست وپنج سال خیلی زیاده .

حالا اون مرد که بیست و پنج سال بزرگ‌تره کی باشه کجاست می خواهد بامن ازدواج کنه .

گفتم نه بابا توهم میگم یعنی فرض کن .

پریسا :اها فرض خوب نمی دونم پدرومادرم که نمی گذارن

حالا چیشده این سوالا رومیپرسی .

گفتم هیچی همین جوری گفت نه بگو‌دیگه من راز دار اسرار توام توکه خواهر نداشتی من جای ابجیتم به من بگو .

گفتم همین مثلا اقای سلیمی بابای شبنم مثلا بیاد خواستگاری

گفت یعنی چی اون زن وبچه داره

گفتم خوب عاشقم شده

گفت ولی پولداره ها خوش تیپم هست

ولی نمی دونم بیارزه یانه .

گفت :زنش چی اون دخترش اندازه تویه چطور میتونه باتو‌ازدواج کنه زن ش هم هست اون نمیگذاره

گفت نکنه عاشق اون شدی واقعا که

گفتم :نه من عاشق نشدم اون شده !

ولی بدم نیستا

کفتم :زنش گناه داره دلم واسش میسوزه .

ولی پریسا هی داشت وسوسه ام‌ می‌کرد .پریسا گفت :خوب وقتی می‌خواد اززن ش جداشه خودشون مشکل دارن به تو چه .

فکر میکنی پسرای بیست ساله بهترن یک عمر باید مثل بچه تربیتشون کنی آخر ش هم معلوم نیست شوهر بشن واست یانه

تازه پول و کار تحصیلات هم ندارن باید عمروجوانیتم بگذاری طرف درس بخونه پولدار شه کار داشته باشه تازه تو که یک کم خسته شدی از بدبختی‌های زندگی یکی دیگه رو خوشبخت می‌کنند

حالا بابای شبنم اینقدرت پیر نیست خوب بهش بگو صبر کنه جداشد بیاد سراغت

گفتم پس شبنم چی اونو ازدست میدم

اون باهام‌ضد میشه گفت ولش کن بابا درست میشه

تقصیر تو چیه .باباش میخواست عاشق تونشه مگه تو مقصری .

ببین همین خواهر من زن اون پسره آسمون جل بیکار شد بعد چند سال هنوز واسش شوهر نشده

بهتره بیشتر فکر کنی طرف خودش مشکل داره به توچه

تو بکش کنار بشین نگاه کن هرموقع جدا شدن بهش بگو بیاد خواستگاری بدبخت یه همچین آدم خوبی گیرت نمیاد جای دیگه ها !

وضع بابا ننه تو ببین مادرت یه عمره باسیلی صورتشو‌سرخ‌کرده توهم میخوای زن یه آدم بی پول بدبخت مثلا بیست ساله شی بعد یک عمر گرسنگی وبدبختی بکشی یارو تا به نون ونوا رسید بره یه زن دیگه بگیره

همین الان اینکارم بکن

به نظرم زندگی اونارو تورهای نکردی نیلوفر خودش نخواسته زندگیشو نگهداره .

به توچه

منم دارم میرم خونمون بعدا میام سرمیزنم بهت ولی به خاله چیزی نگی مطمئنم نمیگذاره تو با پدر شبنم ازدواج کنی .

اونا کلا احساسی ‌مذهبی آن الانم خودشون میبینی چطور زندگی می‌کنند

مامانت فقط کارش شده آشپزی خونه داری

فکر کن مامان شبنم صبح تاشب تواین سال‌های داشته خوش میگذرونده .

بهتره بی خیال غصه شی

گفتم باشه غصه نمیخورم به‌من گفت ساده ی بدبخت

واقعا هم من به آدم ساده هستم

چون دوست داشتم درست زندگی کنم زندگی کسی دیگه رو خراب نکنم

رو ویرانه زندگی دیگران زندگی نسازم

شایدهم‌تو خیالاتم یه پسر بیست ساله جوان رو میدیدم که باهاش ازدواج میکنم نه با یه مرد‌میانسال که یه دختر بزرگ داره .

هیچ وقت فکرشم نمیکرد م این طورشه .

ولی اینا از دست من خارج بود من سعی در بوجوداوردن هیچ عشقی نکردم .

من فریبکاری عشوه گری نکردم من کار خاصی نکردم آدم متقلب ودغل باز نیستم

ولی الان پریسا به‌من گفت ساده بدبخت

تاکی میخوای بدبخت باشی مثل مادرت .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه چهاردهم مرداد ۱۴۰۱
0:31

عشق من ملیکا۲

به نام خدا

اره خلاصه که رفت وامد من به خونه ی شبنم زیاد بود و این وسط مادر شبنم هم بیشتر مواقع غائب بود .

پنجشنبه جمعه ها خونه مادرش بود یا با خواهراش تو گردش وتفریح یا میرفت پیش زری فالگیر فال قهوه فال ورق بگیره یا استخر بود یا میرفت سولار .

یا با دوستاش میرفت سینما یا شمال  ،روزهای دیگه هم که داشت کار می‌کرد بعضی روزها هم میرفت دانشگاه .

بابای شبنم هم همیشه تنها بود .من هم که پاتوقم‌خونه شبنم بود اخه مادرم هم شبنم رو میشناخت و مطمئن بود دختر خوبیه و اجازه میداد پیشش بمونم .

اخه خونه میرفتم همه آش غرغر میکردم از وقتی وضع زندگی شبنم رو دیده بودم دیگه حالم از خونه زندگی خودمون بهم میخورد .

پدر من خرج روزانه ماروهم به زور درمیاورد ولی اونها تو ناز ‌نعمت بودند البته من چیزی به شبنم نمی گفتم ولی اون بالاخره شاید میفهمید که من مثل اونها نیستم .

هرروز خونه شبنم مادرش هم که همیشه نبود .همین بی توجهی های نیلوفر مادر شبنم باعث شد که من مورد توجه پدر شبنم قرار بگیرم .

فکرشو نمی کردم این طور شه .

از اونجایی شروع شد که اقای سلیمی که اسم کوچکش جهانگیر بود هی برای من ‌دخترش غذا می پخت و ما سریک میز غذا میخوردیم و برای رسوندن ما به سینما یا استخر یا سولار بیشتر جهانگیر راننده شخصی مابود .

کم کم نگاهش بعد توجهش بهم جلب شد و بعد احساسات دیگه آش درگیر شد واین طورشد که زندگی یک زن که زندگیشو رها کرده و به خوشگذرونی با زن‌های دیگه مشغول بود از هم‌پاشید 

شوهرش عاشق ودلباخته من شد 

یک‌روز تو خلوت بهم گفت که عاشق منه و بدون من نمی تونه زندگی کنه 

یک روز تو تنهایی برام کادو خریده بود و من قبول نکردم ولی اون به زور بهم میگفت که باید کادو رو قبول کنم .

من از اینکه یک مرد که همسر داره وهمسن پدرم  عاشقم شده داشتم گریه میکردم ازاینکه باعث‌شده بودم زندگی زن دیگه اس ازهم بپاشه 

ولی جهانگیر گریه می‌کرد وگفت :که همسر من برام کم میگذاره همه ی وقتهاشو یا دانشگاهه یا کار میکنه یا خونه مادرش یا با دوستاش 

اون همسر خوبی برای من نیست و اصلا برای من وقت نمیگذاره .

من هم گفتم :نه این اشتباه بزرگی که شما عاشق من باشین من وشما مثل هم نیستیم همسن نیستیم 

من من واقعا خیلی ناراحتم ازاین موضوع 

هنوز شبنم چیزی نمی دونست از احساس پدرش 

ولی فاصله های مادر پودر شبنم ازهم زیاد شد کارشون به دعواهای هرروزه کشید و جهانگیر که عاشق من شده بود دیگه تمایلی به زندگی با نیلوفر نداشت .

جهانگیر توروخدا دوستی من‌روقبول کن من دارم دیوانه میشم خواهش میکنم .

من :نه 

اخه چرا کسی نمی فهمه من به خدا آدم راز نگهداریم به هیچ کس نمیگم چیزی !

من خودم بچه دارم میبینی جوان بیست ساله سربه هوا نیستم که ابروی خودمو ببرم !

بیا باهم مدتی حرف بزنیم 

باهم گفتگوکنیم من حالم خوب شه !

به خدا من ادم‌وفاداریم‌

تو عمرم عاشق نشدم این اولین باره یک دختر رو دوست دارم ازدواجم با نیلوفر هم‌ سنتی بود بدون عشق الانم که میبینی عشقی بینمون نیست 

نهایتش طلاقش میدم بانو ازدواج میکنم .

من :نه امکان نداره خانواده من ابرو دارن من نمی تونم اینکار رو بکنم .

التماس کردم بهت چرا قبول نمی کنی پس 

به جون شبنم‌ به خدا باهات ازدواج میکنم راست میگم بیا باهم‌باشیم‌فعلا تا نیلوفر رو طلاق بدم بعدا باهات ازدواج میکنم 

الان دارم میمیرم حالم بده همه آش فکرم پیش تویه نمی تونم کارامو درست انجام‌بدم من رو راضی کن خواهش میکنم !

من نه الانم میخوام برم خونمون !

نیلوفر بفهمه روزگارتو‌سیاه میکنه شبنم بفهمه من خراب میشم پیشش خلاصه کلا باهام‌دشمن میشه که شدم هووی مادرش .من میرم خونمون .

دستمو گرفت کشید سمت خودش من روبوسید 

به زور از دستش فرار کردم یه ماشین گرفتم رفتم‌خونمون به مادرم هیچی نگفتم .

رفتم تو رختخواب سرموکشیدم تا صبح خوابیدم ولی تو درونم آشوب بود .

چه بدبختی درست‌کرده بودم با این رفت وامد یاشبنم 

حالا اون جهانگیر بدبخت که عاشق شده بود از اونطرف زن داشت همه آش پیام‌میداد التماس می‌کرد یا گریه می‌کرد رو چیکار کنم .

البته اون آدم‌ خوش تیپ وخیلی پولداری بود یعنی این قدر پول داشت که من توخوابم‌نمیدیدم 

ولی اگه تن به رابطه بدم بعدش دیگه باهام ازدواج نمیکنه .

تازه زندگی نیلوفر چی میشه بدبخت مثلا میره سرکار شوهرش ول کرده اونم یه شوهر خوش تیپ ‌پولدار که خیلی زن‌ها آرزوی شوهری مثل اونو دارن بعد رفته چسبیده ب به ننه ی پیرشو‌وابجیاش ‌زن‌های دیگه 

خوب حقش بود که شوهر ش عاشق من شه 

من چیزی کم ندارم از هیچ کس  

نیلوفر خوشگله ولی عمرا به پای من برسه تازه دخترش هم نصف مد خوشگل نبود 

تو کل طایفه خود جهانگیر دختر ی مثل من نبود معلومه که عاشق من میشه 

واقعا با اون زنش که نه خیلی خوشگله نه براش وقت میگذاره نه محبت میکنه نه براش یه غذای گرم درست میکنه کلا شوهرش تنهاست تنهای تنها حالا حقشه شوهرشو ازدست بده .

اصلا به من چه مگه من مقصرم شوهر اون عاشق من شده بود مگه من باید گریه کنم .

باید نیلوفر گریه کنه 

شاید هم نیلوفر یکی خوش تیپتر و پولدارتر پیدا کرده که بی خیال جهانگیر شده اونو با من ودخترش توخونه رها کرده 

مگه آدم چقدر دوره دوستانه میره 

حالا من باید غصه از دست دادن شوهر نیلوفر رو بخورم چرا من گریه کنم .

هرچی بوداصلذ حالم خوب نبود .

جهانگیرهم همه آش میکفت آن مریض شدم آن مردم اخ فلان شدم 

وهمه آش میخواست از حس ترحم من برای خودش استفاده کنه ،.

 

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۱
12:35

عشق من ملیکا

به نام خدا 

سلام الان که دارم می نویسم توی تراس خونمون نشستم چند سالی از ازدواجم میگذره ،

یه شوهر میانسال دارم .

البته خودم بیست سالمه اسمم ملیکاست 

ملیکا رهبر خیلی وقته چیزی ننوشتم ،

الان یه پسر نه ماهه دارم یه پسر خیلی خوشگل 

که خیلی دوستش دارم .

می دونین منم یه جور غیر عادی ازدواج کردم 

بگذار بهتون بگم که شوهرم پدر دوست دبیرستانمه 

من با شبنم دوست جون جونی بودم باهم تویه کلاس درس میخوندیم 

هرروز می رفتم خونشون برای درس خوندن یا برای گردش وتفریح 

اصلا شبنم عاشق من بود و با هیچ دختر دیگه ای دوست نبود 

تنها کسی که رفیق گرمابه گلستان شبنم بود من بودم .

هرروز باهم میرفتیم استخر روباز سینما 

کافی شاپ 

خلاصه بابای شبنم میلیاردر بود و بابای من نه 

بابای من‌سوپر شهرداری بود 

همهیرتفریحات من روهم اون حساب می‌کرد 

روزهایی هم که پدرو مادر شبنم میرفتن مسافرت 

من شبها میرفتم پیش شبنم مبخوابیدم .

کلا همه مشکلات و همه ی چیزهایی که دوست داشت روبه من میگفت 

خلاصه هرروز خونه اونها بودم 

بعضی روزها می رفتیم کوه نوردی 

حتی اسکی تو زمستون‌ها 

این قدر رفت وامدم خونشون زیاد بود 

نمی دونستم چه کار میکنم من یه دختر نوجوان بود وخیلی زیبا که خیلی پسرها عاشق این بودن که با من دوست باشند 

یا حداقل باهاشون فقط حرف بزنم نه دوست پسرم باشن 

فقط یه دوست معمولی 

ولی من اصلا اهل دوست پسر این حرف‌ها نبودم 

یعنی مادرم یه زن سنتی بود و پدرم هم مذهبی 

اونها همیشه ما رو از جنس مخالف جدا کرده بودند 

هیچ وقت فکر نمی کردم که رفت وامدم به خونه شبنم به کجاها خواهد کشید .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱
16:24

گنج حموم خرابه ۷

به نام خدا 

بعد از دراوردن گنج توسط محرم ‌حمل اون به خونه ،توی انبارشون یه تنور قدیمی بود که مال مادر محرم بود و زمستون‌ها توش نون میپخت ،

مادر محرم چند تا تنور داشت ،یه تنور که توی انباری بود مخصوص زمستون‌ها بود وتوش نون لواش سنتی میپخت و یه تنور بیرون بدون سقف داشت که تابستون‌ها توش پنجکش وفتیر میپخت .نون پنجکش هم یه نون سنتی روستای بولاغ باشی بود نون سیر وسبزیجات هم داشت .هرچی بود اون تنور قدیمی مادر ش خیلی به کار میومد اونم همه سکه ها رو گذاشت توی یه کیسه پارچه ای و روشو از پشم پر کرد و گذاشت توی تنور و روشو با خاور خاشاک پوشوند ودرشو بست و بعد گل گرفت .یه کرسی قدیمی داشتند که مال مادرش بود اونهم گذاشتن روش و دیگ های مسی بزرگ مادر رو چیدن روی کرسی دیگه هیچ کس چیزی نمی دونست و نمی فهمید که سکه اس اونجا هست .

در انبار هم یه قفل زد و کلید رو داد به زنش وگفت من هرجا رفتم تومواظب خونه باش وفعلا زیاد این ور اونور نرو .

هاجر :می دونی محرم من خیلی خسته شدم تواین مدت دلم تفریح می‌خواد چقدر بمونم خونه .حالا که کارامون تموم شده این گنجم که پیدا شد بیا بریم حداقل توی این باغها و تپه ها یه دوری بزنیم الان بهاره هوا عالیه جون میده واسه گشت وگذار ،

در انبارم که قفله کسی چیزی نمی‌دونه ،من برم یه فلاسک چای دم کنم مهدی رو آماده کنم یک کم عصرانه وردارم باهم بریم پیک نیک .

محرم هم گفت باشه من یه دست ورومو بشورم لباس عوض کنم زودی آماده شو برم موتورمو بیارم باهم بریم .

هاجر رفت از کوچه که مهدی داشت با بچه های صفدر همسایه بازی می‌کرد وکلا خاکی شده بود رو صدا کرد و آوردش خونه .

مهدی گل درست کرده بود و داشت خونه درست می‌کرد با گل وسنگ 

این چه وضعیه مگه نگفتم به خاک دست نزن 

بیا توحیاط بشورمت 

اوردش توی حیاط لختش کرد از آب سرد ریخت روش کل تنشو شست بعد به حوله پیجید برد خونه لباساشو عوض کرد .

چای دم کردو سه تا نون و یک کم کره وپنیر ومربا ورداشت گذاشت تو سبد خودشم آماده شد 

.سوار ترک موتور شد و باهم رفتن توی باغ نشستن و خندیدن و ‌سرشون هم تاب بست به درخت ‌بازی کرد 

غروب برگشتن خونه باز شب محرم میترسید دزد بیاد سکه ها روببره قبلا باید گوسفندای ترابعلی رو میپایید گرگ نخوره الان باید سکه ها روبپاددزد نبره 

یه چماق ورداشت ومتکاشو واب این سری رفت روی بوم انبار جا انداخت گرفت خوابید تا صدای پارس سگهاش بلند می‌شد از خواب میپرید فکر می‌کرد دزد امده .

چند روز بعد :سروکله تقی و کارشناس عتیقه پیدا شد با یه پیکان سفید سواری امدن تقی با اون حال اونهمه پول داشت ولی ماشینی بجز پیکان نخریده بود چون تمام مالش رو تو طلا سرمایه گذاری کرده بود وهمیشه فکر می‌کرد نباید زیاد پول ماشین داد البته اونموقعها پیکان هم جزو‌ماشینهای خوب به شما ر می آمد 

با گردوخاک یه پیکان آمد جلو در خونه محرم پارک کرد و در زدن ،

و هاجر در روباز کرد

سلام 

هاجر :سلام علیکم بفرمایید 

من تقی هستم  پسر عمه پدرتون به جا میبارید که 

هاجر :بله بفرمایید تو خواهش میکنم !

دوتایی داخل شدن 

محرم هم خونه بود اونها وارد شدن و بعد سلام علیک و پذیرایی و شام 

سر صحبت رو درمورد سکه ها باز کردن 

تقی :شما سکه هایی که آوردید رو هنوز دارید یا فروختید 

محرم :هنوز هست 

تقی :بیارید نشون اقای دانشور بدید ایشون کارشناس عتیقه است 

محرم رفت سه تا سکه که توی یه صندوق کوچولو تو کمد گذاشته بود رواورد ودزد دست تقی .

کارشناس سکه ها رو از تقی  گرفت و ورانداز کرد و بعد از گفتگو تا اخرشب قرارشد صبح محرم‌ببره جایی که پیدا کرده رونشون بده ،

حالا باید چیکار می‌کرد باید به آنها میگفت که یک خمره سکه پیدا کرده یا نه 

اصلا به کی باید میفروخت کلا نگران بود باید یه ادم‌مطمین پیدا می‌کرد واسه فروش سکه ها 

از وقتی سکه ها پیدا شده بودند اون خواب ‌خوراک نداشت همه آش میترسید دزد بیاد اونها رو با خودش ببره 

الانم از تقی و کارشناس عتیقه میترسید 

شاید هم‌میشد چند تاشو به اون بفروشه یه پولی جور کنه و دیگه چوپون ترابعلی نباشه یه خونه وماشین بخره 

و شاید هم با پولشون میتونست توتهرون خونه بخره 

ومیتونستن از ده برن تهرون هاجر دلش میخواست توی تهرون زندگی کنه اخه خواهرش تهرون بود و اونطوری تنها هم نمی موند .

با خودش گفت بگذار بگم سی چهل تا پیدا کردم به همین بفروشم بقیه شم‌بعدا در موقع مناسب کم کم میفروشم فعلا که لازم ندارم .

درضمن اگه میگفت اونهمه سکه داره امنیت همشون به خطر می افتاد تازه اگه لومیرفت جاش تو زندان بود باید میرفت آب خنک میخورد زن‌وبچه آش هم آواره میشدن .

شب رو‌بافکر زیاد گرفت خوابید .

صبح کله سحر هاجر پاشد کتری گذاشت و چندان تخم مرغ آب پز و کره وپنیر ‌عسل و شیر ونون محلی گذاشت تو سفره چای ریخت توفنجونها و صداشون کرد پای سفره 

صبحونه رو خوردن اون روزم باز محرم پیر عموشو جای خودش فرستاد دنبال گوسفندا 

روکرد به تقی :ولله اقاتقی من رفتم جایی که سکه ها رو پیدا کردم کندم یه کوزه کوچک پیدا کردم که توش چهل تا از همین سکه ها بود 

اگه این اقا خریدار باشه وبه قیمت مناسب بخره می فروشم ،بالاخره بعد کلی گفتگو و اینها سرقیمت باهم معامله کردن و قرار شد دفعه بعد پولها رو بیارن و سکه ها رو ببرن .

محرم گفت نمی خواهد بیایید اینجا من خودم میام هفت چشمه پولها رو میگیرم اخه باید یه سر برم تهرون کار دارم .

اونها هم بعد از دیدن یه جای جعلی که مثلا اونجا سکه ها پیداشدن ودور زدن تو روستا رفتن شهرشون 

حالا باید محرم‌بره تهرون خونه بخره ولی فعلا باید دنبال جای تونل و اون گوساله طلا باشه شاید اصلا این قصه گوساله و کتاب جعلی باشه ولی باید یه کارشناس خبره پیدا کنه که کلا از گنجها خبر داشته باشه .

 

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه دهم مرداد ۱۴۰۱
13:54

مارکتینگ ارس

به نام خدا 

مارکتینگ ارس 

پخش برنج هاشمی 

طارم وبرنج محسن وخاطره

برنج هندی 

چای گلستان 

شهرزاد چای محمود

وچای فله

مواد شوینده بهداشتی 

عمده وجزیی 

تماس باشماره 

۰۹۱۰۵۹۱۲۴۵۷

به‌قیمت عمده 

حتی جزیی 

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه نهم مرداد ۱۴۰۱
18:57

گنج حموم خرابه ۶

به نام خدا 

اون شب محرم برگشت خونه رفت حیاط وضو گرفت و نمازشوخوند .هاجرهم‌شام قورمه سبزی پخته بود با چند نوع ترشی 

اون انواع واقسام ترشی‌ها رو از مادرش یاد گرفته بود از ترشی کمبوزه تا ترشی فلفل وسیر و ترشی بادمجون شکم پر و ترشی گوجه سبز

توی روستاشون کمتر می‌شد کاهو پیدا شه یا وسایل سالاد باشه .

اونجا کمی ازشهر دور بود و فقط چند مغازه داشت که اونها هم سبزیجات نمی آوردن 

هرکی سبزی وکلم یا کدو تو باغچه خودش میکاشت .

هاجر هم بغل خونشون یکجایی رو برای خودش به عنوان باغچه برای کاشت سبزیجات درنظر گرفته بود .

تمام کمبوزه و کلم و خیار و گوجه. فرنگی هاو بادمجون ترشی‌شون خودش تو باغچه میکاشت .

اونشبم غذاشونو خوردن .

محرم به عادت روستایی خودش تو تابستون باید شبها میرفت پشت بوم میخوابید 

متکاشو بغل کرد و یه پارچ آب باخودش برد پشت بوم زنش هم براش یه ظرف میوه و هندوانه برد و بعدهم از پله ها آمد پایین پیش پسر ش گرفت خوابید 

اونشب محرم فکر کرد چطوری باید دوباره سراغ اون گنج بره واون چیزهایی که حاج حسین و صفدر ‌کریم گفتن با اون سکه هایی که اون پیدا کرده بود فرق داشت .

با خودش فکر کرد یعنی از کجا ریخته سکه ها 

چند جا که اون سکه ها رو پیداکرده بود رو کنده بود ولی چیزی نبود .

تازه نمیشد کلنگ بزنی کلا دیوارها ‌سقف درحال ریزش بود .

واون تونل و اتاقک که اونها میگفتن کجاست .

اون باید صبح زود کله سحر بعد نماز صبح میرفت چوپونی 

زنش سحر پاشد و براش صبحونه گذاشت توسفره و راهیش کرد .

باز هم تنهایی موقع استراحت گوسفندها رفت حموم خرابه 

اخه وقت ظهر که میشه بعد از چرا که گوسفندها چریدن ‌خسته شدن اونها رو میبرندواسه استراحت و بعدش هم زن‌ها میرفتن شیر گوسفندها رو میدوشیدن .

ساره یک دیگ از گوسفندها شیر میدوشید و سرشیر وخامه وپنیر ‌ماست وکشک ودوغ وروغن حیوونی درست می‌کرد 

باز محرم رفت توی حموم خرابه ورانداز کرد ببینه سکه ها ازکجا ریخته 

به دیوارها دست کشید اگه تونلی باشه باید از دیوارها باشه شاید هم خمره هم توی دیوا ر جداسازی شده دیوارها قطور وکلفت بودن و می‌شد خمره ای روتو اونها جابدی 

از جاهایی که ریزش کرده بود نگاه کرد و تصمیم گرفت زنش روبیاره دوتایی بکنند ‌

غروب که کارش تموم شد هاجر رو ورداشت وباخودش برد یه چراغ دستی و آب و چراغ قوه و تیشه وبیل و کلنگ 

یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه رفت و دیوار کند و چند جای دیوار رو کند خمره پیدا شد 

وتوش پر از سکه طلا بود واقعا زنش وخودش از شادی توپوست خودشون نمگنجیدن 

با خودش گفت حالا باید تونل رو هم پیدا کنم 

ولی باید یک جور سکه ها رو از اونجا میبرد رفت کولاک رو آورد و تو خورجین الاغ رو پرکرد ازسکه و روشو با کاه پرکرد و برد انبار خونش 

به زنش کفت روزهای دیگه هم بیا د که تونل رو پیدا کنن 

ولی فروختن اون همه سکه طلای دوران سلجوقی به این راحتی نبود 

باید یکی روپیداکنی که به قیمت بخره یا مشکل پیش نیاد 

اب کردن اون همه سکه کار راحتی نبود .

حالا بعدشم که سروکله تقی طلافروش با کارشناس عتیقه پیدا میشه میاد بعدا باید بنویسم 

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه نهم مرداد ۱۴۰۱
14:9

گنج حموم خرابه ۵

به نام خدا 

اون روز عصر محرم تصمیم گرفت یه سری به قهوه خونه ده بزنه و از روستایی ها حرف بکشه ببینه آیا داستانی یا قصه ای راجع به گنج هست کسی چیزی میدونه یانه !

رفت توی قهوه خونه نشست و به پسر قهوه چی که کرم نامی بود سفارش چای داد .

روصندلی های اطرافش مش حیدر و اوستا حسن بنا نشسته بودن و صندلی سمت راستش حاج حسین و کریم اقا و یک عده داشتن قلیون میکشیدن و دودشو هوا میدادن .

قهوه خونه رو یه هوای مه آلودگرفته بودم بوی توتون وتنباکو ‌بوی چای جوشیده و صدای فلفل سماور اصلا یه وضعی بود قهوه خونه آدم رو یاد جهنم مینداخت .

درهمین حین که داشت چاییشو میخورد 

صفدر همسایه هم پیداش شد و درست آمد روصندلی کنار محرم نشست .

سلام محرم 

چه طوری چه خبر !

محرم:سلام کربلایی 

سلامتی خداروشکر خبر خاصی نیست .

شروع کردن به صحبت و میزهای همسایه روهم درگیر گفتگو کردن .

بعد کمی گفتگو محرم گفت :کربلایی چند روز پیشا که گوسفند برده بودم چرا چند تا توریست آمده بودن و داشتن دنبال چیزی میگشتن مثل اینکه باستان شناس بودن 

درمورد قدیمی بودن ده و آثار باستانیش صحبت میکردن .

شاید هم شایعاتی درمورد گنج شنیدن و برای رد گم کنی گفتن باستان شناسن 

یک جور مشکوک بودن .

از میز بغلی حاج حسین :اره از قدیم شایعات زیادی درمورد گنج باستانی وجود داره خیلی ها هم رفتن دنبال گنج ولی چیزی پیدا نکردن .

نمونه آش همون حاج مهدی رفت قبر یه گبر رو نبش کرد چیزی که پیدا نکرد بجز چند تا کوزه خالی وشکسته تازه خودشم نزدیک بود زهره ترک‌شه .

بعد هم نفرین مرده آدم رومیگیره اگه نبش قبر کنی .

به نظرم آدم بچسبه به کارو‌زندگیش گنج اصلی کار و جوهر ‌مایه وجودی خود آدمه !

وقت و عمر آدم هم خودش طلاست .

محرم :شماها داستان‌هایی درمورد گنج نشنیدین که مثلا گنجی هست یانه .

کریم :بله پدربزرگ خدا بیامرزمن قصه هایی تعریف می‌کرد مثلا اینکه روی اون تپه نزدیک حموم یه گوساله طلا و یه کتاب قدیمی که مربوط به همه ی گنج های ایرانه هست .

مثل اینکه قدیما هر پادشاهی که مشکلی پیش میومد یا جنگی می‌شد یا مردم که مثلا ازجاده ابریشم رد میشدن و راهزن بهشون میزد گنجاشونو مثل طلا و سکه ‌جواهرات رو مدفون میکردن .

براشون علامت میگذاشتن و نقشه گنج رو میکشیدن و توسط حاکم هم خیلی نقشه ها مهروموم‌میشد .

الان میگن نقشه تمام گنج های ایران باستان تواون کتابه حتی گنج ها ی داریوش هخامنشی .

میگن وقتی داریوش داشت از دست اسکندریه فرار می‌کرد گنجاشو برد پنهان کرد و براشون نقشه کشید 

حتی خسرو پرویز ساسانی هم کلی گنج مدفون توایران داره ولی هنوز نه گنج داریوش پیدا شده نه گنج خسرو 

البته این گنجی که اینجا میگن هست مال خسرو ‌داریوش نیست .

صفدر:اره میگن خیلی ها رفتن کندن ولی چیزی پیدا نکردن پدربزرگ من هم رفت ولی پیدا نکرد اون میگفت یه راه مخفی داره به یه اتاقک و گنجینه تو اتاقک و یه تونل هست که باید راه تونل رو پیدا کنی .

هرچیه کسی تاحالا حتی یه دونه اشرفی پیدا نکرده تاحالا بهتره بچسبید به‌کارو‌زندگیتون دنبال این حرف‌ها نرید مردم قدیم از بیکاری و تنهایی قصه بافی زیاد میکردن 

درضمن این گنجها به خسرو ‌داریوش وفا نکرده به من و شماهم نمیکنه 

میگن گنج زیاد خوب نیست چون صاحبان مرده شون چشموشون دنبالشونه .

حالا هواستون باشه یک موقع کسی نیاد اینجاها کنده کاری کنه غریبه ها بیان گنج روستای مارو ببرن .

این طوری محرم یک عالمه قصه گنج از دهاتیها شنید و پول چای رو حساب کرد و از اقایون داخل قهوه خونه خداحافظی کرد ورفت خونشون .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه هشتم مرداد ۱۴۰۱
12:59
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />