ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

پرنیان ۱۵

به نام خدا

اونشب با میلاد قرار گذاشتم تا باهم بریم کتاب هایی که باید برای کنکور بخونم رو بخریم واون هم کمکم کنه تا منم تو کنکور دانشگاه دولتی قبول شم .

فرشته هم بهم گوشزد کرد که مراقب خودم باشم ودردسر درست نکنم منم گفتم من فقط میخوام درس بخونم وارد دانشگاه بشم و دلیل نزدیک شبنم به میلاد فقط درس منه و من باها ش کاربیشتری ندارم .

من هم باید کار میکردم هم درس میخواندم

ولی فکر نکنم مادر میلاد خوشش میومد که من دوروبر میلاد بگردم شاید پیش خودش فکر می‌کرد من از یک بی خانواده و بی کس وکارم که رفتم خونه خواهرش و دارم از اونها پرستاری میکنم .

وهمیشه یک جور دستوری باهامون حرف میزد که انگار ما کلفت اونهاییم درحالیکه من موقتی پرستار شده بودم البته رفتار اون مهم نبود .خود محترم خانم خیلی بهتر ومهربونتر و انسانتر از خواهرش بود و حتی اقای دکتر هم خیلی بهتر از این میلاد پسرخاله آش بود هر طور بود من فقط میخواستم پیشرفت کنم و از وجود میلاد استفاده کنم برای رسیدن به هدفم اگه میتونستم وارد دانشگاه بشم ورشته پزشکی حالا هر رشته آش قبول بشم و یه مطب داشته باشم دیگه نیازی نداشتم پرستاری کسی رو بکنم یا برای کسی غذا بپزم یا آدم‌هایی مثل میلاد فکر کنند می‌توانند باهام دوست بشوند و در اسرع وقت من رو به منزل بکشوننت یا بخواهند به من کار داشته باشند اون وقت یه خانم دکتر بودم که نیازی به هیچ کس نداشتم و حتما شان اجتماعی وجایگاه بهتری پیدا میکردم .

من پیشرفت اجتماعی میخواستم و داشتن یک هدف و داشتن یک کار ارزشمند که من رو از بیکاری ‌بطالت وسرخوردگی نجات بده و دیکه یک آدم بی خانواده و بدبخت ‌فقیر نباشم تو چشم امثال خواهر محترم و جامعه بهم یک نگاه از بالا نداشته باشه .

میخواستم پول داشته باشم که بتونم هزینه های زندگیمو بپردازم و پزشکی هم شغلی بود که میتونست من روبه کاری برسونه که بتونه هزینه هام روبپردازه هم من به جامعه خدمت میکردم وهم جامعه هزینه های من رو میپرداخت و باجامعه یربه سر میشدیم من پرنیان با کل جامعه

حالا من هدفم دکتر ی بود حالا یه متخصص زنان بشم یا یه دکتر عمومی فعلا فقط باید درس میخوندم

کاری هم به میلاد نداشتم فقط اون یه دوست معمولی بود اون هم بدون هیچ احساسی میدونستم نباید احساس رودرگیر کنم تا به اهدافم برسم و مادر میلاد هیچ وقت دوست نداشت پسرش بامن ازدواج کنه شاید حتی میلاد هم تو فکرش ازدواج نبود و من درس خوندم و کنکور دادم و تو رشته پزشکی ادامه تحصیل دادم والان خودم یه پزشکم .مطب دارم وکار میکنم و با یه پزشک ازدواج کردم ومحترم هم بعد از مدتی سکته قلبی کرد واز دنیا رفت و از ارث ومیراثش به من ‌فرشته وهم وصیت کرد و اقای دکتر هزینه های من وفرشته رو پرداخت و قرار کرد باما که وقتی ماهم به اهدافمون رسیدیم هزینه های چند دانشجوی که توان مالی کمی دارند رو‌بپردازیم و برای روح محترم خانم هدیه کنیم .اون زن خیلی خوبی بود و خیلی مهربان

من الان یک دختر به نام پریا و یه پسر به اسم پرهام دارم .من متخصص زنانم فرشته هم رشته پزشکی خوند واون هم مطب داره و بایه مردی ازدواج کرده که ازش پونزده سال بزرگ‌تره و کارش بزینس وتجارت و خیلی اوضاع مالی خوبی داره و خیلی هم از زندگیش راضیه !اون هم صاحب دوتا پسر شده .ما دوستای صمیمی هم هستیم و همیشه همدیگرو میبینم

خوشحالم که اون موقعها فرشته نگذاشت از محترم دزدی کنیم اگه دزدی میکردیم الان زندان بودیم ولی محترم خودش از اموالش برای ما هدیه گذاشت وکمکمون کرد پیشرفت کنیم و الان پزشک هستیم .

مادربزرگم هم فوت کرد و من الان بچه هامو دارم .و دوستم فرشته مهربون وبچه هاش که به من میگن خاله ......

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱
15:39

پرنیان ۱۵.داستان کوتاه ‌ساحل 🌠

به نام خدا

اونشب با میلاد قرار گذاشتم تا باهم بریم کتاب هایی که باید برای کنکور بخونم رو بخریم واون هم کمکم کنه تا منم تو کنکور دانشگاه دولتی قبول شم .

فرشته هم بهم گوشزد کرد که مراقب خودم باشم ودردسر درست نکنم منم گفتم من فقط میخوام درس بخونم وارد دانشگاه بشم و دلیل نزدیک شبنم به میلاد فقط درس منه و من باها ش کاربیشتری ندارم .

من هم باید کار میکردم هم درس میخواندم

ولی فکر نکنم مادر میلاد خوشش میومد که من دوروبر میلاد بگردم شاید پیش خودش فکر می‌کرد من از یک بی خانواده و بی کس وکارم که رفتم خونه خواهرش و دارم از اونها پرستاری میکنم .

وهمیشه یک جور دستوری باهامون حرف میزد که انگار ما کلفت اونهاییم درحالیکه من موقتی پرستار شده بودم البته رفتار اون مهم نبود .خود محترم خانم خیلی بهتر ومهربونتر و انسانتر از خواهرش بود و حتی اقای دکتر هم خیلی بهتر از این میلاد پسرخاله آش بود هر طور بود من فقط میخواستم پیشرفت کنم و از وجود میلاد استفاده کنم برای رسیدن به هدفم اگه میتونستم وارد دانشگاه بشم ورشته پزشکی حالا هر رشته آش قبول بشم و یه مطب داشته باشم دیگه نیازی نداشتم پرستاری کسی رو بکنم یا برای کسی غذا بپزم یا آدم‌هایی مثل میلاد فکر کنند می‌توانند باهام دوست بشوند و در اسرع وقت من رو به منزل بکشوننت یا بخواهند به من کار داشته باشند اون وقت یه خانم دکتر بودم که نیازی به هیچ کس نداشتم و حتما شان اجتماعی وجایگاه بهتری پیدا میکردم .

من پیشرفت اجتماعی میخواستم و داشتن یک هدف و داشتن یک کار ارزشمند که من رو از بیکاری ‌بطالت وسرخوردگی نجات بده و دیکه یک آدم بی خانواده و بدبخت ‌فقیر نباشم تو چشم امثال خواهر محترم و جامعه بهم یک نگاه از بالا نداشته باشه .

میخواستم پول داشته باشم که بتونم هزینه های زندگیمو بپردازم و پزشکی هم شغلی بود که میتونست من روبه کاری برسونه که بتونه هزینه هام روبپردازه هم من به جامعه خدمت میکردم وهم جامعه هزینه های من رو میپرداخت و باجامعه یربه سر میشدیم من پرنیان با کل جامعه

حالا من هدفم دکتر ی بود حالا یه متخصص زنان بشم یا یه دکتر عمومی فعلا فقط باید درس میخوندم

کاری هم به میلاد نداشتم فقط اون یه دوست معمولی بود اون هم بدون هیچ احساسی میدونستم نباید احساس رودرگیر کنم تا به اهدافم برسم و مادر میلاد هیچ وقت دوست نداشت پسرش بامن ازدواج کنه شاید حتی میلاد هم تو فکرش ازدواج نبود و من درس خوندم و کنکور دادم و تو رشته پزشکی ادامه تحصیل دادم والان خودم یه پزشکم .مطب دارم وکار میکنم و با یه پزشک ازدواج کردم ومحترم هم بعد از مدتی سکته قلبی کرد واز دنیا رفت و از ارث ومیراثش به من ‌فرشته وهم وصیت کرد و اقای دکتر هزینه های من وفرشته رو پرداخت و قرار کرد باما که وقتی ماهم به اهدافمون رسیدیم هزینه های چند دانشجوی که توان مالی کمی دارند رو‌بپردازیم و برای روح محترم خانم هدیه کنیم .اون زن خیلی خوبی بود و خیلی مهربان

من الان یک دختر به نام پریا و یه پسر به اسم پرهام دارم .من متخصص زنانم فرشته هم رشته پزشکی خوند واون هم مطب داره و بایه مردی ازدواج کرده که ازش پونزده سال بزرگ‌تره و کارش بزینس وتجارت و خیلی اوضاع مالی خوبی داره و خیلی هم از زندگیش راضیه !اون هم صاحب دوتا پسر شده .ما دوستای صمیمی هم هستیم و همیشه همدیگرو میبینم

خوشحالم که اون موقعها فرشته نگذاشت از محترم دزدی کنیم اگه دزدی میکردیم الان زندان بودیم ولی محترم خودش از اموالش برای ما هدیه گذاشت وکمکمون کرد پیشرفت کنیم و الان پزشک هستیم .

مادربزرگم هم فوت کرد و من الان بچه هامو دارم .و دوستم فرشته مهربون وبچه هاش که به من میگن خاله ......

ساحل
چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱
15:39

پرنیان ۱۴.داستان کوتاه ‌.ساحل🌠

به نام خدا

امروز سحر از خواب پاشدم .چادر نماز و مهروتسبیح محترم رو دادم بهش تا نماز بخونه .قرآن روازم خواست تا چند آیه بخونه .بهم گفت که پنجشنبه است و برای رفتگران خودم واون حلوا بپزم غروب و سه تایی باهم بریم سرخاک حلوا وخرما ومیوه ببریم سرخاک اقاماشالله پخش کنیم .منم بهش گفتم که حلوا بلد نیستم قرار شد خودش بیاد آشپز خونه وراهنمایی کنه .از اونطرف خواهر و خواهر زاده محترم زنگ زدن گفتند ماهم میاییم سرخاک و شب رو‌هم شام میمونیم .فرشته هم امروز می‌خواد بره یه سر به خانواده آش بزنه وبیاد .اقای دکتر هم زنگ زد گفت خواستید برید سرخاک بیایید ماشین من روببرید .فرشته هم‌بعد ملاقات با خانواده آش از دکتر ماشین گرفت تا محترم رو ببریم سرخاک‌رفتگانش .حلوا هم خیلی خوب از آب درآمد چون محترم خودش خیلی خوب بلد بود حلوا بپزه

میگفت که همیشه توزندگیش آشپزماهری بوده و اقاماشالله عاشق آشپزی محترم بوده و خلاصه خواهر زاده محترم میلاد هم آمد سرخاک .بغل اقا ماشالله تازه یکی رودفن‌کرده بودند و یک عده صندلی گذاشته بودند نشسته بودند روی صندلی ها ونوحه خوان داشت نوحه میخوند .

بهشون گفتیم که وابستگان ماشالله هستیم ‌اونها صندلیها رو آرزوی قبرها برداشتند و عقب نشینی کردند .

قبر رو شستیم و حلوا وخرما ومیوه ها رو گذاشتیم .میلاد هم‌همه رو پخش کرد ،از فرشته پرسیدم چی شد رفتی به مادر ت سرزدی حالش خوب بود ،گفت ازه مادرم خوبه همه خوبن پدرم هم مشغول کارهاشه و خواهرم هم یه تولیدی زده داره دوزندگی میکنه .

محترم برای شوهرش کمی اشک‌ریخت و سرخاک رفتگان خودش رفت وهمگی برگشتیم خونه .الان دوساله که اینجا پرستار محترمیم واون خیلی حالش خوبه .

شب موقع شستن ظرفها ی شام میلاد آمد اشپزخونه ‌نشست روی صندلی کنار اوپن وشروع کرد به حرف زدن بامن

ازم درمورد خانواده ‌تحصیلات پرسید

منم جوابشو دادم البته فرشته مشغول پذیرایی از خواهر محترم توی پذیرایی بود و براشون چایی ومیوه میبرد .

منم از ش درمورد میلاد ومادرش وکجا زندگی می‌کنند پرسیدم

اونم انگار از من خوشش آمده که دوست داره سرصحبت رو باز کنه وازم اطلاعات بگیره .

اون هم گفت که تومحله نارمک زندگی میکنه و لیسانس گرفته

مادرش که خیلی کلاس بالا به نظر میرسید و انکار از دماغ فیل افتاده بود و خیلی از محترم فیس افاده بیشتر داشت واصلا شبیه پیرزنها لباس نپوشیده بود انگار به دختر جوان لباس پوشیده

‌واقعا با اون پسر بزرگش

میلاد انگار کمی شیطون بود و شاید دلش میخواست دخترها رو اذیت کنه ولی من هم شخصیتی نیستم که بگذارم کسی به بازی بگیره من رو کلا باهاش با جدیت رفتار کردم که سواستفاده نکنه و احساس نکنه من سبکسر هستم و اجازه داره که نزدیکم بشه

من یک دختر تنها هستم پدر ومادر ندارم وباید خودم مواظب خودم باشم وگلیمم‌رواز آب بکشم بیرون .

ساحل
چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱
14:16

پرنیان ۱۳.داستان کوتاه ‌ساحل ,🌠

به نام خدا

دوباره وقتی شب بعد صرف شام‌دوباره دخترها به اتاقشون رفتند گفتگوی اونها شروع شد

پرنیان :راستی فرشته درمورد خواستگاری که داشتی و بهم خورد هیچ توضیح اضافه ندادی کت چرا بهم خورد یعنی کی بود

فرشته :اسمش رامین بود رامین

اولا با بهترین لباساش و ماشین مدل بالا میومد دنبالم و ازم‌خواستگاری کرد ،

این قدر پاپیچم شد و پی ام‌امد که قبول کردم مدتی باهم حرف بزنیم ‌درصورت تمایل ‌تفاهم ببینم میشه باهم ازدواج کنیم یانه

هرروز سینما پارک رستوران بازار و پاساژ و کل یکسال رو باهم گشت وگذار کردیم اولا با تیپایی عالی وجنتلمنی میومد و ادعای پولدار بودن و باکلاس بودن می‌کرد .

همه آش درمورد دارایی هاش زمینه‌ای پدری و پولهای زیاد حرف میزد

ولی بعد یه مدت دیدم کلا تغییر رویه داده و بعدها باماشین قراضه و کفش پاره و شلوار فاق پاره ای که با رنگ مخالف دوخته شده و کلا لباسهای مندرس مسخره که ادم‌فکر می‌کرد یارو‌دیوانه ای خلی چیزی باشه میومد و دیگه اصلا از پول گفتگو‌درمورد دارایی خبری نبود .

دسته گلهای بزرگ میلیونی جاشو داده بود به یک شاخه گل تنها

اصلا فکر شم‌نمبکردم این ادم‌چقدر شارلاتانه و کلا کلاهبرداری و اینها فقط یه بازی بوده

بعدها که یک رو‌ز یه خانمی به گوشیم‌زنگ زد و شروع کرد به فحاشی فهمیدم همسر رامینه

همسرش از روی پیامهاشماره من روپیدا کرده بود و زنگ میزد هرروز من روتهدید میکرده که دست ازسر شوهر ش بردارم

من هم کفتم من اصلا شوهر شما. رونمیشناسم !

گفتم شوهر شما کیه ؟گفت :اسمش رامینه

باهاش قرار ملاقات کذاشتم وبهش کفتم که من باشوهر شما کاری ندارم وهیچ سروسری هم باهاش ندارم !

یعنی کلا تو اون مدت که این رامین ادای آدمای فقیر ‌بیچاره و لباس پاره رو درمیاورد همه آش فیلم بود

برای سرد کردن من واینکه همسر داشت و وقتی زنش داشت از کاراش سر درمیاورد اینکار هارو می‌کرد که من ولش کنم ٫

که اون مجبور نشه بابت مهریه ‌شکایت زنش فردا پولی بپردازه

ساحل
سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱
14:0

پرنیان ۱۲.داستان کوتاه ساحل,🌠

به نام خدا

همین طور گرم صحبت بودند خانم محترم گفت :بله من توی زندگی مثل پرنسس فیونا بودم و اقا ماشالله هم شرک بود اونموقعها که هنوز روستا بودیم یه خر شبیه خرشرک هم‌داشت .اره شبی که عروسی برگزار شد وهمه مارو ترک کردند اقاماشالله رفت بیرون آراتان وتا بیاد من‌رفتم‌پشت پرده ها قایم شدم ونشستم گریه کردم دلم برای مادرم و پدرم تنگ شد ،اونجا یه خونه غریبه بود و اونموقعها عروسیها و زندگی شبیه یه کمدی بود واقعا .همین طور آروم و یواش بی صدا اشک میریختم که اقاماشالله وارد اتاق شد ‌هی صدا کرد گلین خانم گلین جان کجایی ؟من جواب ندادم ترسید رفت بیرون مادر وخواهرشو صدا کرد گفت گلین روندیدین

خواهرشوهرم گفت :گلین از اتاق بیرون نیومده بعد همگی آمدن اتاق وهمه جا روگشتن

وقتی مادرشوهرش پرده هارو کنار زد ومن رو دید که‌گریه کردم

عصبانی شد وگفت :گلین این چه بازیه درمیاری نشستی آب غوره میگیری ؟پسر من زهره ترک کردی !

بعد هم از دستم کشید و برد نشوند کنا ر پشتی و دوتایی با غرولند از اتاق بیرون رفتند !

خلاصه من با مادرشوهر خواهرشوهر خیلی ماجرا داشتم

‌ولی خوب یک روز به مادرم گفتم ننه من اقا ماشالله رودوست ندارم شبیه خرس چاقه

ننه ام‌بهم گفت :عزیزم من این خرس گوگولی روبرای توخریدم همه بچه ها توشهر خرس دارند

برات خرس گرفتم شبها تنها نخوابی خرستو‌بغل کنی

وای که خیلی ساده بودم ولی اقاماشالله بعدها لاغرشد

این قدر هم باهام خوب رفتار کرد که مد بهش عادت کردم

اره تو تمام سال‌های زندگی فراز نشیب زیاد هست

الان اقا ماشالله پیش خداست ولی واقعا توزندگیش آدم مهربونی بود .

اینجا گفتگوها به پایان میرسه و بعد صرف عصرانه محترم رو میبرند اتاقش

فرشتهداونو گذاشت رو ی تختش و روشو کشید و گفت برای شام دوباره میام

بعد کتاب وعینک محترم رو داد دستش واز اتاق بیرون رفت .

ساحل
سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱
13:48

پرنیان ۱۱.داستان کوتاه .ساحل,,🌠

به نام خدا

امروزم خیلی خوب شروع شد .قرار شد من و فرشته و محترم عصری توی حیاط عصرانه بخوریم ودرمورد قدیما صحبت کنه و برامون قصه تعریف کنه .

الان دیگه بهم عادت کردیم

من چای دم کردم و عصرانه رو چیدم‌روی میز بقیه هم‌امدن و چای روریختم توفنجونها

محترم رو با ویلچر فرشته آورد سرمیز بهش سلام‌کردم‌وجوابمو داد و بهش چای تعارف کردم

و بعد عصرانه شروع کرد به گفتگو‌در مورد عروسی خودش

محترم :اره من یه دختر سیزده ساله بودم که همین اقا ماشالله آمد خواستگاری یعنی مادرش و مادربزرکش آمدن

من اون موقعها نمی دونستم شوهر چیه دنبال خاله بازی با دوستام‌یودم عروسک پارچه ای درست میکردم واسه دوستام .

مادرم و پدرم من روشوهر دادن

منم که چیزی حالیم‌نبود فکر میکردم عروسی یکجور خاله بازیه امروز من رومیبرن بعد فردا صبح برمیگردم خونه پدرم .

وقتی قیافه اقا ماشالله رو دیدم‌اولین بار وحشت کردم شبیه خرس چاق بود تو چشمام کفتم خدایا این خرس از کجا آمده

واقعا ازش بدم میومد میخواستم ازش فرار کنم یکجایی موقع نامزدی هر موقع میومد خونه پدرم میرفتم قایم میشدم

حتی کفشهای خودش و ننه آش رو بردم‌پرت کردم لای پهن های گوسفند ها

مادرم نمی دونست من کفشاشون رو بردم انداختم‌تو طویله گوسفندها مادرم بهشون گفت همسایه باما دشمنی داره بچه شو فرستاده که ابروی خانواده مارو ببره .

واقعا هم اولها که اون تو روستا زندگی می‌کرد با کفشهای گلی میومد خونمون خیلی هم آشفته بود قیافه آش ازش میترسید م

اما پدرش یک کم پول وپله داشت پدرم هم بخاطر پول وخانواده آش من روبه زور به عقد اون‌دراورد

منم که نمیدونستم چه خبره اون موقعها که عروس شدم یه لباس قرمز تنم کردن و‌یه‌شال قرمز انداختن سرم البته هفت رو‌ز عروسی گرفتن و حنا بندون و لباس برون و شیرینی خورون‌وهزار تا مراسم اخرش یه اسب آوردن من روببرن من از اسب افتادم‌پایبن همه بهم‌خندیدن

هرچیه باشلیک گلوله و پرتاب کردن انار رفتم خونه شوهر

شب رو تا صبح گریه کردم فردا ش هم میخواستم از خونه داماد فرار کنم نگذاشتن

هرچیه خیلی اوضاع بدبود ولی کم کم اروم‌شدم

بعد چند سال هم بچه آوردم

هرچیه الان اوضاع شما دخترها خیلی از ماها بهتره

البته ازوقتی امدم تهرون تو رفاه ‌آرامشم

فرشته وپرنیان با خنده و کاهی بهت وتعجب به حرفه‌اش گوش میدادند

فرشته گفت واقعا خیلی وحشتناکه آدم بدون شناخت و‌بدون دیدن یکنفر همون یکشبه‌باهاش بری زیر یک سقف واقعا برای یه دختر نوجوان وحشتناک باشه اونم یه مرد اندازه خرس چاق

چقدر هم‌ضایع بوده اقا ماشالله

وهمگی خندیدن

ساحل
سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱
0:38

پرنیان ۱۰.داستان کوتاه .ساحل 🌠

به نام خدا

بله خیلی زن‌ها دلشون برای شوهراشون میسوزه وخیلی وقتها صرفه جویی می‌کنند مثلا از لباس ‌پوشش و خورد وخوراک میزنند تا فشار مالی به همسراشون‌وارد نشه .

مثلا اگه یک مانتو چن. میلیونی دوست دارند ارزونترشو میخرند یعنی خیلی خانم‌ها اینطورمند

ولی مردها جور دیگه آن مثلا همون دواهاشون البته نه همه دوست دارن صرف خوشگذرونی کنند و خیلی شکمشان رو دوست دارند و بیشترین لذت مردها رابطه جنسی و غذا هستش و کلا درگیر جسم هستند

خواهر منم همین طور شد این قدر از خودش زد ومن گذاشت ولی یک رو ز به خودش آمد دید داره بایه معتاد زندگی میکنه که هم شیشه مصرف میکنه هم‌الکلی شده وهم روابط خارج عرف داشته وهمه پولها و بدهی‌ها هم معلوم شده که صرف چه چیزی میشدن که دایما یارو بدهکار از آب در میومد ،

پرنیان من میرم استراحت کنم توهم کارتو بکن

بعد بیا استراحت کن ،

پرنیان :راستی قرصهای محترم رو دادی یادت نره اون فشار خون داره و امکان داره فشارش بره بالا دکتر بازهم سفارش مادرش کرد

اگه یادت بره بعد دیگه هیچی

این دکتره هم خیلی وسواسیه کی حوصله شو داره

من که اصلا دوست ندارم برم دکتر اصلا از بیمارستان متنفرم

فرشته رفت قرص اونو داد و رفت اتاق بخوابه !

پرنیان داشت همه جارو مرتب می‌کرد کارها تموم شد ولی دلش نخواست بره اتاق

نشست روی مبل وکتابی که رومیز بود روبرداشت و چند صفحه خوند

محترم صدا کرد چون فرشته بهش رسیدگی می‌کرد فرشته روصد کرد

ولی پرنیان رفت اتاقش و گفت :بله چیزی لازم دارید

محترم :یک لیوان برام آب بیار خیلی تشنه ام

پرنیان رفت ویک لیوان آب خنک واسش آورد

محترم آب رونوشید و بهش گفت بشین اینجا خیلی وقته باکسی حرف نزدم دلم می‌خواد چند دقیقه صحبت کنم .

پرنیان :بله خانم من گوش میدم محترم :تا حالا چیزی از خودت نگفتی کجا زندگی میکنی پدرومادرت کجان و چرا دختر جوانی مثل تورو فرستادن و است پرستاری یه پیرزن مریض علیل

دختری مثل تو باید درس بخونه باید یک زندگی عالی ومرفه داشته باشه و نیازی به چنین کارهای نداشته باشه

این کار برای تو مناسب نیست

نگفتی چیزی

پرنیان :والله خانم حرفی نیست

پدرومادرم خیلی وقته مردن من بچه بودم اونها تصادف کردن وازدنیا رفتند و من هیچ خواهر وبرادری ندارم من روهم مادربزرگم بزرگ کرده ،پدر بزرگم که از دنیا رفت الان فقط مادربزرگم مونده اونم همسن شماست

منم دیپلم گرفتم فعلا میخوام کار کنم یه مدت بعدش بازهم درس میخونم

میخواهیم با فرشته دوتایی بریم دانشگاه درس بخونیم

شماهم خیلی تنهایید

اقای دکتر که کار زیاد داره همسرشونم که شاغلن

واقعا سخته نه !

محترم :نه عزیزم منم عادت کردم منم خوشحالم که پسرم برای جامعه خدمت میکنه واتساپ سالم ودرستیه

خدارو شکر منم کتابامو میخونم

پرنیان :همسرتون چطور آدمی بود دلم میخواست از زندگی وگذشتتون بگین

میدونین مادربزرگ من خیلی حوصله نداره کنی بداخلاقه برام قصه تعریف نمیکنه

منم پای حرفاش نمیبینم همه آش غرغر میکنه

ولی شما با این همه مریضی و مشکل ‌ناراحتی قلبی بازهم انسان صبور ومهربونی هستید

محترم :اره زندگی من روصبور کرده مجبورم صبور باشم

همسر من هم سالهاست از دنیا رفته

خیلی آدم مهربونی بود تا میتونست به‌ما خدمت کرد و این پسر که میبینی حقایق رومیگم واقعا شبیه پدرش آدم خوبیه

پرنیان :بله واقعا اقای دکتر انسان بسیار خوبیه و بسیار محترم ومتشخص هستند ،

دخترتون چی اون توالمان اوضاعش خوبه

محترم :بله حسابی اونجا حقوق زیادی میگیرند دولت المان از مهاجرین حمایت میکنه و بهشون حقوق میده و خیلی هواشونو داره

دختر من وبچه هاش اونجا خیلی اوضاع عالی دارند

همیشه برام عکس میفرستند و میگن اوضاعشون عالیه درآمد زیاد دارند وبهترین رفاه رو دارند البته دختر من پزشکه

ومثل اینکه تو‌وفرشته هم دوست دارید برید المان

پرنیان :دوست داریم ولی همین جوری که نمیشه

محترم :اره خوب دختر من هم با یه اقای آلمانی ازدواج کرده ‌اونجا اقامت داره درضمن میخوای بری خارجه باید هواست جمع باشه

‌دختر کوچولوی مثل تو نمیشه بری اونجا

اونم بدون پول و تحصیلات دختر من دکتره

توهم درس ت روبخون دکتر که شدی همه ما میتونی بری

همه جای دنیا

ساحل
دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱
17:28

پرنیان ۹.داستان کوتاه .ساحل🌠

به نام خدا

بله داشتم میگفتم پرنیان همه آش خواهرم فکر می‌کرد شوهرش داره کار میکنه ولی نمیدونست چرا پیشرفت مالی نداره ،دایم بدهکاره ‌هرروز طلبکار جدید با چک میان در خونه .خواهرم‌ازبس جواب طلبکار داده بود جز جیگر گرفته بود ،البته خیلی ها زنگ نبردند خونه وبعضیها هم فحش میدادند ونفرین می‌کردند ،خواهرم باخودش فکر می‌کرد ما که وسیله جدید یا خونه نو نخریدیم ،من اصلا آدم ولخرجی نیستم و طی سال هم اصلا از این پول لباس نمیگیرم ،برام طلای گرونقیمت و جدید نخریده و وسایل خونه رو هم‌عوض نکرده ما خونه طلا نمیخوریم که همسرم بدهکار باشه اونم این همه ،

ولی هیچ وقت فکر نمیکرد که شوهرش هم قمار میکنه هم مواد میکشه هم موقع هایی که به اونها میگه پول ندارم داره پولهاشو جای دیگه خرج مشروب و ودکا وویسکی میکنه و مردهای معتاد رو جمع میکنه وباهاشون مواد و مشروب مصرف میکنه و بدهی های گذشته آش هم بعلت

ساحل
دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱
16:33

پرنیان ۸.داستان کوتاه ‌ساحل🌠

به نام خدا

امروز قشنگ وزیبا آغاز شد پرنیانم از خواب پاشدم پرده هارو کنار زدم آفتاب داشت میتابید به گلهای وسط حیاط چند تا زنبور داشتند دور گلها ویزوویز می‌کردند ،پروانه های سفید هم توی حیاط گشتی میزدن و روی گلها مینشستند و بعد هم میپریدند ومیرفتند به طرف آسمون ،

گرچه خونه سعادت آباد خونه ما نبود بلکه خونه محترم بود ولی من الان با دوستم فرشته یکسالیه ساکن اینجاییم و از محترم مراقبت می‌کنیم !

اون یک عالمه داستان از جوانی‌هاش برام تعریف کرد من همیشه ساکن تهران بودم وهیچ وقت زندگی روستایی نداشتم ولی محترم کفت که جوانی‌هاش ساکن روستاهای استان آذربایجان بوده اون اصالتا ترک بوده ٫

و بهم گفت که اون موقعها ازدواج‌ها باالان فرق داشت

دخترها توسن پایین ازدواج می‌کردند ازدواج‌ها سنتی بود و خانواده ها بیشتر تصمیم میگرفتند دخترشون یا ‌پسرشون باکی ازدواج کنه .

واون هم یه ازدواج سنتی داشته بدون آشنایی ولی همسرش آدم خوبی بوده و طی سالها همیشه با محترم مهربان و خوب رفتار کرده وهمیشه تفاهم داشتند

گفت :که بعد ازازدواج شوهرش برای کار به تهرون میاد و بعد مدتی محترم سادات و دخترشو که تازه به دنیا آمده بوده رو به تهرون میاره و اونها سالها به خوبی باهم زندگی کردند وهیچ وقت به مشکل جدی برنخوردند

گفت قدیما دخترها از دواج می‌کردند و هیچ راهی جز زندگی مشترک نداشتند باید میساختند باهرشرایطی زن‌ها سازگار بودند و درهرشرایطی دوام می آوردند ولی خوب الان اوضاع فرق داره دیگه ازدواج سنتی معنی نداره زندگی در هرشرایطی معنی نداره

زمان دیگه فرق داره

الان مردم میخوان باعشق ازدواج کنند البته شاید هرکسی به دلیلی ازدواج میکنه

من برم صبحونه محترم رواماده کنم

از این طرف باید بریم سراغ فرشته

فرشته افکار بد پرنیان روباز ذهنش پاک کرد و بهش فهموند که بااین پولها نمیشه کاری کرد

وفعلا باید کار کنند

سلام پرنیان صبحت بخیر

خوب خوابیدی شب

پرنیان :اره خوب خوابیدم

میدونی دلم تنگ‌شده برای دوستام

میگم بیا یک سر بریم بهشون بزنیم

از وقتی گرفتار کار شدیم وقت نکردیم بهشون سربزنیم

فرشته :فعلا که نمیشه برای فردا هم قراره خواهر وخواهر زاده ی محترم بیان اینجا بهش سربزنن

اقای دکتر زنگ زد گفت واسه فردا باید ناهار درست کنید امکان داره شب رو اینجا بمونند

پرنیان :وای بازم مهمون

خواهر زاده ی محترم خانم اسمش میلاده یک کم سروگوشش میجنبه

بعد از ناهار موندن و هی می خواست سربه سر دخترها بگذاره واذیتشون کنه

شب هم موندن فرشته به پرنیان کفت در اتاق روموقع خواب از داخل قفل کنه چون تو چشم های میلاد یک جور شیطنت دیده و معلومه که ممکنه یک وقت کارهای اشتباه بکنه

فردا صبح اونها رفتند .

فرشته میگم پرنیان دوست نداری کارمون رو تموم کنیم برگردیم خونمون

پرنیان :نمی دونم واقعا رسیدگی به این خانم خیلی سخته دایم هم مهمون میاد واسش

‌خودشم که کلی کار داره ولی چکار باید کرد فعلا که کار درست وحسابی دیگه ای گیرمون نیومده

پرنیان :میگم از قصه خودت و مادر ت و خواهرت بگو من دوست دارم حرف بزنیم

کتاب که ندارم بخونم الانم کار برای انجام نیست

میگم فرشته واقعا پدرت یه قمار بازه

فرشته :نمی دونم پدرم شاید به اندازه شوهر خواهرم بد نباشه

میدونی خواهرم میگفت یک زمان‌هایی توی زندگی این قدر بدبخت ومفلوک بودم که به هزار تومان پول نیازمند بودم

باور کن

بعد میگه همیشه شوهرم میومد بهم میگفت بدهکارم چک دارم

و خواهرم هم طلاهاشو میداده میگفته ببر بفروش بدهیتو بده

بعدمیگفت این قدر بدهی بالا آورده بوده که هرروز یکی میومده در خونشون

میخواستندبیان وسایلهای خونشونم جای طلب ببرند

خواهرم گفت که من فکر نمیکردم که این قمار میکنه

فقط فکر میکردم که بدهی بالا آورده

تمام زمان‌هایی

ساحل
دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱
16:13

پرنیان ۷.ساحل .داستان کوتاه 🌠

به نام خدا

اونروز مهمونی ناهار به خوبی برگزار شد و اقای دکتر وهمسرش از دخترها قدر دانی کردند و از غذای اونها خیلی خوششون آمد .موقع رفتن دکتر با فرشته در مورد مادرش صحبت کرد ‌ازش خواست که داروهاشو به موقع بده و هرمشکلی پیش آمد باهاش تماس بگیرند .

و رفتند

دخترها ظرفها رو شستند و اشپزخونه رومرتب کردند و آروم ویواش باهم گفتگو می‌کردند که مبادا پیرزن بشنوه !

پرنیان :میگم فرشته این محترم خانمه تو گاوصندوقش به نظرت خیلی پول داره؟از سرووضع خونه زندگیشون پیداشت توصندوق پراز طلا ملاست ؟

فرشته :اره خوب معلومه حتما هرچی شوهرش تودوران حیات کار کرده الان تو اون گاوصندوقه ؟

پرنیان :اره بابا بعد من وتو واسه دوزار باید جون بکنیم

کاش سارق حرفه ای بودیم حداقل پولای پیرزنه رو میزدیم‌بعد هم فرار میکردیم به یه جای دور که کسی پیدامون نکنه !

فرشته :اره خیلی زرنگی هرجا فرار کنی دکتر و زنش مارو میشناسن عکس و شناسنامه و همه چیز آزمون دارن میان پیدامون میکنن میندازنمون زندان !

تواین مملکت هرجا بری پلیس پیدات میکنه

پرنیان :خوب تو مگه نمی خوای بری المان خوب جور کن باهم فرار کنیم دوتایی بریم از کشور

من که ایران کس وکار ندارم

توهم که ننه بابات کلا بی خیالتن انگار بچه سرراهی هستی

اونها اگه واقعا تورو دوست داشتن نمیکذاشتن بیایی از یه پیرزن هشتاد ساله علیل نگهداری کنی فردا کمرت داغون شه .

واقعا اون باباتم حتما معتادی چیزیه یک عمره نه پولی نه پس اندازه فکر کنم بابات تموم داروندارشو تو قمار باخته

اگه بابات درست وحسابی بود ابجیتو به اون مرد معتاد شیشه ای دیوانه نمیداد

خانواده تو ول کن بیا باهم فرار کنیم بریم

حداقل میریم از شر اینا خلاص میشیم

فرشته :نه پیرزنه گناه داره بدبخت دوبار سکته کرده فردا سکته میکنه خونش میفته گردنمون

حالا ولش کن من یه فکر ی میکنم

پرنیان :راستی فرشته گفتی شوهر خواهرت گیر میده به سماور ‌قابلمه اینا چی کار میکنه

تعریف کن باهم بخندیم .

فرشته :هیچی فکر میکنه سماور اقاست میره باهاش حرف میزنه میگه اقای سماور این فوری همسر تویه این استکانها هم بچه هاتن

یک روز فوری رو کذاشته بود جلوش بهش میگفت فوری جان تو خدمتکار خونه ی منی بلندشو برو واسم ناهار درست کن

وقتی دید فوری هیچ کاری نمیکنه واسش ناهار نمیاره زد قوری روشکوند !

پرنیان :واقعا چه کارهایی میکنه

فرشته اره بابا کلا مواد میزنه توهم میزنه

پرنیان :الان چیکار کنیم

فرشته :هیچی نمی خواد دزدی کنیم فردا گیر بیفتیم میندازنمون زندان تا آخر عمر ای خنک بخوریم ارزش نداره

اگه پیرزنه هم سکته کنه دیگه هیچی اونوقت به جرم قتل ودزد ی گرفتار میشیم من تواین مورد نیستم

پرنیان :باشه حالا وقت زیاد هست باهم فکر می‌کنیم

فرشته :هیچی بهتر از زندگی درست نیست پول زیاد هم واسه آدم خوشبختی نمیاره

من خودم کار میکنم سعی هم میکنم با دکتر صحبت کنم حقوق بیشتر از ش بگیریم

شاید یک کم مخ پیرزنه رو کار گرفتم بگم تو میخوای ازدواج کنی کس وکار نداری پول جهیزیه میخوای ازش پول بگیریم

اون آدم خیریه بهم گفته به چند تا خیریه کمک میکنه وچند تا بچه یتیم رو سرپرستی میکنه

‌من واونه بچه یتیمیم دیگه

پرنیان :نه ولش کن دوست ندارم از حس دلسوزیش استفاده کنم

دزدی جذاب‌تره برام از سواستفاده از احساس دیگران

بعد فکر کنه ما گداییم

ولش کن

فرشته :هر جور راحتی

پرنیان :اره تو حقوق ماهیانه مون رو از دکتر بگیر من شبها میشینم درس میخونم

ساحل
یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱
17:19

پرنیان ۶.داستان کوتاه .ساحل 🌠

به نام خدا

صبح زود فرشته باصدای محترم بیدارشد ،داشت فرشته رو صدا می‌کرد میخواست بره دستشویی ،فرشته ،فرشته کجایی بیا من روببر دستشویی ،بدو

داشت ناله می‌کرد هم ناراحت هم عصبانی

فرشته چشماشو واکرد باخودش گفت :اه چه روزگاری بردن پیرزنه دستشویی حموم کار خیلی سختی بود هم سنگین بود هم یک کم چاق تازه پاشم جون نداشت راه بره .

یه پوفی کشید و بلند شد رفت ببرتش دستشویی ،

پرنیان چشماشو واکرد بعد با خودش گفت چه کارسختی پیدا کرده واقعا واسه چنار غاز پول باید چقدر کار کنی اوف

بعد پاشد رفت دست وروشو بشوره

اون روزم باید ناهار میپختن اخه جمعه بود و دکتر وهمسر ش قرار بود بیان دیدن محترم سادات

پرنیان:باید ناهار باقالی پلو با سوپ جو درست کنم سالادم می‌خواد تازه سبزی پاک نکردم شدیم حمال دکتر وزنش

‌تازه یه ناهار رژیمی هم واسه ننه آش باید بپزم ،

آخر سالی باید این دکتر وننه آش یه پونصد میلیونی بگیرم جز جیگر زدم

این پیرزنه این همه مال ومنال داره خونه در ن دشت تو سعادت آباد وباغ و ویلا به گاو صندوق بزرگ خدا میدونه توش چقدر پول ‌طلا قایم کرده

بعد من جوان باید این همه حمالی کنم واسه دوزار

خدایا عدالتتو شکر یه ننه بزرگ پولدار هم ندارم مرد چیزی بهم برسه

سنار سه شاهی از دولت مستمری میگیره اونم خرج خونه و غذا ولباس میشه

بابا ننه ام که ندارم !

خدایا شکر

هرچی هم آدم بدبخته سررراهم سبز میکنی ؟

ولله این چه شانسی اخه !

اصلا این دکتره به مال ومنال ننه اس احتیاج نداره !

حالا باید غذاهم بپزم تازه مهموناشونم باید راه بندازم !

یکهو فرشته آمد آشپز خونه .

سلام صبحت بخیر پرنیان امروز حسابی کار داریا

پرنیان :اره ولی توهم باید خونه رویارو برقی بکشی خیاط هم شستن می‌خواد

دکتر وزنش واسه ناهار میان صبحونه توخوردی برو کار هارو انجام بده !

میگم این کار بود پیدا کردی

من که دیگه حوصله سروصدا وغرغرهای این پیرزنه روندارم ،

وای جز جیگر گرفتم صبح کله سحر باید با دادو بیداد ‌فحش بیدار شم ،

فرشته :حالا غر نزن دیگه نگه خونه خودتون ننه بزرگت باناز بیدارت می‌کرد

یه لگد میزد بهت بیدار شی

ساحل
یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱
14:49

پرنیان ۵ داستان کوتاه ‌.ساحل 🌠

به نام خدا

همه ی کارها انجام پذیرفت پرده دوز پرده های خونه رو آماده کرد و مبلمان وسایل کهنه با نو‌عوض شد وبابت همه هزینه ها از اقای دکتر چک گرفتند و برای هرخرید فاکتور ارایه دادند و هزینه های خونه رو از اقای دکتر گرفتند و قرار شد تمام مدت اونجا بمونند و مواظب محترم سادات باشند !

اون توی یه خونه بزرگ تنها بود و پسرش حقایق با همسرش توی یک محله دیگه از تهرون زندگی می‌کردند و همسرش هم پزشک زنان بود و کمتر وقت می‌کردند به پیرزن سربزنند .

محترم سادات :فرشته میشه ویلچر روبیارید میخوام برم توی حیاط هوا بخورم !خسته شدم از موندن تو چهار دیواری !

فرشته ویلچر رواورد و پیرزن روی اون نشست و باهم به طرف حیاط حرکت کردند

حیاط یه باغچه خیلی بزرگ داشت که یه باغبون همیشه میومد و به گلهاو درخت‌هاش رسیدگی می‌کرد خیلی زیبا بود .

ویلچر رو به طرف باغچه هول داد و محترم سادات گفت بگذار توسایه درخت چنار بمونم توهم همینجا بشین روصندلی

فرشته :شما همبن یه دونه پسر رو دارید محترم خانم ؟

محترم سادات :نه یه دختر هم دارم اون سالهاست به همراه همسرش از ایران مهاجرت کرده و تو‌المان زندگی میکنه .

فرشته :بله از دخترتون خبر دارید تماس میگیره

محترم :اره گاهی الان دیکه بچه هاش بزرگ شدن

خودش توی یه بیمارستان تو المان پزشکه !

البته از من خیلی خواستند برم دیدنشون اونها نمی دونن من چند باز سکته کردم و بیمارم

من که با این همه مریضی ودرد نمی تونم برم مسافرت خارجی !

میشه بری کتاب من وعینکم رو از اتاق خوابم بیاری

من یکساعتی اینجا مطالعه میکنم بعد بیا من رو ببر خونه .

فرشته :باشه چشم و رفت تا عینک ‌کتاب روبیاره

ساحل
یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱
13:2

پرنیان ۴ ساحل ‌.داستان کوتاه ‌🌠

به نام خدا

در مورد خواستگار فرشته سوال پرسیده بود و فرشته :بله یه خواستگار داشتم هرروز برام گل میاورد و خیلی از عشق میگفت و اینکه میخواست باهام ازدواج کنه بعد یه مدت فهمیدم که متاهله وزن وبچه داره و دروغ گفته بود که مجرده .باهاش بهم زدم .فعلا فقط میخوام کار کنم و درس بخونم .

پرنیان :میگم یادت نره قرصهای محترم سادات رو به موقع بدی والا مشکلی پیش بیاد جواب دکتر رو نمی تونیم بدیم

فردا صبح هم بریم دنبال خرید وسایل منم باید برم پرده دوز روبیارم پرده هی پنجره و درها رو اندازه بگیره .خیلی کار داریم .

فرشته :باشه من برم قرصهای اونو بدم ساعتهاشم نگاه کنم ،

از فردا کلی کار ریخته دورمون

پرنیان :من برم دوش بگیرم لباسامو بشورم بعد هم میخوابم .شب بخیر

فرشته از اتاق خارج شد و رفت طرف اتاق خواب پیرزن

پرنیان :شب رو راحت خوابید و صبح با صدای فرشته از خواب بیدار شد

بعد صبحونه و دادن قرصهای پیرزن دوتایی رفتن دنبال خرید و آوردن پرده دوز واسه خونه !

ساحل
یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱
12:39

پرنیان ۳ساحل .داستان کوتاه 🌠

به نام خدا

پرنیان به همراه فرشته به خونه ی مادر اقای دکتر حقایق محمدی رفتند .قرار داد امضا شده بود و اقای دکتر به اونها گفته بود که باید یک لیست تهیه کنند از لوازم منزل که باید تعویض بشوند و در اسرع وقت هم باید پرده و مبلمان قدیمی خونه تعویض بشه .مادر اقای دکتر که محترم سادات نام داشت یه خانم مسن که بیماری قلبی داشت و دوبار سکته کرده بود و همیشه باید قرصهای فشار خونش رو به موقع دریافت می‌کرد .افلیج هم بود و روی ویلچر مینشست و دوتا دختر باید اون رو تیمار می‌کردند و تمام وظایف خود محترم رو مثل شستن اون تو حموم و زدن آمپول و سرم و دادن قرص سر ساعت انجام میدادند و قرار شد شبها هم اونجا بمونند .

‌برای تعویض وسایل برای روحیه مادر ومرتب بودن خونه هم دکتر یه چک امضا کرد داد دست دخترها و قرار شد برای خرید خونه هم فاکتور بگیرند و دکتر هزینه ها رو پرداخت کنه .

اولش دخترها خوشحال بودند ،فرشته به پرنیان گفت :من اگه چند جا این طوری کار گیرم بیاد و پول درست وحسابی بیاد دستم از ایران میرم اخه میخواهم برم دانشگاه المان درس بخونم .

پرنیان :خدا کنه توبتونی بری المان منم میتونم باهات بیام دوتا یی اونجا درس بخونیم .

فرشته :چرا که نه اونطوری تنها نمی مونیم .

پرنیان :میگم فرشته تا حالا نمی خواستی ازدواج کنی خواستگاری چیزی نداشتی چند مدت بود از ه

ساحل
یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱
12:26

پرنیان۲ .داستان کوتاه .ساحل 🌠

به نام خدا

آلو :سلام عزیزم

فرشته :سلام خوبی

پرنیان :چه خبر کجایی

‌فرشته :خونه خبری نیست

پرنیان :چیشد راستی قرار بود کار پیدا کنی ؟

فرشته :پرنیان آگهی کردم دیروز یه آقایی پیام‌داده مثل اینکه دکتر دندانپزشکه اقای محمدی گفته برای مادر پیرش پرستار می‌خواد !

پرنیان :واقعا چه خوب یعنی دوتاییمونو می‌خواد یا فقط تورو می‌خواد .

فرشته :اخه من آشپزی بلد نیستم میرم غذا میپزم دوروزه میندازنم‌بیرون باور کن برنجام‌شفته میشه حتی یه املت بلد نیستم

بیا دوتایی بریم تو آشپزی کن ،من از پیرزنه مراقبت میکنم .

پرنیان :واقعا تو آشپزی بلد نیستی خاک توسرت !

پس مادرت چیزی یادت نداده .

فرشته :حالا که به‌نفع تویه

طرف مادرش تو سعادت آباده خونه آش مثل اینکه خیلی هم پول میده بابت مادر سالمندش

نونمون افتاد تو روغن !!!

پرنیان :وای چه عالی سعادت آباد حتما خیلی پولدارن طرفم که پولداره و دکتر !

نگفت کی باید بریم !

فرشته چرا من فردا میرم اقای دکتره رو ببینم باها ش صحبت کنم باید مارو ببینه بعد باهامون قرار داد امضا کنه

پرنیان ؛وا چه قرار دادی

فرشته :خوب ما باید ازش امضا بگیریم که چقدر حقوق بده فردا دبه درنیاره یارو .

به دکتر بودن یارو نگاه نکن یکهو دیدی آخرسر یک قرون پول نداد با تیپا هم انداختمون بیرون .

اینقدر از این داستانا هست طرف مذهبی نماز میخونه مسجد میره صبح تاشب پای منبره بعد پول کارگر ‌کارمند نمیده

به مومنا نمیشه اعتماد کرد چه برسه به دکترای سوسول ‌قرتی و آدم‌های کافر

من که به هیچ کی اعتماد ندارم به خدا

پرنیان :باشه بابا دکترا باید آدم حسابی باشن فکر نکنم کلاهبردار باشند ،

فرشته :اینقدر دکتر قلابی تو مملکت هست که کلاهبرداری می‌کنند بابت پول مدرک قلابی میگیرن

حالا بگذار فردا برم ببینم کیه

حالا اونم باید به ما اعتماد کنه مادرشو بسپره دست ما فردا نکشیم ننه پیر هفتصد ساله شو

پرنیان :پس به من خبر بده

فرشته :اول برو‌چند دست لباس درست وحسابی بخر که دکتره قبولمون کنه

مانتو خیلی کوتاه و اینا و بازو فلان نخری ات واشغال هم بخودت نباید آویزون کنی

مثل یه دختر لات بیایی لات چاله میدون قبولت نمی کنه ها

با اون تیپت موتور واینا رو هم فراموش کن یه خانم باشخصیت درمورد موتور سواری حرف نمیزنه

همچین کتابی حرف بزن یارو‌خوشش بیاد .

والا کار مار پر میشه میره ها پولی هم درکار نیست

پول میخوای باید درست وحسابی رفتار کنی

این اقا مثلا دکتره هر کی رونمبگذاره مراقب ننه آش باشه

یه آدم سربه هوا نمیتونه از یه پیر زن مراقبت کنه

میفهمی که

پرنیان :باشه بابا فعلا دهنمو میبندم

‌من پول لازم دارم فرشته چند میلیون بریز توکارتم کار کردم از دستمزدم پولتو میدم

اخه ننه بزرگم پول نمیده لباس بخرم

میشناسی پیرزنها رو که چقدر خسیسن پول لباس نمیدن

وقتی کارمون اوکی شد باهم حساب کتاب می‌کنیم .

فرشته باشه شماره کارتتو تو واتساپ بفرست پول بریزم

فقط لباس درست وحسابی بخری ها ،.پرنیان :باشه چشم حتما !

فرشته :فعلا خدانگهدار

پرنیان :خدا نگهدار

بقیه آش بمونه واسه یک‌روز دیگه بنویسم‌فعلا شب بخیر

ساحل
شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱
23:21

‌پرنیان.داستان کوتاه .۱ .ساحل 🌠

به نام خدا

توی پارک نشسته بودم ،که دوستم فرشته رو دیدم آمد روی نبمکت کنارم نشست ،

سلام فرشته جون چه خبر

سلام عزیزم خبری نیست

پرنیان تنها میایی پارک حداقل زنگ بزن منم بیام .

پرنیان :دیگه حوصله نداشتم خواستم یک کم هوا بخورم تنها هم بودم امدم‌اینجا

فرشته :خیلی دلم هواتو کرده بود ،دوست داشتم ببینمت

یادت میاد بچه بودیم چقدر میومدیم‌اینجا دوچرخه سواری

پرنیان :بله‌یادمه یک بار هم میخواستم موتور سواری یاد بگیریم

فرشته :اره ولی من هیچ وقت موتور سواری یاد نگرفتم

پرنیان :خوب الان داری چیکار میکنی

فرشته :دنبال کار میکردم آگهی کردم پرستار سالمندی چیزی بشم

اخه بدجور به پول نیاز دارم .

پرنیان :اگه کاری پیدا کردی به منم نیاز شد خبر بده .

منم دنبال کارم‌خودت که میدونی من با مادر بزرگ پیرم‌زندگی میکنم‌ اونم که به مستمری بخورو‌نمیر میگیره

قبلا جایی کار میکردم ولی تعطیل شد یعنی تولیدی لباس بود

الان بیکارم .میگم واسه دوتاییمون یه کار پیدا کن این جوری یه تیم میشیم .

پرستاری بچه ای پیرزنی چیزی

فرشته :باشه اگه کار پیدا شد خبر میدم‌بهت

پرنیان :میای بریم فست فودی من خیلی گرسنه ام فکر نکنم امشب مادر بزرگم غذای خوبی پخته باشه .

یعنی من دستپختشو دوست ندارم

امشب به ساندویچ بخوریم

فردا هم فکر کار باشم

از خواهرت چه خبر فرشته

فرشته :اونم خوبه باشوهرش مشکل داره اخه معتاده شیشه شده هرروز میره شیشه میزنه میاد دعوا میکنه

یک‌ روز با قابلمه حرف میزنه فردا گیر میده به سماور

همه آش فکر میکنه ابجیم‌یکیو‌اورده خونه قایم کرده

میره کمد دیواری و کمدها رومیگرده

فکر میکنه خواهرم بهش خیانت میکنه

خلاصه کلا شیشه میزنه دیوانه میشه

یکهو دیدی دعوا میکنه یک روز ارومه

خواهرم الان دیگه ولش کرده فقط مشغول کارهای خودشه داره خیاطی میکنه .بیشتر شبها شوهرش بیرونه

کلا روانیه

پرنیان :چرا جدا نمیشه

فرشته :شیشه ای دیگه حالیش نیست بهش گفته طلاق بگیری هرجا بری میام‌با چاقو میکشمت

میفهمی که آدم‌های شیشه ای کلا حالی‌شون نیست شیشه میزنن بعد میان با چاقو میزنن ادمو

خواهرمم مجبوره بسوزه ‌بسازه

شوهرشم کلا ول شده رفته

منم که اصلا اون رو دیدم‌از همه مردها متنفرشدم دوست ندارم از دواج کنم .

چند سری شوهرش اور دوز کرده بردن بیمارستان حتی میره مواد میزنه گوشیشو پولاشو میدزدن نمی فهمه

دایم یک مشت معتاد کارتن خواب دوره آش کردن همونها همه چیزشو میدزدن

باور میکنی پرنیان چه آدم‌هایی توی این دنیا زندگی می‌کنند

پرنیان :واقعا که مردیکه روانی خاک برسرش

فرشته :حالا نمیدونی رفته مواد زده برده ماشین پونصد میلیونی فروخته بیست میلیون

حتی می گفتن چند سری سوییچ ماشینشو‌میداده‌له کارتن خواب‌ها میگفته ماشین من روببرید

الان ابجیم‌کلا ولش کرده

پرنیان :خوب مادرت چیکار میکنه

فرشته :اونم خوبه

پرنیان :حالا خوبه تو کس وکار داری من چی همه کس وکارم مردن

بعد پاشدن رفتن طرف اغذیه فروشی واسه خوردن ساندویچ

ساحل
شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱
16:10

به نام خدا

حوصله ام سررفته امروز دوست پسرم تومارکته من فعلا نرفتم اونجا دلم هم‌نمی خواهد قصه سرهم کنم

موهامم خیسه بلندشم برم ارایشگاه برام کار انجام بده .چقدر مزخرفه همه چیز .ازکیه هیچ فیلمی ندیدم از کل تلویزیون حالم بدمیشه حوصله شو ندارم .

یاد بچگیام‌افتادم ولی اصلا دوست نداشتم قصه سرهم کنم .یاد همه روزهای بد وخوب وهمه ی آدم‌ها که بعضیاشون الان نیستن مثل پدرم .حوصله واقعیتهای زندگی روندارم بخاطر همین دوست دارم یک چیزایی سرهم‌کنم که قصه شه .

واینکه طی این سال‌هایک عالمه فرازو نشیب داشتم و شاید نودونه درصد گذشته یک‌اب خوش از گلوم پایین نرفته وکلا مجبورم حرف نزنم درمورد همه چیز .از بچگیا که چیزی حالی‌مون نبود تا الان .

اولش که چشمامونو واکردیم جامعه دچار جنگ و بحران و محاصره اقتصادی بود و الانم همچین‌اوضاع بهتر نداره .

اون شب رفته بودیم خونه مجتبی اینا شام مامانش شهین مارو دعوت کرده بود میشه گفت خیلی زن مهربونی به نظر میرسه سروزبون داره برعکس قد کوتاهش زبونش خیلی یه .

بابای مجتبی در مورد زمان جنگ صحبت می‌کرد واینکه چه اتفاق‌هایی افتاده .

واقعا نود درصد جنگ هم ساختکی بوده وکش دادن جنگ هم معلوم نبود برای چی بوده

میگن امام خمینی میخواست تا کربلا رو بگیره و بعدهم هی شعار راه قدس از کربلا میگذره بود که جنگ هشت سال طول کشید

البته صد درصد معلوم نیست چی بوده ولی یکی میکفت اول انقلاب امام خمینی توعراق اعلامیه پخش میکرده ومردم عراق روتحریک به انقلاب برعلیه دولت صدام میکرده که صدام هم به ایران حمله کرده .البته توی جایی نوشته بود که فرح و رضا پهلوی هم صدام‌روتحریک کردن تا به ایران حمله کنه شاید هم بهش پول دادن .البته شاید این هم نباشه

گاهی احساس میکنم که اصلا فرح ورضا پهلوی هیچ ضدیتی با ایرانی‌ها ندارند فقط یکسری ابر قدرت جهانی هستند که تشخیص دادند که فرح ‌شاه از ایران خارج شوند و دولت جمهوری بوجود بیایید

البته فقط آدم‌های معمولی بیشترین رنج‌ها رو تو انقلابات میکشند ‌بیشتر جنگ‌ها به مردم ضعیف جامعه صدمه میزنه

هرچیه امام خمینی هیچ وقت نمیتونست کربلا رو بگیره وهیچ وقت هم نمیشد که به قدس برسه که نرسید

چون این قدر ابرقدرت در جهان هستند که هیچ گاه اجازه نمیدند قدرتهای دیگه کشور کشایی کنند .

زمانی که کورو ش و داریوش و نادرشاه کشور کشایی می‌کردند و تمام مناطق خاور میانه و حتی دور جزو ایران بوده و کل منطقه قفقاز و آذربایجان وارمنستان وهمه تا جیکستان و ترکمنستان اونموقعها سازمان ملل و ناتو و متفقین ‌بمب اتم‌وجود نداشت و هیچ سازمانی وجود نداشت جلو اونها رو بگیره .

اون موقعها اوضاع فرق می‌کرد الان هیچ کشوری نمی تونه کشور دیگه ای رواشغال کنه .البته خود ابر قدرتها فرق دارند

مثلا روسیه الان یه قدرت جهانی هست که تقریبا کشوری مثل امریکا در حد قدرت اونه

ولی امریکا هم نتونسته جلوش بگیره که به اکراین حمله نکنه .

ولی دولت‌های شرقی هیچ وقت نمی تونن به کشوری حمله کنند

هرچی بود توی گذشته به جنگ اتفاق افتاد که بعدش تموم شد رفت والان احساسی که بهش دارم اینه که این خاطرات مال زندگی های گذشته منه نه زندگی فعلی

گاهی از بعضی خاطرات رد شدم و انگار خیلی گذشته هستن وفادار نیستم احساس درستی نسبت بهش داشته باشم .

وبهترین کار حرف نزدن درموردشون

من یک مدت کلاس یوگا میرفتم و توکلاسها مربی میکفت من هرروز صبح بدنیا می ایم

ویک عالمه حرف دیگه

البته مربی کلاس رو تعطیل کرد رفت و منحل شد

ولی واقعا ما باید هرروز متولد شویم

گذشته گذشته ودیگه وجود نداره

اصلا حتی حوصله ندارم درمورد صدام یا امام خمینی چیزی بنویسم .

من مرگش رویادم‌میاد که از تلویزیون پخش می‌شد اوایل زیاد میرفتم سر خاکش ولی مدتهاست اونجا نرفتم

اخرین بار ساختمش رفتم‌نماز خوندم و باپسرم از اونجا تسبیح خریدم و از فرنی که پخش می‌کردند خوردیم وبعد رفتم شاه عبدالعظیم و بعدش با مترو برگشتم‌تهران اونموقعها پسرم کوچکتر بود

بعدش دیگه اونجا نرفتم .یعنی نیاز نبوده که برم از اونجاها رفتم ودیگه توان برگشت ندارم .تو خاطراتم انگار خمینی مال هزار سال پیش بوده

اینقدر اتفاقات افتاده این سالها که همه چیز هزار سال برام گذشته

خمینی و صدام هم به تاریخ پیوستند .

حالا باز بعدا مینویسم

ساحل
جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱
19:41

درس سحر

به نام خدا

مادرس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

برخرمن صد زاهد عاقل زند آتش

ان داغ که مابر دل دیوانه نهادیم

امروز جمعه روزیست از ماه شهریور که درحال به پایان رسیدنه .

پاییز داره میاد و همه چیز دوباره پاییزی میشه رنگ‌ها لباسها حتی ناخن ها

توی اینستا رنگ‌های ناخن پاییزی گذاشته رنگ‌های نود و قهوه ای و نارنجی شاید ناخنها هم باید به رنگ‌برگهای پاییز دربیاد البته ماه پیش من آبی تیره ردم دوتا وسطیارو شاین کردم شصت و کوچک ‌اشاره مات

‌خیلی خوشگل شد مثل دختر بچه ها عاشق ناخن و‌وسایل الکیم یعنی واسه دلخوشی شایدم‌سرگرمی

بالاخره ادم‌

وقت میگذاره میره سالن با چند نفر دیدار داره و اینکه یکی برات کار انجام می ده حس خوبی به ادم‌میده

یک عالمه تکنیک جدید آمده که بعضی خانم‌ها به سالن مراجعه می‌کنند مثلا پارافین ترا‌‌پی تکنیک های جدید پاکسازی پوست و یک عالمه کار دیگه .

چه میدونم تازه هرفصلی عوض میشه لباسهای جدید وکفش وکیف جدید میاد و خانم ها هم عاشق خرید لباس وکیف وکفشند وهمه اینها هزینه داره .

هرچیه بازم پاییز میاد مدرسه ها شروع میشه منم که بچه مدرسه ای ندارم .

خودم بچه شدم هی باید برم کلاس خوب وقتمومی گذرونم

دیروز رفتم استخر خیلی خوب بود البته کمی شلوغ بود میخواستم سحر پاشم صبح زود برم استخر که خلوت باشه ولی خواب موندم ساعت نه وسی پاشدم‌صبحونه بخورم‌ش‌د ده وسی

بعدش هواسم‌نبود سانس بعدی ساعت یازده وسی فک کردم ده وسی گفتم بگذار ناهار درست کنم بعد واسه سانس یک وسی برم .

‌ناهار سیب زمینی آب پز کردم‌با مرغ خیارشورها روخرد کردم‌البته نخود فرنگی هم‌ریختم‌اب پزشه‌گفتم‌سالا‌ د اولویه درست کنم واسه ناهار اخه خیلی پلووچلودرست کردم این مدت

اونا رو درست کردم گذاشتم یخچال وسایلمو جمع کردم که برم زنگ زدن گفتن بیا مارکت کار دارم .منم رفتم اونجا وایستادم تا اقای محترم بره کاراشو انجام بده .پسرم رفته بود باشگاه

ماشینم برده بود چند تا مشتری آمد راه انداختم و بعد هم اقای محترم کاراش تموم شد برگشت مارکت من رفتم باشگاه یک سر به سرای محله زدم اخه میخواستم از کتابخونه آش کتاب بگیرم ولی درش قفل زده بود دیروزش باز بود ،نمی دونم چی شده حتما قرار دادشون تموم شده .والا سرای محله همیشه بازبود البته سری پیش که من اونجا کیک بوکس تمرین میکردم هم همین طور شد قراردادشان تموم شد وکلا کیک بوکس ازمحله ما جمع شد .منم مجبور شدم برم بدنسازی کار کنم .البته کیک بوکس ورزش خشنیه

حتی بسکتبال که خواهرم زهره بازی میکنه من. رفتم تماشا به شدت خشنه چون ابجیم دماغش تو بازیا شکست گرچه تیمشون تو ایران اول شد ولی خیلی ضربه های شدید داره البته بسکتبال هیجان زیادی. داره .ولی تمرین بدنسازی یه ورزش آروم که خیلی برای من بهتره

البته نشد که اونموقعها کیک بوکس ادامه بدم شایدم از تنبلی بود ولی کارم توخونه واسه بچه ها زیاد بود باید مواظب بچه ها میشدم نمی تونستم جاهای دور برم .

یک زمان‌هایی به ورزش های قهرمانی فکر میکردم و انجام میدادم ولی نشد حتی به کار هم فکر میکردم

من بیشتر مراقب بچه هام‌ شدم و تا جایی که میتونستم تو درساشون کمک کردم تا افت نکنند وتاجایی که بتونم حمایت وکمکشون کردم .یک مدتی که میخواستم کار کنم پسرم کوچک بود دخترم هم وقتی اونها خونه میگذاشتم برم کار کنم میدیدم دخترم با دوستش تو کوچه است پسرم تو کوچه با خاک بازی کرده ودستاش ترک خورده تازه اگه کار میکردم بچه هام درس ‌نمی خوندن .

‌الان ناراحت نیستم که اونموقعها کار نکردم وقتمو کذاشتم برای بچه ها

البته زیاد کلاس ورزشی رفتم کلاس جور واجور رفتم و از کتا بخونه اونجا هم کتاب میگرفتم ولی الان بسته بود .البته برای ورزش به ساختمان باشگاه میرم و کاری با سرای محله ندارم .

هرچیه رفتم استخر وبرگشتم میخوام دوباره برم بدنسازی کار کنم ،اینجوری برام بهتره البته باید بیشتر فکر کنم وقتهای اضافه رو باید صرف کارهایی که دوست دارم بکنم .اگه صبحها کمتر بخوابم اوضاعم بهتر میشه .

هرروز سحر پامیشدم میرفتم تراس به آسمون نگاه میکردم با خودم میگفتم صبح زود میرم پارک میدوم ولی وقتی برمیگشتم خونه خوابم میبرد و نمی تونستم بلند شم برم پارک .البته باشگاه بهتره از پارک .فقط باید خوابمو کم کنم .یعنی خیلی خستگی روحی داشتم و به روانم خیلی فشار آمده بود مجبور بودم با خواب خودمو خوب کنم ولی خواب هم درمان خوبی نیست

همیشه به این فکر میکنم که چقدر محدوده عمر آدم و بعداز مردن آدم تا ابد میتونه بخوابه

در حالیکه در مدت زندگی باید زندگی کرد و لذت برد از همه چیز .واقعا شبها میخوابیم کافیه لازم نیست صبح بیشتر بخوابیم البته میگن خوابیدن برای زن‌ها خوبه ولی چقدر ادم‌وقتی خسته است باید استراحت کنه منم از اون آدم‌هام که به خودم سخت نمیگیرم وکلا خودم از همه چیز مهم‌ترم وخسته که باشم استراحت میکنم اصلا به هیچ چیز تو اون لحظه اهمیت نمیدم

چکار کنم باید خودم فکر خودم باشم

الانم باید بیدارشم از خواب یک روز مرگ فرامیرسه واونوقت وقت برای خوابیدن زیاده الان باید زندگی کنم .بقیه ه

ساحل
جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱
14:9

به نام خدا

امروز روز خوبی بود کار خاصی نکردم که نشه اینجا نوشت من مشغول کارهام هستم .

این روزا هی باید برم مارکت .صبح یه سر رفتم برگشتم عصری هم رفتم تا الان اونجا بودم .

دارم کار میکنم البته خیلی سنگین نیست بیشتر کارهای سنگین رو علیرضا انجام میده گاهی اخرشب تو جمع کردن بارها کمک کردم‌‌ ولی علیرضا بهم اجازه نمیده تو کارهای بیرون مارکت دست بزنم .حتی خواستم استوری برای پیج اینستامارکتینگ از صدای خودم استفاده کنم بدش اومد انگار خوشش نمیاد .

البته فعلا زیاد فالور ندارم فالور یاب هم که خوب نیست فالورش قلابی

اگه بخوام روفروش اینترنتی حساب کنم طول میکشه تا جواب بده ولی مهم نیست .میخوام فکر کنم به نوشتن داشتم فکر میکردم باید برم چند تا رمان بخرم بخونم یعنی فعلا باید فکر کنم و شاید دراینده تونستم‌یه رمان بنویسم .فعلا به مطالعه احتیاج دارم .صبحی خواستم برم استخر مایو نداشتم یعنی مایوهای قبلیم داغون شده ازکیه استخر نرفتم طی مدت کرونا هم اصلا استخر نرفتم من خیلی شنا رو دوست دارم وقتی میرم زیر آب احساس یه پری دریایی رودارم .ولی امروز نشد شنا کنم .اگه فردا یا پس فردا راستش شاید رفتم اگه کلاس شنا برگزار بشه ثبت نام کنم .یک عالمه وقت اضافه دارم باید کارهایی که دوست دارم‌انجام‌بدم .این طوری احساس بهتری پیدا میکنم نسبت به خودم .

وقتی بچه بودم همه آش فیلم شنا نکاه میکردم البته تاحدودی یاد گرفتم مثل خوابیدن رو آب یا شنا زیر آب ولی هنوز نرفتم چهار متری

یک‌شب تاریک داشتم از روی خلیج فارس عبور میکردم که برم قشم با خودم فک. کردم اگه یک وقت آدم کشتی سوار شه و دچار مشکل شه باید شنا بلد باشه

من شنای دریایی بلد نیستم اگه اتفاقی برای کشتی بیفته من غرق میشم

عوضش بچه های ما که کوچک بودند همه شون رو‌بردن کلاس شنا البته شنای دریایی فرق داره

حتی مربی های شنا هم‌با شنای دریایی مشکل دارن

دریا یک‌جای عمیق وپر از ابه

کلا گرچه خیلی زیباست ومن به شدت به دریا علاقمند هستم ولی خطرناک هم هست .

البته تو دریای خلیج فارس وخزر شنا کردم و خیلی برام جذاب بود

چند ساله کنار دریا نرفتم دلارام همه آش میره امسال چند بار رفته البته اونها ویلای استخر دار میگیرند و اصلا دریا شنا نمیکنند

البته اب دریا بخاطر املاحش خاصیت درمانی داره و بخاطر صداش وزیباییش خیلی با استخر فرق داره

ولی امسال ما خیلی کارداریم من باید مراقب مارکت خودمون باشم و برای پسرم غذا درست کنم

الان فعلا برای مسافرت رفتن زوده .

حالا شاید دراینده ولی واقعا مسافرت به جاهای خوش آب وهوا وزیبا خیلی خوبه

کلا مد عاشق دریا هستم بیشتر از جنگل به دریا علاقمندم

احساس میکنم دریا یک موجود مهربونه و من روسمت خودش میکشه گاهی حس میکنم اون من رو میشناسه

انگار به هماهنگی تو وجودم با دریا دارم ولی هیچ وقت کنار دریا زندگی نکردم

پدر ومادر من متولد یه شهر کوهستانی و سرد هستند و من همه بچگی ها م رو به اون مناطق سفر کردم البته اون مناطق برای من جذابه

ولی دریا هم یک زیبایی خاص داره انگار بیشتر ازهمه طبیعت می‌خواد باهام حرف بزنه

من دریا روبغل میکنم وتوش شنا میکنم وبه آب‌هاش سجده میکنم واز خدا بخاطر آفرینش دریاسپاسگزارم .

البته همه طبیعت خاص هستند و انسان رو به سمت خودشون میکشند زندگی شهری وبسته ‌دیوارها خوب نیستند

همیشه دوست دارم برای دوران سالمندی در آینده یه ویلا یا یه خونه تو یه منطقه خیلی خوش آب وهوا بخرم

شاید روزی بخواهم تهران رو ترک کنم

تهران یک ابرشهر پراز ماشین ‌دیوار

میخوام جایی زندگی کنم که این همه غوغا نباشه

حتی اگه الان هم می‌شد این شهر رو ترک میکردم و به مناطق خوش آب وهوا میرفتم

واقعا این همه مردم جمع شدن توی این شهر و یک عالمه دود و ماشین ‌سروصدا البته من زیاد داخل شهر رفت وامد نمیکنم چون حالم بدمیشه کلا علاقه ای به رفتن جاهایی که کار ندارم ،ندارم .

همین چند وقت پیش برای رفت وامد خرید چندین بار به شوش و مناطق دیگه رفتیم ومن هر بارمریض شدم اونهم به شدت حالم خراب شد

‌هوای تهرون بامن نمیسازه البته من نیاز نیست زیاد تو شهر تردد کنم .

مخصوصا توفصل بهار وتابستون

فصل سرما خیلی بهتر از تابستونه

الانم که باز داره فصل سرد میاد

دارم فکر میکنم باید چند تا کتاب بخرم مثلا از تولستوی یا ویکتورهوگو یا چخوف

البته از چخوف خوندم ویا فیلمهای دیدم

یک سری داستان‌های کوتاه چخوف رو خوندم

ولی باز نیاز دارم. خیلی کارها باید بکنم .خیلی کارها

هرچیه باید زندگی کنم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۱
22:41

بقیه داستان وماجرا

به نام خدا

من یک غرب زده نیستم از پیامبر بدگویی نمی کنم

اتفاقا دارم بهتون میگم که پیامبر به خاطر هوسرانی ازدواج نکرده .

همه ادیان ومذاهب دارای معایبی بودند حتی دین زرتشت هم یک سری باورهای ضد انسانی داشته نسبت به زنان و توهمه ی ادیان یک سری معایبی وجود داره ،

من از غربیها پول نمیگیرم که به نفعشون حرف بزنم ولی دارم مشاهده میکنم که ما داریم از تکنولوژی اختراعی اونها استفاده می‌کنیم .

حضرت محمد انسان خوبی بوده پیامبر بوده و الگو و درزمان خودش مبتونسته خیلی بهترزندگی کنه و از منابع کشور به نفع خودش استفاده کنه ولی ساده زندگی میکرده

این احساسم رو نوشتم

مردان غرب یاشرق همشون معایبی دارند زن‌ها هم همین طور یعنی خصلت‌های دارند که مثلا شاید مورد پسند مردهای شرقی زن غربی آزاد باشه

در حالیکه من شرقی رو ازدید مردها قایم می‌کنند و به من میگویند همه نا محرمند خودشون عاشق یک زن غربی هستند و مد وپسندشون شاید جنیفر لوپز باشه

یا یک زن بی حیای غربی برای مردها جذاب‌تر از من شرقی باشه

من فقط کفتم اونها تکنولوژی درست کردند. من اصلا درسته به مردهای شرقی علاقه ندارم و کلا اخلاقشون رو دوست ندارم ولی هیچ وقت هم نمی‌دونم یک مردغربی خوب هست یانه

ایا یک مرد غربی مهربانتر وفادارتر از مرد ایرانیه

یا اونهم خاین هست و وقتی مرد همزبان و هموطن من بامن بده ومثل دشمن باهام رفتار میکنه اونوقت یک غربی آیا من رو به عنوان خویش خودش میپذیره

ولی کلی گفتم

همه نظراتشون رو میگن

‌من واقعیت ها رو میگم شما جبهه نگیرید

اگر به دروغ بیام بگم آریایی ها خوبند چه فرقی میان یک آریایی با یک غربیه

اگه همون پیامبررومعیار قرار بدی وقران رو اون هم به من میگه که ایمان وعلم انسان دانشش وکارش هست که بهش برتری میده نه نژاد ش

من اگه یک آریایی اصیلم که دارای صفتهای یک آریایی واقعی هستم چکار کردم

من گاو نیستم که ازم نژاد و تخمم یا اسپرم بگیرند تا بعنوان یک نژاد زیبا خواص تکثیرم کنند

من انسانیت ،شجاعت ،عقل ‌شعور ،درک ،قدرت ،سلامتی ،علم پایمان لازم دارم

انسانیت بالاتر از نژاد هست حتی یک سیاهپوست یا یک زرد پوست یا غربی هرکی باشی دانش وانسانیت بالاتر از دین هست

دین هم یک سری قوانین داره که من وشما نیاوردیم و قبلا به ما آموختن

معلوم نیست همشون دست نخورده باشند

ما از غربیها بهتر نیستیم و اونها هم از بهتر نیستند متهمه بنده خداوندیم که مارو آفریده و بهمون حیات وزندکی داده با هرکسی باشعور ‌وعقلش وکارش واعمال نیکش میشه فهمید بهتره یانه ،.

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه هجدهم شهریور ۱۴۰۱
17:21

حضرت محمد ص

به نام خدا

دیشب درمورد همسران پیامبر مطلب تواینترنت خوندم .

پیامبر قابل احترامترین مرد برای مسلمانان هست

دارم فعلا تفسیر قرآن یاد میگیرم و مطلب فعلا درمورد همسران پیامبر هست و آیه ی تطهیر

این کلاس رو قرار گاه خاتم‌الانبیا برای خانم‌ها کذاشته وفعلا جز بیست ودو قرآن رو درس میده

تو مطالب قبل در مورد پیامبر نوشتم

توی اینترنت هم نوشته بود که همسران پیامبر بیشترشون سالخورده بوده وحتی بعضیشونم برای ازدواج به عمر وابوبکر پیشنهاد دادند که اونها قبول نکردند .

الان البته تو سرزمین ما هیچ کس دخترش مادرش یا اطرافیانشوبه کسی پیشنهاد نمیده و اگه دختری هم براش شوهر دیدا نشه خانواده آش غرورشون اجازه نمیده که به کسی پیشنهاد ازدواج بدند

البته شاید برای یک دختر مجرد ازدواج کردن خیلی جالب باشع پوشیدن لباس عروس و رفتن به تالار یا باغ تالار برای عروسی و یک عالمه مراسم نمایشی الکی که هیچ ربطی به خوشبختی ندارند و کل مراسم ازدواج و کلا زندگی زناشویی مردم نمایشی و بیشتر ظاهر سازی هست از یک زندگی دروغین وریایی

در کل مشکلات ازدواج خیلی بیشتر از راحتیهاشه و اصلا خوشبختی درکار نیست

اونموقعها که پیامبر زنده بوده معلوم نیست که چه دیدگاهی به زن داشتند یعنی درکل قبل از اسلام‌که دخترها رو زنده به گور می‌کردند و بدنیا آمدن یک دختر برای پدرش شرم‌اور بود

و تعداد زن‌ها باید اونجا خیلی کمتر میبود و قبل از اسلام چند همسری برای زنان هم مجاز بود و یک زن چندین شوهر داشت .

بعد از اسلام هم که دیگه دختر ی زنده به گور نشد ولی اینقدر فاصله نداشت که بخواهد تعداد زنان رو اونقدر زیاد کنه که مردان بتونند چند همسری بشوند و از تعداد کمی مرد باید زن‌ها چند همسری بشوند

در کل نوشته بود که همسران پیامبر سن زیادی داشتند و پیامبر برای دلجویی کمک به زنان بی سرپرست بااونها ازدواج کرده بود

اصلا چرا باید پیامبر همچین کاری بکنه آدم بخواد به خانواده بی سرپرست کمک کنه باید پول بده مواد غذایی بده و مردی رو سر راهش قرار بده که بتونه باها ش ازدواج کنه

نه اینکه زن نوبتی مردی بشی که چندین همسرداره وباید صف بایستی تا نوبت بشه شوهرت شب بیاد پیشت

به نظرم حمایت مالی و حمایت عاطفه کار درستی نیست برای ازدواج

بهره جنسی بردن از زنی که توان مالی نداره به بهانه تامین معاش اصلا شاید یک جور آزار روانی باشه

البته تو اون زمان همسر پیامبر بودن خیلی امتیاز بالایی به حساب میومده

ولی چرا پیامبر باید با یک عالمه زن سالخورده ازدواج میکرده

من تو زمان حال زندگی میکنم

الان بایک عالمه پیشرفت ‌عمل زیبایی و کلا این همه تکنیک مکاپ ‌آرایش زن‌ها به زور این همه بزک به زور میتونن ملکه زیبایی مثلا کشور لبنان بشوند که صاحب زیباترین زنان خاور میانه است وحتی ملکه زیبایی های کشوری مثل برزیل و حتی اوکراین ‌روسیه هم بدون آرایش ومکاپ و عمل زیبایی زیبایی چندانی ندارند

البته اونها شاید دارای اندام موزون و لاغر و کشیده و قد بلند هستند در حالیکه زنان عرب زنانی چاق ودارای هیکل درشت هستند و باتوجه به زمان وعکسهایی که مثلا از لیلی هست. نمیشه گفت زنان پیامبر زیبا بودند و پیامبر به علت زیبایی یا پول بااونها ازدواج کرده و نمیشه کفت برای لذت جویی وسکس با اون زن‌ها ازدواج کرده

در حالیکه مردان هرچه سنشون بالاتر میره لذت جوتر وهوسرانتر می‌شوند و علاقه مردان به زنان جوان و بسیار زیبا هست که لاغر و کشیده باشند

وکلا علاقه به زنان چاق ندارند و کلا زنان چاق سکسی نیستند و حرارت ندارند وکلا مردهای چاق دارای اضافه وزن بدرد سکس نمی خورند و با توجه به شرایط گذشته وزندکی پیامبر وحتی سخنرانیهای حضرت علی که توهم زنان باریک و زیبا رو توصیف کرده و اینکه پیامبر برای سکس باید زنان جوان یا دختران جوان‌تر رو انتخاب میکرده و اینکه تمام حاکمان به دنبال هوس رانی بازنان جوان هستند نمیشه قبول کرد که او دنبال هوسرانی بوده

کلا تو سرزمین های شرق مدل مردان وزنان با مردم غرب فرق داره

در تمام مغرب پادشاهان تک همسر بودند

در سرزمین های شرق چند همسری وجود داشته و کلا داشتن معشوقه برای یک مرد در شرق در هرسمتی باعث رسوایی بوده و چند همسری به جای داشتن معشوقه و صیغه جاشو گرفته

مردان‌شرق باید هوسرانتر باشند به علت همین به زنان مسلمان پوشش زیاد دادند

چون مردان شرقی شاید تحریک پذیرتر باشند و کلا مردان شرق طی همه سالیان گذشته چیز خاصی اخترا ع نکردند و دانشمندانی که به انسان‌ها کمک بکنند کمتر بوده و بیشتر فکر مردان شرق باید سکس و هوسرانی و ازدواج بازنان بوده باشه در حالیکه. همه تکنولوژی ها رو غربیهااختراع کردند و شرقیه کارخاصی برای تکنولوژی و پیشرفت نکردند اگرغربیها نبودند هنوز شرقیهابا کالسکه رفت وامد می‌کردند تلفنی وجود نداشت و هواپیما و سفینه و بلوتوث و وای فای و اینترنت واین همه تکنوازی جدید وجود نداشت

واقعا همه سالیان گذشته مردان شرق و پادشاهان مشغول سکس بازنان جور واجور بودند و دنبال زنان متعدد مثل ناصر الدین شاه یا همین شاه قبلی ماهم‌همه کاراش نمایشی بوده

واقعا مردان شرق چکار کردن جز سکس کردن ‌ویک عالمه بچه درست کردن

شاید زنان تو گذشته همون زمان پیامبر برای خودشون ارزش قایل نبودند که تن به چند همسری میدادن

و حاضر بودند زن چندم مردی بشوند یا کسی روشون هوو بیاره

شاید اون موقعها زنان کار نداشتند تحصیلات نداشتند و از جامعه دور بودند و شرایط اجتماع به اونها فشار میاورد

البته الان هم محدودیت زیادی وجود داره و زنان در شرق هنوز به جایگاه خودشون نرسیدن

مثلا در ایران به زنان اجازه نمیدن رییس جمهور بشوند و کلا بیشتر کارهای دولتی مثل وزارت دست مردهاست و هنوز رییس مجلسی به جنسیت زن نداشتیم .

وهنوز خیلی شغلهابه زن‌ها حقوق کمتری میدن

البته زمانه الان بازمان پیامبر فرق داره .

حالا فعلا کار دارم بقیه شو بعدا مینویسم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه هجدهم شهریور ۱۴۰۱
13:52

یک روز از زندگی

به نام‌خدا

ویک روز از زندگی های زیادی هست که میشه اینجا نوشت .روزگار تلخ هم پایانی داره وغمهاهم یک‌روز تموم میشن

من توزندگیم فهمیدم وقتی مشکل داشتم ازخونه زیاد دور نشم .چون دور شدن زیادی ازخونه هم باعث درد سر می‌شد برام پس باید حتی موقعی که توفشار روانی بودم یا دعوام شده بود باید خونه میموندم .تا برام دردسر بزرگ‌تری درست نشه .از مرگ برادرم متدها گذشته واز مرگ پدرم

و الان احوالم یک جور دیگه است نه غمگینم نه خوشحال نه به کسی فکر میکنم نه کسی رو دوست دارم شاید تنها محبتی که توی قلبم مونده محبت به بچه های خودمه

بچه هایی که مال منند و من براشون وقت گذاشتم براشون زحمت کشیدم و دوستشون دارم .

زندگی سختی داره بالا پستی داره ولی میگذره در هرشرایطی که باشی میگذره و روزگار بهترین درمانگر انسانه یعنی با گذشت روزگار دردهای آدم تسکین پیدا میکنه وغمها به فراموشی سپرده می‌شوند و اینکه عشق هم وقتی بهش مهلت بدی میفهمی که عشق واقعی چیه

آدم فقط باید توزندگیش از عقلش استفاده کنه وکلا آدم صبور خوبه چون توشرایط سخت تصمیمات اشتباه کمتری میگیره و به خودش صدمه نمیزنه .

فقط باید صبر کرد همین صبر وزمان شاید باید کار وفکر روهم درگیر کرد .وقتی توفشار روانی هستی ممکنه تصمیم به خودکشی بگیری یا مثلا کسی روهم دوست داری میدونی که هیچ وقت بهش نمیرسی لازم نیست تصمیم اشتباه بگیری یا بخوای به خودت صدمه بزنی .اگر زمان بدی وصبر کنی مطمئن باش همه چیز عادی میشه و راحت جلوه میکنه حتی عشق هم زیر لایه های زمان مخفی میشه

زمان روی خیلی چیزها پرده میندازه وباعث فراموشی میشه ‌اگر در اون لحظه تحملش بزات سخت بود بعدش میبینی نه همه چیز درست خواهد شد شاید یه محبت جدید تو زندگیت پیدا بشه تو میتونی با زن‌ها یا مردهای دیکه ازدواج کنی و دنیا به آخر نرسیده تا وقتی خودت روداری هنوز نباختی .حتی اگر زن یا شوهری خیلی بد وناسازگار داری .توباز هم میتونی ازدواج کنی مردها وزنهای دیگه فقط یک آدم دیگه آن خودت رو نباید ببازی .

این قدر زن مرد در جهان وجود داره میلیونها آدم

عشق ممکنه پدید بیاد شاید هم نیاد ولی تومیتونی ازدواج کنی بچه داشته باشی

می تونی ورزش کنی بازی کنی تفریح کنی کار خوب انجام بدی به دیگران کمک کنی وحتی بچه های خوب تربیت کنی به اونها عشق ومحبت بدی

تو خیلی کارها میتونی انجام بدی

از دست دادن یک عشق که هیچ سرانجامی نداره مهم نیست .مهم خودتی باید تو باشی که جهان برات معنی پیدا کنه عشق مفهوم داشته باشه اول باید خودت رو قبل از هرعشقی پیدا کنی حتی به رسواییها هم‌نبایذ اهمیت بدی بلکه خودت رو باید بسازی از دوباره

ادم‌نباید خودش رو ازدست بده .بقیه رو بالاخره زمان یا دیگران یا دنیا یا مرگ از آدم‌ها میگیرند وتا مهلت هست مجبوری زندگی کنی .

از آینده خبر نداری وشاید آینده خیلی بهتر باشه

ولی درکل باید یک جهان بینی ویک اعتقاد داشته باشی به کسی به چیزی به خدایی پیامبری

اعتقاد به ماورا خیلی به آدم کمک میکنه که همه ی دردهای زمانه رو تحمل کنه و میگه یکی هست که کمکت کنه کسی جایی روحی فرشته ای خدایی

میتونی باهاش حرف بزنی وقتی هیچ کس دورت نیست یک همدرد داری ویک گوش شنوا که میتونی باهاش حرف بزنی دیگه تنها نیستی اونوقت کسی رو داری که اسمش خداست ومیتونه کمکت کنه .اعتقاد داشتن چیز خوبیه

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۱
12:31

بقیه قصه

خلاصه توی زندگیم فهمیدم که مردها توی سختترین شرایط هم حاضر نیستند یک قرون به زنی که بهش دسترسی ندارند کمک کنند

یعنی سه تا آدم گردن کلفت تو‌اون زمان کرایه پنج هزار تومان بود حاضر نشدند پنج هزار تومان بی چشمداشت به من بدهند من بعد ا همون پول رو به نیت اونها صدقه بدم

الان میفهمم که اگه مردها پول خرج کسی می‌کنند بیهوده نیست

و با مسایل مالی میشه فهمید که مردها چقدر هرز میپرند

کلا هیچ مردی یک قرون واسه زنی خرج نمیکنه مگه یک منفعتی درکار باشه

و دلم نمی مواد بیشتر بنویسم ولی کلا مردهای قدیم مثلا به حضرت محمد ایراد میگرفتند که زن زیاد میگرفتم

مردهای الان از اون خیلی بدترند اونها دلگی نمی کردند به زن مردم کار نداشتند دنبال زنا نبودند

تازه بیشتر زن‌های پیغمبر یک مشت پیر وپاتال ‌زشت بودند که کسی نمیگرفتنشون یا شوهرشون مرده بود

ولی الان خیلی اوضاع بدتره

گرچه من نمیگم ما زن‌ها پاک و مقدسیم واقعا هم اگر مردها بد هستند مادراشون که زن هستند اونها رو باتربیت کردند

ولی مردها همین جور واسه کسی پول خرج نمیکنند حتی اگه خواهرشون باشه چون من خودم خواهرم و تا حالا یک دونه ریال از برادرم حتی قرض نگرفتم بهش پس بدم چه برسه قرونی بهم بدند

البته توزندگیم از همه بی نیاز بودم و خداوند همیشه من روتحت حمایت خودش نگه داشته وهیچ وقت به برادر پدر یا فامیل حتی مادر محتاج نبودم و خداوند تا ابد حامی من خواهد بود

ولی وقتی به اطرافیانم ‌کارهاشون نظاره میکنم میفهمم که اونها توچه فازی هستند وجه غلطهایی می‌کنند

و اینکه مردها این قدر هم مهربان نیستند که از زن‌ها همین طور حمایت کنند

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۱
1:4

قصه واقعی ازروزهای زندگی

به نام خدا

ادرس این وبلاگ رو اشنایانم ندارن و خیلی ها هم اصلا نمی دونند که من شعر یا مطلب مینویسم اینجا

توی زندگی خیلی قصه های خاصی هست که حتی از همه قصه ها خاص‌تر

شاید یک روز عمر من هم دراینده به پایان برسه وکسی قصه های من روندونه

نمی دونم چهل سال دیگه پنجاه سال دیگه زنده ام‌یانه

من اهل فالگیری نیستم ولی یه فالگیر گفت که من عمر درازی دارم

البته خودم نمی دونم باور کنم یانه ولی من خیلی وقتها تا مرگ رسیدم ولی نمردم

شاید درست نباشه اینجا بنویسم در مورد مرگ

ولی به مرگ قبلا رسیدم واسش عبور کردم .

یک جاهایی از زندگیم به اندازه یک ادم‌روانی دیوانگی کردم جیغ زدم گریه کردم .

خیلی توزندگیم اذیت شدم

حالا من باید اینجا بنویسم یانه ولش کن

ولی قصه مو باید به اونجایی برسونم که یک شب بین خواب وبیداری وقتی بیدارشدم‌یک آقایی رو دیدم که توی نور ایستاده بود ومن رونگاه می‌کرد

اون مرد واقعی بود مثل آدم‌های امروز

لباس سیاه پوشیده بود وپوست گندم رنگ با چشمان درشت سیاه داشت با موهای مواج سیاه کوتاه وحتی صورتشم‌اصلاح کرده بود ‌دقیقا لباس امروزی ها زوپوشیده بود

موقعی که اون اقارودیدم‌دوروز طب ولرز گرفتم با اون حال که مهمون داشتم نتونستم براشون غذا بپزم وخودشون غذا پختند .

قبلتر ازاون توی خلسه کسی باهام‌صحبت کرده بود و درمورد اسم محمد بهم چیزی گفته بود

و من یکبار دیگه مریض شدم وتوی بیماری اسم محمد روصدا میکردم

اصلا یک حالی داشتم که نگو

باخودم فکر میکردم اون مرد چرا باید به چشم من بیاد چرا

اسم محمد مال کیه

حتی یکبار که توخونه دعوام‌شده بود البته چند بار از خونه فرار کرده بودم

تازه یکشب به بیابون زدم پیش خودم فکر میکردم باید برم محمد رو پیدا کنم همین طور میرفتم ‌وصدا میزدم محمد محمد

اخرای شب یکجای پرت توی بیابون پیش خودم فکر میکردم میشه امام‌ زمان روپیدا کرد اونم تو بیابون

چند تا اقا سرراهم سبز شدن یکیشون یه سگ ‌شمشیر داشت و یکی بیل داشت

گفتند محمدکیه شوهرته

هیچی نگفتم

مردی که بیل دستش بود گفت باور کن شوهرش محمد داره از لای ذرت‌ها دزدی میکنه

اینم داره صداش میکنه

باز مردی که بیل دستش بود گفت که با ما راه بیا

منم با سیلی کوبیدم‌تو‌صورتش

گفتند تو‌بچه اینجا نیستی از لباسات معلومه

منم‌باز هیچی نگفتم

گفتند برگرد برو خونتون

گفتم پول کرایه توکیفم‌نیست

یکیشون گفت تو‌باما راه نمیایی پول بهت بدیم‌برگردی

شمشیر مرد شمشیر بدست رو گرفتم گردن مردی که این حرف رو زده بود بزنم اون یکی دسته شمشیر رو‌گرفت

خلاصه دیدم‌برگردم بهتر ازاینه که با اونها همکلام‌بشم‌بلایی سرم بیارن

سریع ترکشون کردم‌بهم نرسند بدون پول از به آژانسی ماشین گرفتم برگشتم خونه و از خونه پول برداشتم به راننده دادم‌

ولی اونها خیلی نامرد بودند که بابت کرایه ماشین از من درخواست نامشروع داشتن اونم تو‌بیابون

البته خیلی درب ‌داغون و دهاتی بودند اگه بهم دست می‌زدند جرشون میدادم تکه تکه شون میکردم

به شدت وحشیم‌با آدم‌های عوضی کسی از پسم‌

برنمیاد .البته قصه محمد کلی برام درد سرشد یک عالمه داغ دیدم برادرم محمد مرد و من چند نفر از کسانم رو ازدست دادم تا اروم‌شدم

اصلااوضاع افتضاحی داشتم

یعنی فقط دلم میخواست فرار کنم برم محمد روپیداکنم

ولی برادرم پدرم وخیلی کسانم مردند مجبور شدم آروم بشم

البته محمد نمی دونم کی بود ولی لباس سیاهش یک عالمه داغ ومرگ بهمراه داشت حتی این کرونا ومرگ یک عالمه انسان

هرکی بود از مرگ ومیرها خبر داشت .دیگه ندیدمش

البته فعالیتهای ماورایی روشاهد بودم

ولی الان نه

بعد از مرگ پدرم به شدت اروم‌شدم دیکه هیچ وقت فرار نکردم

میدونید خیلی عذاب کشیدم تا آروم شدم مجبور شدم حرف نزنم

خیلی چیزها از آدم‌های دوروبرم فهمیدم ولی مجبورم سکوت کنم

البته شاید آشنایی اینها رو فعلا نخونه

ولی من الان خیلی آرومم واقعا من شبیه فرشته ها آروم شدم چون اگه آدم بودم این همه سختی رو نمی تونستم دوام بیاورم

گاهی فکر میکنم من یک عنصر سرسخت مثل فولادتو‌وجودو دارم

گاهی فکر میکنم روح ذولفقار م و همه عمر به کمر علی بن ابیطالب بودم آدم شدم

هنوز دقیقا نمی دونم چی ام ولی من خیلی قوی هستم خیلی قوی بی نهایت قوی البته نمی خوام درمورد ضعف چیزی بگم باید ایمان بیارم که قوی هستم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۱
0:6

جهان

به نام خدا

من درجهانم وجهانی درمن است

به من مگو باران که باران از من است

من شب نیستم که شب قصه ای از گیسوی من است

مرا مخوان بنفشه زار که باغ بنفشه یک تار موی من آست

به من مگو دریا

مرا مخوان به نام آفتاب که آفتاب نقطه ای از وجود من است

من درجهانم وجهانی در من است

نام مرا مگو گوهر که وجود من کان زر است

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱
23:33

زندگی چیست ؟.دلنوشته .ادبی .سپید ‌.ساحل

به نام خدا

زندگی چیست ؟

طعم گس خرمالوهاست

زندگی به ترشی البالوهاست

زندگی طفلی است که تازه زاده شده از مادر

گریه دارد بیماری دارد خماری دارد

اری اری شبهای بسیار شب بیداری دارد

سینه مادر میخواهید یا شیشه شیر میخواهد

زندگی خوردن نیست خوابیدن نیست

زندگی بوسیدن گلهاست چشیدن طعم‌ترش گوجه سبزهای نورس است

زندگی ماندن نیست رفتن است سوی باغ گل سرخ

برای دیدن وبوییدن گلهای تازه شکفته در آفتاب صبح

زندگی مردن نیست زندگی مرگ ندارد آغازی است برای یک بی پایان

زندگی ابد است برای بودن در دنیایی لایتناهی

در دنیایی برای گشتن گرد جهانی گرد

زندگی داشتن است از عشق احساس شور ودلتنگی

دلتنگی برای عزیزانی که دورند یا رفته

زندگیرفتن ندارد پذیرفتن عهدی است با عالم برای بقایی ابدی

مانمیمیریم ما نمیمیریم

می مانیم می مانیم

در وجود عالم تا ابد همیشه زاده میشویم مانند کودکی دوباره

مرگ دروغی بیش نیست مرگ دروغی بیش نیست

مازاده میشویم در کالبدی تازه

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، ادبی
ساحل
دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۱
18:21

فرشته جانم

به نام پروردگار

می خواستم درمورد فرشته ها بنویسم ،اخه یک اقا کامنت گذاشتند واسه من که ازشون متشکرم نوشتند که ما آدم‌ها از فرشته ها برتریم .

به شرطی ما برتر میشیم که در مقابل هوای نفس غلبه کنیم ،

البته فرشته ها با آدم‌ها فرق می‌کنند فرشته هااحساس جنسی ندارند و غذا نمی خورند درضمن پیرهم‌نمی شوند .فرشته ها توی یک عالم ماورایی زندگی می‌کنند وفقط خدا میدونه چقدر فرشته وجود داره .اصلا اونها اراده ندارند مه بخواهند از دستور خدا سرپیچی کنند و کاری جز اطلاع ندارند و هرکدوم به‌کاری گمارده شدند .بعضی مسئول ارزاق مردمن مثل میکاییل و یکی مثل جبرییل که فرشته وحی و اسرافیل که فرشته سور و فرشته باران وابرهاست و عزراییل که فرشته مرگه و جان آدم‌ها رو میگیره و فرشته های زیبایی آرامش وامنیت وسلامتی هم میگن موجود ه مثل جوفیل راحیل ،سملاییل معلیاعیل و نوشته بودند که برای هر اسمی از خداوند فرشته ای وجود داره .و حضرت علی هم فرمودند که فرشته هایی وجود دارند که تمام عمر در قنوتند و فرشته هایی که تمام عمر درسجود ورکوعند و دایم عبادت می‌کنند پروردگار رو .

فرشته ها از گناه پاکند و ازجنس خاک نیستند بلکه از جنس نور هستند ‌بخاطر همین می‌توانند به آسمان‌ها عروج کنند ما که انسان هستیم در کالبد خاکی اسیریم ‌قدرت عروج به آسمان‌ها رو نداریم مگر اینکه روح از تنمون خارج شه و اگه خوب باشیم اون‌وقت بهمون اجازه عروج می‌دهند ولی فرشته ها جنسشون فرق میکنه .البته انسان بالاترین مخلوق عالمه و خداوند فرموده که تمام هستی رو بخاطر انسان آفریدم و اینکه تنها کسانی که از نظر مذهب شیعه و اسلام تمام جهان بخاطرش خلق شده حضرت زهراست

ولی خدا خودش کفته همه چیز را برای انسان آفریدم

حالا من فکر میکنم که خداوندی که از ازل وجود داره تنها این حیات مارو نیافریده و طی همه ی سالیان هزاران حیات روی زمین بوجود آورده و ازبین برده و به اکنون رسیده یعنی ما شاید اولین مخلوقات نیستیم که دارای شعوریم

هیچ کس از گذشته آگاه نیست

در مورد فرشته هاهم اینه که بی گناهند و به درگاه پروردگار راه دارند وکاری جز عبادت ندارند اگر بنده مومن و خوب باشه از فرشته بهتره ولی اگر بدباشه چی

پس همین طور الکی ما بهتر از فرشته ها نیستیم

فرشته ها رو جهنم نمیبرند

‌واقعا فرشته ها وجود دارند میگن میتونی براشون نامه بنویسی تا بهت کمک کنند

البته من طرفدار رابطه بی واسطه یا خداوندم چون حضرت یوسف خواست از مردم کمک بگیره ولی برای نجات از زندان کسی کمکش نکرد

واقعا در سختترین شرایط ما هیچ کس رو بجز خدا نداریم و خود حضرت یوسف هم فهمید که از اول باید از خدا کمک میخواست

خدا دیده نمیشه ولی همیشه باماست

تازه از فرشته ها راحت‌تر و بهتر میتونه کمک کنه اگه از خدا بخواهیم خدا به فرشته میگه کار مارو انجام بده باید بدونیم که سلطان خداست ومامور فرشته

فرشته ها هم مامور واسطه هستند همین

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۱
12:55

فرشته

به نام‌خدا

برای فرشته شدن یک قدم فاصله هست

ولی مگر دگر برای رسیدن حوصله هست

همه مست می عشق و عاشق نگاریم همه

از یار منتظر یک اشاره و نگاهیم همه

بس که دردکشیدیم در این جهان سوختیم

از لطف دستان یار منتظر آبیم همه

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه یازدهم شهریور ۱۴۰۱
23:17

شوالیه سیاه مامور اس سیصد ۱۰

به نام‌خدا

اون روزها گذشت و یکبار دیگه رها در خونه شوالیه رو زد و این بار حسن در روباز کرد .

رها :سلام شوالیه خونه است

حسن :بله تواتاقشه

رها :باشه مرسی من میرم‌اتاقش باهاش حرف بزنم .

و از راهرو وسالن گذشت و به اتاق خواب رسید شوالیه روی تختش دراز کشیده بود و داشت استراحت می‌کرد وبادیدن رها از جاش پاشد ‌نشست .

رها :سلام‌شب بخیر

امدم سر بزنم بهت اخه چند روزه ندیدمت .

شوالیه :سلام خوب کاری کردی منم خیلی حالم گرفته است و تنهام‌دلم میخواست کسی پیشم باشه .

واقعا زندگی تو غربت خیلی سخت و کسالت اوره

بشین

رها نشست گوشه تخت

رها :منم خیلی خسته وکسلم‌ یعنی از زندگی خسته ام امروزم کارام تموم شد امدم خونه

خیلی تنهام حوصله دوستام رو هم‌نداشتم

شوالیه :تو‌چرا مادر به اون مهربونی داری و یک پدر خوب و یک عالمه فامیل

و دوست

من تنهام هیچ کس روندارم اینجا بجز تو ؟

تو تنها دوست منی

یکسال تموم باید تواین خونه بمونم و کارام مه تموم شد باید برگردم کشورم !

رها :واقعا میخوای بعد یکسال بری

شوالیه :کاری ازم برنمیاد به هرسال من برای اونها کار میکنم و باید برگردم اونجا

اینجا که واسه من کاری نیست

رها :ولی تو ازمن خواستگاری کردی اگه بری که من نمی‌دونم زن‌تو بشم

شوالیه :من خیلی دوست دارم بمونم اگه اونها بگذارند در ضمن مادرت چی اونکه مخالفه

میگم امشب روپیش من بمون نرو خونتون

رها :من دوست دارم‌بمونم ولی مادرم رو چیکار کنم تو از رسم ایرانی‌ها چیزی نمی‌دونی

شوالیه :چه رسمی الان تا جایی که من شاهدم همه دارند زندگیشونو می‌کنند درضمن کسی نمیفهمه تو اینجا بودی

من مه به کسی نمیگم اذیتت هم نمیکنم

حداقل این طوری باهم حرف می‌زنیم

من دوست دارم باهات حرف بزنم

نمی خوام برات درد سر درست کنم

یا کاری کنم مادرت دعوات کنه مطمین باش مشکلی درست نمیشه

رها ؛نمی دونم واقعا من هم هیچی نمیدونم نه از زندگی نه از هیچی

خیلی افسرده شدم وقتی تورومیبینم فقط خوابم میاد اصلا نمیدونم چرا این طوریه انگار تو یه انرژی خاصی داره که آدم رو به خلسه میبری انگار آدم تو هپروته تو دنیای خیال

گمونم یکسال دیگه که بری فکر کنم همه چیز غیر واقعی ‌تخیلی بوده

شوالیه :ولی من دوست ندارم برم اگه برم مجبورم کردن

رها :چرا

شوالیه :اخه من حرفه خاص وحساسی دارم کت بهم نیاز دارند و باید برم

برام جایگزین ندارند

اگه هم باشه کمه

کاش می‌شد توهم بامن بیایی

خوب من برم سرزمین خودم هم باید بایکی ازدواج کنم

الان که تورو دوست دارم مطمئنم تورو دوست دارم

رها :اره چون تو چهل سال رو گذروندی بچه نیستی

شوالیه :درسته من یک آدم عاقلم و مطمئنم اگه میخواستم اونجا عاشق بشم و از کسی خوشم بیاد طی همه ی این سال‌های کسی پیدا می‌شد

رها :بله قبول که من رو دوست داری

شوالیه :حالا باهم گفتگو میکنیم حالا میخوای اینجا بمونی یانه

رها :کلید خونه رو دارم چند ساعت میشینم مادرم خوابش برد میرم خونه

یعنی ساعت چهار میرم

به شرطی که بری برام میوه و خوراکی هم بیاری

الانم حالم خوب نیست

من عاشق خوردن میوه ام اگه میوه نخورم حالم بدمیشه

‌حالا برو بیار

شوالیه رفت و ازیخچال میوه آورد وتو این‌مدت بیشتر به خاطر همین دختر میوه میخرید که گاهی میومد خونشون

شوالیه :من خیلی کار دارم این مدت باید خیلی شهرها برم بعضی جاها رو میتونی باهام بیایی

رها :اره میرم مرخصی میگیرم ومیام

شوالیه :مادرت ناراحت نمیشه :نه بابا یک جور میپیچونم نفهمه میگم با مونا و مبینا میرم سفر دوروزه نمی فهمه اگه هم بفهمه به بابام نمیگه

تازه من کار اشتباهی نمیکنم

بهم نگفتی چند تا خواهر وبرادر داری

شوالیه :دوتا خواهر وبه برادر

رها :خوبه

پس چرا خانواده ات اصلا تماس نمیگیرن باهات

شوالیه :چرا توکه همیشه پیش من نیستی

میگم با مادرت صحبت کن

حالا تا یکسال وقت داری فکر کنی

البته به من هم اجازه موندن نمیدن خیلی بده

اگه نشد باهم باشیم

اگه شرایط جور بود تونستم بازهم میام میبینمت

رها :اره بیا ببین

من میوه مو بخورم کمی روتختت دراز بکشم توهم بشین

شاید هیچ وقت نتونیم باهم باشیم فکر نکنم بشه

شوالیه :اره شاید نشه آخرین روز رفتن بهت میگم چرا هیچ وقت نخواهد شد

ولی اگه رفتم به یادت خواهم بود

کاش می‌شد ولی نشد

تو بخواب من میرم اونور بخوابم

‌اشکال نداره اینجا بخوابی

مادرت میدونه که تو دختر خوبی هستی

بگیر بخواب

و رها تاصبح اونجا خوابید یعنی خواب موند که برگرده خونشون

صبح پاشد و رفت سرکار ش اصلا به مادرش نگفت شب رو نرفته اتاقش

یکی دوروزه با شوالیه و حسن رفتن شمال و حتی خیلی از شهرها رفتند

‌از بیابون‌ها بازدید کردند و از آب‌ها نمونه برداشتند و حتی باید بت نیروگاههای اتمی سرمیزدن

گرچه کارشون جاسوسی برای بیگانگان فضایی بود

واکه گیر می افتادن معلوم نیست چه بلای سرشون میومد

باید از همه جا عکس میگرفتند واینکه آلودگی وجود نداشته باشه

توی بیابون‌ها پربود از پلاستیکها و توی نهرها که اشغال‌ها رها شده بودند

بعضی جاها جای نگهداری زباله بود که ب ه شدت آلوده بود

اونها از همه جا عکس گرفتند ولی رها نمیدونست که اونها دنبال چی هستند

با خودش فکر می‌کرد داره بهشون کمک میکنه البته به محیط زیست اره ولی به بقیه نه

وقتی سال اونها تموم شد و پدر ومادر رها هم اجازه رفتن به اون رو نمیدادن

اخرین روز شوالیه موقعی که میخواست باحسن بره اون رو هم باخودشون تا پای سفینه شون بردند و بهش گفت که اونها فضایی هستند و باید برگردن سیاره شون و امکان موندن شوالیه توزمین نیست .

یعنی ویریلون بهش اجازه موندن نداد و مجبورش کرد که برگرده و به رها گفت که سیاره اونها هم مناسب رها نیست و درضمن اگه بااونها بره دیگه پدر ‌مادرشو نمیبینه و دراخرین دقیقه ها رها گریه کرد و از اونها خدا حافظی کرد

خدا حافظ شوالیه

و این طور شد که شوالیه هم برگشت با سیاره خودش و قول داد اگه دوباره به زمین برگرده حتما به دیدن رها خواهد رفت .

رها هم برگشت پیش مادرش ماندانا پدرش علی لدنی وچقدر پدر ومادرش رودوست داشت ونمی تونست سیاره شو بخاطر اونها ترک کنه

،درضمن شوالیه هم گفت که سیاره اونها مناسب رها نیست ،.

با خودش گفت عیبی نداره این هم جزو سرنوشت منه ملاقات با فرازمینیها اونها نه وحشتناک بودند نه زشت و نه بد چه موجودات خوبی بودند

گودبای شوالیه سیاه اگه بازهم ماموریت داشتی سری به ما بزن

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۱
0:46

شوالیه سیاه مامور اس سیصد۹

به نام خدا

رها آمد پیش مادرش

رها :مادر تورفتی به خاله اینا گفتی شوالیه سیاه خواستگار منه گفتی رها خواستگار خارجی داره

چند تا خواستگار دکتر ‌مهندس ‌خلبان داره شوهر نمیکنه !

ماندانا :نه من چیز خاصی نگفتم فقط گفتم یعنی خاله اینا نکن تو خواستگار نداری موندی خونه داری میترشی !

خاله و فامیلا رو که میشناسی یک عالمه واست ادم‌حرف درست می‌کنند الان از ازدواجت بگذره معلوم نیست چیا بگن !

رها :مادر این چه حرف‌هایی به کسی چه اصلا

تازه چرا مثل این آدم‌های بدبخت رفتار میکنی اصلا زندگی ما به کسی ربط نداره مگه ما کار داریم دختر خاله مهسا چهل سالشه شوهر نکرده !مگه براش حرف دراوردیم !

تازه شوالیه بدبخت اصلا بامن درمورد ازدواج حرف نزده اصلا از احساس ش به من چیزی نگفته .میفهمی مادر ما فقط باهم دوستیم فعلا

هیچ قراری نداریم !بهتره چیزی به کسی نگی فعلا !

ماندانا :راستش خاله ات به من کفت شهداد تورو دوست داره ‌قراره چند وقت دیکه بیاد خواستگاری .

رها :ولی من نمی خوام ازدواج کنم .از شهدادم‌خوشم نمیاد .بهتره بهش بگی که من قصد ازدواج ندارم عجله هم نکن واسه شوهر دادن من !

ماندانا :واقعا که من فکر آینده ‌خوشبختی توام !

رها :من میرم اتاقم روتمیز کنم کلی هم کار. دارم

فردا هم بیا با شوالیه و حسن بریم کوه !

می خوان برن کوهنوردی اگه میتونی از کوه بالا بیای کفش کوهنوردیتم بردار .

ماندانا :به باباتم بگم بیاد .

رها :نه مامان بگذار فردا جمعه است بابا بمونه خونه استراحت کنه .اونم خسته است این همه کار میکنه .شاید خوشش نیاد از اینا بعد واسمون دردسر درست میشه .یک روز بهم معرفیشون میکنم .

پس وسایل پیک نیک جمع کن ناهارم درست کن بریم .ماندانا :باشه .

ظهر همگی باهم به کوه رسیدند ماندانا پایین کوه موند و شوالیه و رها از کوه رفتند بالا

روی دامنه کوه نشستند و پایین رو نگاه می‌کردند

شوالیه :چه منظره قشنگی من عاشق کوهم

توچی رها ؟

رها :اره منم خیلی دوست دارم

شوالیه :واقعا حسن چقدر کاربدی کرد با ما نیومد این منظره زیبا رو ببینه وکنار هم نشستند و مشغول پرت کردن سنگ به پایین شدند

.رها :میگم تو تو کشورت هیچ کس رودوست نداشتی .

شوالیه :چرا پدرو مادرم وخواهر برادرهام رو خیلی دوست دارم !

رها :نه میگم یعنی یه زن که بخواهی باهاش ازدواج کنی !

شوالیه :نه هیچ وقت ولی الان از یکی خوشم میاد

ولی هنوز معلوم نیست چی بشه !

رها :واقعا اون کیه !

شوالیه :اون تویی

رها :ولی مادر من اجازه نمیده من زن یه خارجی بشم

شوالیه :چرا

مگه من چه مشکلی دارم

رها :اخه تو‌مال یه کشور دیگه ای مادرم دوست نداره من ازش دور شم

فکر کنم خودشو بزنه به سلیطه گری وبهم اجازه نده تازه از من نپرسیدی ازت خوشم میاد یانه

شوالیه :خوب حالا بگو خوشت میاد

رها :باید فکر کنم !

البته رها ازش خوشش میومد چون اگه خوشش نمی آمد باهاش کوه نمیرفت خونشون نمیرفت !

سرش کج شد و احساس کرد خوابش میاد ودوست داره یکی بغلش کنه و وای نه نباید خودمو به این خارجی ببازم ول. ش کن

فعلا نه :بعدا راجع بهش فکر میکنم

چقدر ساده و بدبخت شدم برم عاشق این بشم معلوم نیست کیه شاید داره دروغ میگه وتو روسیه یه زن دیگه داره بعد سو استفاده ولم میکنه میره

ولی من ازش خوشم میاد خیلی خوش تیپه

حالا فکر میکنم به همه چیز شوالیه پاشو بریم من و خوابم میاد میخوام برم ناهار بخوریم بعد هم بریم خونه میخوام بگیرم بخوابم خیلی خسته ام .

شوالیه چیه از حرفه‌ام خوشت نیومد

رها :نه بابا

مشکلی نیست بریم پیش مادرم

الان نگران میشه مامانم عاشق منه باور کن من هیچ وقت نمی تونم مادرم رو ترک کنم !

و از کوه آمدن پایین و ناهارشونم خوردن و راه افتادن طرف خونه

شوالیه از اونها خدا حافظی کرد و رفت خونه ا ش

حسن یا همون عنکبوت توی اطاقش بود وقتی دید شوالیه آمده آمد بیرون و نشست تو نشیمن شوالیه نشست

میگم :موقعی که ماموریتمون تموم شد من میشه اینجا بمونم

عنکبوت :نه فکر نکنم بتونی بمونی چون ویریلون اجازه موندن بهت نمیده

شوالیه :ولی من دوست دارم اینجا بمونم

اخه اینجا خیلی خوبه

عنکبوت :نه خوب نیست

حالا چی شده که حرف موندن رومیزنی

میخوام بمونم

عنکبوت ولی تو یه ماموری ‌حق موندن اینجا رو نداری ویریلون هرجا باشی پیدات میکنه میکشتت

اون مامور خودشو ول نمیکنه اینجا بمونه بعد ا براش درد سرشه

درضمن اطلاعات سیاره ما و کارهامون تکنولوژیمون لو بره

درضمن تو حق عاشق شدن نداری فکر نکنیم فهمم به خاطر اون دختره رها میخوای بمونی

ولی تو حق نداری یا زمینی رو دوست داشته باشی

اونها اگه دستشون به ما برسه میکشنمون

ما تو سیاره مون یک عالمه دختر داریم میتونی به اونها فکر کنی

شوالیه :خوب این رها رو باخودمون ببریم سیاره خودمون

عنکبوت :تو مثل اینکه مغزت قاطی کرده این دختره یه زمینیه میفهمی غذا واب می‌خواد هوا می‌خواد

کلا اینها بدنشون و حیاتشون نوعش فرق داره

این روببری سیاره ما دوام نمیاره درضمن اون به مادرش وابسته است مادرشو پدرشو ول نمیکنه بیاد سیاره ما تازه اگه هم بیاد زود میمیره

شوالیه :پس من چیکارکنم !

عنکبوت من نمی‌دونم

اگه عرضه داری موقع اتمام پروژه و برگشت به ویریلون بگو عاشق یه دختر زمینی شدیاونوقت ببین چی میگه

وقتی میومدی بهت گفته عشق درکار نیست کسی که مامور باید از مافوقشاطاعت کنه

درضمن اینها از جنس مانیستن

اگه قفل دهنت باز شه وجزیی بفهمن درد سر میشه !

شوالیه ساکت شد و رفت تو خودش و داشت فکر می‌کرد

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۱
18:41
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />