ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

وعده های پوچ .ساحل .ادبی .دلنوشته .سپید

به نام‌خدا

کوله دردهای گذشته را به دوش میکشم

وقصه یاسهایی که همراه من است

درد هایم‌شکوفه ندادند

غصه هایم‌ بارور نشدند وغم جدید نزاییدند

همه ی غمهایم را‌پاک‌کردم‌

غصه هایم‌را پنهان کردم‌تا کسی نبیند

نالیدنهای گاه وبیگاه جواب نمی دادند

دروغ‌ها هم به مقصد نمیرسیدند

تقلبها‌هیچ کس را به هیچ کجا نرساند

فرصتها داراییم‌بود

وعمری که ارزشش بالاتر از هرچیزبود

جوانی را نمی‌شود ذخیره کرد برای آینده

‌وزندگی راهم نمی‌شود نگهداشت

خوشیهای امروز رو به تلخکامی کشاند

و لذتهای گذشته را سوزاند

مانند گلی که در گلدان سوخت

وکسی رشد وشکوفاییش راندید

قصه های ما تبدیل به غصه ها شد

خنده‌ها و گریه ها همراه هم‌شدند

ولی نمیشد همه چیز را گذاشت برای آینده

روزگاری که باید خوب میگذشت

نمیشود گذاشت برای آینده

چون پس از جوانی پیری فرا خواهد رسید

و بعد از زندگانی مرگ

و عمر که مدتش نامعلوم است

ولی هیچ کس نبود

هیچ کس نیست

حتی لذتها هم دروغی بیش نیستند

ما فقط خود را میفریبیم

وعده های دنیا پوچ وخالی بود

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱
21:41

به نام خدا

نیلوفرانه

می پیچم به دور شاخه ها

به سینه دیوارها

بالا میکشم تا شبها روی ماه را ببوسم

چند روزه کلی مشکل دارم .هی نمی خوام چیزی بنویسم .

دیروز هم مهمون داشتم .یه سر هم زدم نازی آباد یه سری خرید کردم .

مهمونهام‌ شب رفتند .الانم نتونستم برم بیرون گذاشتم‌برای روز بعد .

یاد چه روزهایی ام‌هیچ روزی توذهنم نیست .گذشته الان تو‌ذهنم مخفی شده .

انگار یه لایه ای روی گذشته رو پوشونده وفعلا در دسترس نیست .درمورد آینده هیچی نمی‌دونم و فعلا تو همین امروزم همین ساعت ولحظه .دخترم بیمار شده کرونا گرفته .امروزم خونه موندم وجایی نرفتم ناهار گذاشتم و کمی جمع وجور کردم همه جارو .اون روز موقع رفتن بیرون کمد نامرتب بود یعنی مجبور شدم‌دنبال چیزی بگردم همه رو ریختم بیرون صبحی همه رو‌دوباره تا کردم گذاشتم سرجاش .البته الان دیگه دراور ندارم لباسهای خونگی رو ورزشی رو‌میگذارم طبقه خاص خودش ولباسهای بیرون ‌مجلسی هم آویزونن

اونم مثل طبقه مغازه ها کردم کمدم رو اخه هرچی دراور میخریدم‌طبقه آش می افتاد یا مشکل پیش میومد الان طبقه ای شدهدبرای من سختتر شده جمع کردن لباس ولی برای کمد خوب شده زود خراب نشه .البته با این‌حال که سازنده کمد کمد ‌مدلش رو سفارشی درست کرده در ها و طبقه ها عالین ولی آقاهه ورداشته پشت کمد رو افتضاح با منگنه زده واقعا اونهایی که روی کار روخوب درمیارن ولی پشت رو خراب درمیارن واهمیت نمیدن خیلی کار بدی میکنن .همه جا باید هم به پشت وهم به روی کار باید توجه بشه ،وقتی من جنس سفارشی دست ساز میخوام یعنی یه چیز عالی میخوام نه یک چیز درب ‌داغون که دوروزه باشه .هر چیه کار شون خیلی مزخرفه خوشم نمیاد این قدر مردم کلاهبردار باشن .واقعا هرکی مشتری می‌خواد وفروش بالا باید کارشو‌درست انجام بده .نمی‌دونم چه فکر ی میکنن از همه چیز میزنن تقلب میکنن بعد توقع در آمد بالا هم دارن .

الان جنس های خارجی این همه مخصوصا ژاپنی برقی خریدار داره برای اینکه جنساش عالین چون کلاهبردار نیستند

بعد تولید کننده ایرانی توقع داری مردم جنس ایرانی بخرند در حالیکه اصلا جنس بد تولید میکنه .من یه آب میوه گیری ایرانی خریده بودم یعنی اینقدر سروصدا می‌کرد اعصاب آدم رو خرد می‌کرد مجبور شدم برم ژاپنی بگیرم فکر کن جارو برقی ژاپنی ‌کره ای بیست سال کار میکنه خراب نمیشه .جارو برقی ایرانی قدرت وکشش نداره جنس پلاستیکش هم جذاب نیست لوله آش هم دوروزه میشکنه .بعد من باید ایرانی بخرم خراب شه دوروز انگار پولم رو انداختم سطل اشغال .واقعا چرا جنس درست وحسابی تولید نمیکنند.الانم باید برم فکر کنم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱
18:38

آرزو ی خوب

به نام خدا

ولش کن .اصلا حوصله‌ هیج قصه ای روندارم .حوصله‌ندارم‌حرفربزنم‌بیخود هم‌نباید بنویسم .

الان هیچ احساس ندارم .نه خوشحالم نه غمگین .از کیه هیچی فیلم ندیدم .اصلا حوصله بهترین فیلمهای دنیارو‌هم‌ندارم .دوست دارم فعلا کتاب بخونم .اگه وقت می‌شد کلاس گیتار هم برم خوب بود .حداقل بهتر از نشستن تو‌خونه بود .دیروز که وقت نشد اخه کار داشتم خونه .چه میدونم هرجور بگذرونی میگذره .یه عمر داریم اونم میگذره .باید یه جوری ازش استفاده کنم .

اصلا تو‌مخم‌داستان‌نیست به هیچ کس فکر نمیکنم .

اصلا اینجا نمیشه زیاد نوشت چقدر بنویسم .

از کیه حتی یه فیلم‌امریکایی ندیدم حتی یه فیلم‌مبتذل هم‌ندیدم نه فیلم‌بدون سانسور دوست دارم نه فیلم باسانسور نه فیلم ایرانی دوست دارم نه فیلم‌خارجی

دلم چی میخواست خودمم نمی‌دونم داشتم دنبال چی میگشتم‌نمیدونم

نه عاشقم نه فارغم

نمی دونم چی ام حتی نمیدونم‌چی میخوام فقط خسته ام‌یه جای دنج میخوام .

اصلا حوصله داد وبیداد کسی روندارم .

گاهی وقتها دوست داشتم میتونستم مثل پرنده ها هرجا دلم خواست.راحت برم

گاهی هم دوست داشتم مثل اونایی که طی الارض میکنن قدرتشو داشتم هرجا دلم میخواست راحت میرفتم .

چقدر از پرنده ها خوشم میاد ولی من یه‌پرنده نیستم

پس بهتره بهش فکر نکنم الان بالن وهوا پیما رو ساختن واسه پریدن دیگه چه‌ارزویی اخه

اصلا توزندگیم‌هیچ وقت آرزو نکردم خیلی خیلی پول داشته باشم حتی آرزوی وسایل خیلی شیک وماشین گرونقیمت هم نداشتم

یعنی اصلا حوصلشو ندارم فکر کنم فقط میدونم که برای داشتن اینها باید پول داشت برای پول باید کار کرد وتلاش کرد

ولی نه غصه‌شو‌میخورم‌نه عین خیالمه چون تا ادم‌بخواد بجنبه عمر آدم تموم میشه تازه زیاد کار کنی فشار بیاری پیرمیشی

به‌نظرم‌جوانی وزیبایی تو باید حفظ کنی .ولی اونم نمیشه دایمی ولی تاحدودی میشه

ولی همونم پول می‌خواد همه چیز پول می‌خواد مثلا کرمها رو باید بخری

ولی ولش کن بابا پول که چیزی نیست دیگه ادم‌نمیتونه تواین زمونه غصه پول رو‌بخوره

فقط باید برای همه چیز بیخیالی طی کنی

هرکی بدبود بی خیال

هرکی خوب بود خداروشکر

پول بود خداروشکر

اگه مشکل بود بی خیال همه چیز درست میشه

اصلا ولش کن

پول چیزی نیست که علیرضا مثل آب خوردن پول خرج میکنه

منم خیلی وقته بی خیالم‌

تازه باباشون از اول بی خیاله اون که تو‌مغزش مثل یه پسر نوجوانی بی خیال تو اوج‌سیر میکنه بایه قیافه مرد میانسال

کلا بی خیال بی خیال فقط من رودق میده داد‌وبیداد میکنه اعصاب ماروخرد‌مبکنه ولی تو مغز خودش هیچی نیست

تازه یکساعت بعد همه چی از یادش میره

منم یه زمانی دیگه دیدم فایده نداره همه کس وهمه چیز ول کردم رفتم‌دنبال زندگی خودم

الانم آرزو چی هست اصلا فقط دارم فکر میکنم چطور بهتر زندگی کنم مراقب اون دوتا بچه باشم و راهنماییشون کنم .

الانم چشمام خسته است فکر کنم باید برم استراحت کنم.

خیلی خوابم‌میاد‌نمیتونم‌بنویسم‌

شب بخیر ،

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱
23:36

مهر ۱۴۰۱

به نام خدا

دیروز برای مشکلی که پیش اومد یه سر رفتم درمانگاه برای دلارام مشکل کوچکی پیش اومد باهم رفتیم درمانگاه نزدیک خونه ،تموم تخت های درمانگاه پر از آدم‌هایی بود که برای دریافت خدمات مثل تزریق سرم یا آمپول مراجعه کرده بودند .خیلی شلوغ بود ،سر پزشک هم‌خیلی شلوغ بود .

بعد از خدماتی که برای دلارام‌انجام‌شد داروشم که باید آمپول کزاز دریافت می‌کرد داروخونه نداشت و مجبور شد بره از جای دیگه بگیره

منم رسوند دم در خودش رفت خونشون ،منم تموم شب رو سردرد داشتم ،شام هم‌نتونستم بخورم بعد از یه سردرد شدید حالم بدتر شد بعد هم‌حالم بهم خورد تا سردردم خوب شد .

نمی دونم چرا بعضی وقتها این سردرد ها و تهوعها میاد سراغم .الان خوبم

ولی باید مواظب باشم

چقدر هم کار دارم ولی آب هم‌نمیاد فعلا باید صبر کنم تا آب بیاد ..

چقدر هم‌تنم‌خسته شده دیشب رو‌خوب خوابیدم ولی دلیل خستگی رو‌نمیدونم.

....

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱
13:27

پاگشا

به نام‌خدا

اصلا حوصله قصه تعریف کردن‌ندارم .اعصاب گله کردن پشت کسی حرف زدن هم‌ندارم .اصلا دوست ندارم به هیچ کسی فکر کنم ،دلم یه جای دنج می‌خواد کسی باهام‌حرف نزنه منم با هیچ کس حرف نزنم .دلم یه اتاق تنهایی می‌خواد شاید دلم‌مسافرت می‌خواد ولی نمیشه فعلا کارم زیاده .

بقیه رو باید ولشون کنم برن پی کارشون ،الان ازکیه باهیچ کس بجز دلارام گفتگوی تلفنی ندارم ،اصلا نباید باکسی حرف بزنم چون‌اعصابشو ندارم ،کسی هم‌زنگ نمیزنه تلفن من زنگ خور نداره .هیچ کس زنگ نمیزنه حتی مادرم

دفعه آخری که اینجا بود دلارام‌ناهار دعوتش کرد باهم‌رفتیم‌خونش ناهار من بهش گفتم قورمه سبزی درست کنه اونم طفلک‌چندجور غذا درست کرده بود ولی تا من برم بیرون برگردم مادرم رفته بود .حتی نمونده بود میوه شو بخوره بعد سالها آمده بود دیدن ما ازکیه‌نیومده بود ولی نمی‌دونم چرا خونه دلارام نموند سریع رفت .

کلا الان باهیچ کس رابطه نزدیک ندارم

همه رفتن دنبال کارها زندگیشون منم باید برم دنبال زندگی خودم

یک عالمه کارهست که انجام‌بدم ،اونها حتی برای عروسی آمدن هم‌ناز میکردن چه برسه برای بعد

برای پاگشا دلارام دعوتشون کردیم کلی گوشت چرخ شده خریدیم وکلی کتف وبال و فیله مرغ برای کباب و وسایل

چندین میلیون هزینه کردیم دعوتشون‌کردیم‌اولش گفتن میایم بااون حال که شاید دستش خالی بود وچک‌داشت کلی وسایل خریدیم اونها نیومدن

همه چی موند تو یخچال این نه دومین نه چندمین باری بود که مادرم‌هم‌بازی دراورده بود .

واسه پاگشای بعد عقد اقای غ گفت مامانت بیاد کمک کنه غذا درست‌کنید

من تمام فامیل مجتبی دعوت کرده بودم و برای اولین بار بود که فامیلهاشون داشتن میومدن

مادرم وخواهرم قرار شد بیان اولش گفتن میایم به خواهرم گفتم یک روز قبل بیا کمک کن

ولی هیچ کدوم نیومدن همه کارهام رو‌هم خودم کردم

نه میدونین اینها پیش خودشون فکر میکردن من از پس کارهام برنمیاد جلو فامیل مجتبی ضایع میشم

از قصد نیومدن

در حالیکه همه چیز عالی از آب درآمد و من بهترین غذاها و‌دسرها و سالادها رو درست کردم فکر میکردن‌من‌نمبتونم‌غذای پنجاه یا صدنفر رو بپزم

پیش خودشون فکر میکنن من فقط ظاهر دارم یعنی از قصد میخواستن ضایعم‌کنن بهم کمک نکنن تا همه چیز خوب پیش نره

ولی اتفاقا از همیشه بهتر شد حتی برای برای برای یلدایی هم برای کمک‌نیومدن من یک عالمه پسر وغذای متنوع و فینگر فود درست کردم بادکنک دلارام

دوتایی همه کارهارو کردیم موقع شام‌هم که باید برنج‌رو‌دم‌میکردم

مادرم جیم شد خودم تنهایی برنج صد نفر رودم کردم

جوجه ها هم‌خوب شدن ولی مادرم نمی‌دونم دقیقا سر برنج‌دو‌کردن غیبش زد

اولش اومدکفگیر رو‌برداشت سه چهار بار هم‌زد ولی یک‌دقیقه وایستاد بعد گذاشت رفت من موندم دیگ برنج

ولی برنجم‌ عالی درآمد قبلش یک چند تا فیلم درمورد برنج صد نفره دیدم

فکر میکردن‌برنجم‌بدمیشه ابروم‌جلو‌فامیلا میره میخواستن‌بگن اینها فقط به خودشون میرسن قیافه هاشون‌خوبه صبح تاشب به قروفرشون میرسن

فقط ظاهر دارن بلد نیستن غذا بپزن

اخه انگار همشون‌دست به دست هم‌داده‌بودن تا هیچ کمکی نکنن

ولی فکر کن من چقدر کار کرده بودم

چقدر آشپزی کرده بودم

الان‌دلارام‌از مادرشوهرش بهتر غذا میخوره با سن کمش

در حالیکه خیلی هم‌به ظاهرش اهمیت میده وکلا به لباس ‌ظاهرش بی نهایت حساسه

هر‌چی بود اینها هم تموم شد اون موقع پاگشا بعد عروسی هم‌تموم شد

الان مدتیه به هیچ کس زنگ نزدم حوصله هم‌ندارم

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۱
13:7

خسته

میای هم نمیایی نیا چیکار کنم

خودمو نمی تونم واسه تو بکشم که

هرکار دوست داری برو بکن

خسته شدم این قدر اذیتم کردی

چقدر اذیت میکنی

بهت کفتم که دیکه جون ونا ندارم

به اندازه کافی اذیت کردی بازی دراوردی

جیگرمو آتیش زدی بسه دیگه

دیگه نمی‌تونم خودم رو درگیر کنم

نمیتونم واسه کسی وقت بگذارم

عمرمو از جوی آب پیدا نکردم هرروز بیای دل من روخون کنی بری پی کارت

بسه بازی ول کن من رو برو

نمی خوای نخواه

اصلا دوست نداری من رو به درک چیکار کنم

اصلا هرکی تورو دوست داره دلش می‌خواد باهات باشه برو همون باش

فکر میکنی جای دیگه مورد مناسبی هست برو همونجا

ولله من که جز بدبختی ‌تنهایی وبیچارگی جز جیگر گریه واشک‌واه از تو هیچی گیرم نیومد

برو هرجا که فکر میکنی بهتره

همه اون بدبختی‌ها وبدیهاتو تهمتهاتو حرفهای بدت رو اذیتاتو

مرگ ومیر کشتن وتهدید همه ایناتم جمع‌کن ببر واسه همونها که نزدیکتن وبهت التماس میکنن ومیخوان باهات باشن

اصلا هرچی تومبگی من بدم خوبه ولمون کن بگذار زندگی کنیم

اقا ما هیچ کس رونخواستیم

شمارو به خیر ومارو به سلامت

بقیه عمرم وزندگیم‌مال خودم

من رو‌نشناس به درک چیکار کنم

میخوام بقیه عمرم مال خودم باشم

از تو واسه آدم کس وکار درنمیاد

اصلا دیگه اعصاب ندارم باتو گفتگو کنم

جمع کن کاسه گوزه شیطون پرستیتو ببر بساطتو جای دیگه پهن کن

ولله چیکار کنم

خسته شدم دیگه

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۱
12:17

پنجره روبه خیابان.ساحل .سپید .شعر

به نام خدا

دلم از دنیا چی میخواست

یه پنجره روبه دریا

یا یه پنجره روبه خیابون‌های شلوغ

میخواستم پشت پنجره بشینم

خیابونهای شلوغ رو ببینم

ویه کتاب میخواست دلم بخونم

از اون پشت پنجره از اون بالا

خیابونهای خیس وبارونی روببینم

دلم یه آسمون ابری می‌خواد

یه عالمه چتر سیاه وخیس و بارونی بلند پاییزی می‌خواد

یه بوت می‌خواد خیلی بلند ‌کشیده بپوشم

برم توی خیابون

می خوام قمری هارو توخیابون ببینم

صدای بلبل‌های درختهارو از پشت پنجره بشنوم

دلم چیز اضافه ای نمی خواست

یه عالمه عشق وازادی و ابروبارون ودریارومیخواست

دلم مثل دریاها بزرگه

فکر نکنی دنبال سازوبرگه

من دنیایی نبودم دنبال خونه وویلای شمال و پول

با ماشینهای لاکچری نبودم

دنیا که ارزشی نداشت پیش نگاهم

نتونستی ندونستی نخواستی

باشه عیبی نداره

دل من به پهنای جهان بزرگه

فراموش میکنم تورو واسه همیشه

حتی همه ی کارهای بدت رو

همه ی نیشها واذیتهات رو

یادم میره کی بودی

من میرم به سوی دریا

خودم درکیرنمی کنم واسه رودها

من یه ماهی بزرگم تورودخونه ها جانمیشم

باید برم به سوی بیکران‌ها

تورودخونه ها جانمیشم

توبمون توی این خیابون‌های شلوغ

من میرم

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۱
12:4

دلنوشته

به نام خدا

واقعا هم شاید من هم‌باید ساده برگزار میکردم همه چیز رو .فکر کن همون اکرم که من با عروس ودوماداش دعوتش کرده بودم همه چیز رو ساده‌تر برگزار می‌کرد بعد من واسه اینکه جلوی دامادهای اون کلاس بگذارم الکی اون همه واسه خودم کار درست کردم اخرش واسه اون همه شستن این دست درد آمد سراغم در حالیکه اون اکرم خانمه و خانواده آش واسه عقد دلارام نیومدن حتی یه زنگ خالی هم نزد تبریک بگه الانم رفت وامد قطع شده .شوهرش مرد اونم بخاطر اینکه ما بعد سه ماه مر‌گ شوهر اون برای دخترم عقد گرفتیم باما قهر کردن الکی بهونه آوردن واصلا بعداز چند ماه هم حتی تماس نگرفتن تبریک بگن .

سه ماه گذشته بود اون موقع کرونا زیاد مرگ ومیر داشت خیلی ها مرده بودن

خانواده داماد هم میخواستن عقد بگیرن ولی چه فایده واقعا آدم که منطق نداشته باشه نمیشه بهش حرف حالی کرد .الان از اونها واسه من چی مونده هیچی

تو تموم‌ایپ سالها یاد‌گرفتم خودم رو وابسته نکنم

در مورد دوست‌ها هم‌همین طور البته زیاد دوست نگرفتم ولی دوست‌ها هم فقط یه مدتی همراه آدمن بعدش می‌رن دنبال زندگیشون

بعضی هم فقط زندگی آدم رو خراب می‌کنند

یک پسر جوان رو میخواستن اعدام کنند پدرش رفت گفت من روجای پسرم اعدام کنید ولی قبول نکردند ولی دوستاش همه گناه رو گردن پسر انداختن در حالیکه همه چیز رومیدونستند وبه هیچ چیز اعتراف نکردن و حتی خواستن که دوستشون زودتر اعدام بشه

فرق دوست با پدر ومادر وخواهر وبرادر اینه

حتی بعد از مرگ هم خیلی دوست‌ها که باهاشون خاطره داری هیچ وقت سر قبر آدم نمیان

بدبختی ها ومشکلات ادم‌گردن پدرومادر وخانواده آش میفته درحالیکه خنده هاش خوش گذرونیهاش ‌خطاهاش وشاید گناهانش بادوستانش بوده .

پدر ومادر همیشه پدرو مادر هستن

البته دکتر هلاکویی میگفت بیشتر آدم‌ها از خانواده شون هم آسیب میبینند ولی آسیب دوستان بیشتر از خانواده و پدر ومادر

دوستانی که مثل روباه مکارو گربه نر واسه پینوکیو هستند موقع خوشی ‌پول خرج کردن هستن واسه مواد ومشروب الکلی هستند واسه دختر بازی هستند واسه همه چی پایه اند ولی وقتی تومشکل افتادی بابات باید مادرت باید بیاد از حلفدونی درت بیاره

دوستات برات کشک هم نمیسابن تازه همین فامیل سببی ها هم‌همشون واقعا مثل فیلمن انگار اجاره شون کردن همشون تقلبی آن

تو این روزگار اصلا نمیشه مردم روشناخت .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱
13:51

به نام خدا

امروز صبح زود از خواب پاشدم ناهارمو بارگذاشتم یعنی فسنجون درست کردم .چند تیکه مرغ روسرخ کردم بعد گردوهارو‌چرخ کردم و دوتا پیاز هم ریختم‌تو چرخ گوشت .بعد هم فسنجونم گذاشتم .برنج هم خیس کردم واسه ظهر دم کنم .صبحونمو نوش جون کردم ویک لیوان هم آب الورا نوشیدم .بعد هم کمی همه جا رو مرتب کردم البته اگه بخوام کار کنم یک عالمه کارهست .دستم درد میکنه میخواستم یه ماشین ظرفشویی بخرم ولی هنوز نخریدم .یعنی این دست درد ازکیه شروع شده برا دوسه ساله مثلا ماه رمضون بود منم که روزه بودم ‌قرار بود برام مهمون بیاد مثلا بیست نفر منم خواستم خیلی همه چیز عالی درست کنم چند جور ژله درست کردم ژله های مختلف البته برای بیست نفر شاید دوتا ژله کافی بود چون اینقدر غذا بود که اصلا ژله زیاد خورده نشد من تموم شب روبیدار موندم تا ژله رنگین کمون درست کنم دوسه نوع دیکه هم درست کردم تواین سالها یک عالمه دسر یاد گرفتم .یادم نیست سوپ جو درست کردم یا یه سوپ جدید اسفناج که با پنیر پیتزا درست می‌شد برانی و مرغ و خورشت چه میدونم دقیقا یادم نیست ولی مجبور بودم برای هرچیزی همه آش دستمو بشورم هی آب بزنم همه چیزو بشورم منم دستکش نپوشیدم وهمه چیز رو بدون دستکش شستم کلا ازهمه چیز چندشم میشه به هیچ چی دست نمیزنم ولی برای کارهای خونه مجبورم فکر کن به من سگ بدن نگهداریم درحالیکه خیلی از سگ خوشم میاد ولی عمرا نمی‌دونم ازش مراقبت کنم .فکر کن یک هفته خرگوش آورده بود ن خونه همه آش دست بهش نمیزدم با دستکش میپوشیدم تا زه مینداختمش بیرون راهش نمیدادن خونه .

وکلا نمی‌دونم سگ نگهداریم توخونه تازه یکی باید کارهای من روانجام بده

بعد فکر کن برای برگزاری یه مهمونی شام بیست نفره با زبون روزه اخرش این دست درد افتاد به جونم .

الان خیلی روزها میرم تو آفتاب میشینم تا هم برنزه شم هم درد دستم خوب شه بدون دستکش هم ظرف نمیشورم

پیش خودم فکر نمیکردم که بابد ازاول دستکش میپوشیدم شاید بخاطر روزه وماه رمضونومشکلات خونه و کلی عزا که کشیده بودم مثل مرگ اطرافیانم واقعا ضعیف شده بودم .بهتون میگم که آدم باید چند بار زندگی کنه .الان باید یه ماشین ظرفشویی بخرم .واقعا واجبه قبلا پیش خودم فکر میکردم که بدرد نمیخوره

الانم خورشتم جا افتاده فقط باید پلو دم‌کنم .

البته شاید باید برم دیش پزشک وازش دارو بگیرم .

‌اصلا حوصله دکتر رفتن ندارم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱
13:23

یک داستان خاص از یک روز های خاص

به نام خدا

دوست دارم از چیزهای خاصی که برام اتفاق افتاده و غیر طبیعی بوده بنویسم

یکی از چیزهای خاصی که برام اتفاق افتاده و همیشه ذهنم درگیرشه ،گم شدن ساعت‌های از شبانه روزم بوده

یک مدتی توی باشگاه آرومش تمرین بدنسازی میکردم یعنی حدودا سه چهار سالی اونجا تمرین کردم شاید قصه بهار خانم هم چیزهایی از اون روزها توش باسه که نوشتم .معمولا بعد ازظهرها به تمرین میرسیدم بعضی وقتها هم صبح .یه بار چند ساعت نفهمیدم چی شد دقیقا ساعت یک بعد ازظهر برای تمرین رفتم و یکهو ساعت پنج بود و من نفهمیدم چهار ساعت از ساعتهام چی شده و چرا من ساعت یک وارد باشگاه شدم و ساعت پنج احساس کردم اونجام وباید تمرین کنم ،البته شاید چند بار هم این اتفاق افتاده که ساعاتم گم شدن .

حتی کشیده شدن سمت اینه وحسابی خرابی واقعا چندین بار اینه مندروسمت خودش میکشید ‌بیشتر مواقع حالم خراب می‌شد خودم هم نمی‌دونم چرا انکار میخواستم برم تواینه .

اینقدر حرکات غیر عادی داشتم اونجا ترسیدم و اونجا رو ترک کردم و الان چند سالیه اونجا نرفتم .البته اون باشگاه تو یافت آباده و نزدیک قبرستونه یعنی کمی بالاتر قبرستونه .درضمن یکی اون روز که باهم رفته بودیم پیک نیک چیتگر میکفت توی یافت آباد یه قلعه هست که در ورودی زندگی اجنه اونجاست گفت دونفر رو اجنه بردن وپس نمیدن یعنی اول خودشون ورود کردن و بعد رفتن یکیشون برگشته ولی اون یکی رو‌پس نمیدن

واون اقا میکفت حتی پسرخاله ام که اسم کوچکش مهران هست با چند نفر رفتن توی قلعه تا اون کسی رو که بردن پس بگیرن ازشون پس ندادن .نمی دونم چه حد درسته یانه

ولی باشگاهی که من میرفتم اونم تویافت آباد بود اونم دم قبرستان حالم همه آش خراب می‌شد یا میخواستم برم تواینه یا ساعتهام گم می‌شد .

حتی اونشب که تنها خونه خوابیده بودم یکی از لامپها رو روشن گذاشتم .اخه من بیشتر شبها تنهام بعضی شبها پسرم بیرونه زود میاد بعضی وقتها دیرتر باباشم بیشتر شبها خونه نمیاد ،تنها خوابیده بودم کسی خونه نبود منم یک لامپ کوچیک روشن کذاشتم بعد که بیدار شدم دیدم لامپ خاموشه .باخودم فکر کردم شاید سوخته ولی دیدم نه نسوخته بلکه کسی با کلید خاموش کرده .هنوز توفکرشم من تنها بودم وکسی خونه نیومده کی کلید برق رو وقتی خواب بودم خاموش کرده .یکی هم اون شب نصف شب باز تنها بودم از خواب بیدار شدم انگار یه موجود قد کوتاه جلو م ایستاده بود .نترسیدم تا چشمامو بازکنم بلندم غیب شد .نمی‌دونم ولی ازش نترسیدم .

یعنی اون موجود کوتوله برق رو خاموش کرده بود حتی یکبار در روباز کرد از خونه خارج شد ودر روبست ولی من فقط بازوبسته شدن در رودیدم .فقط این دوتا موضوع اون کوتوله و کلید برق تو چند شب نزدیک هم بود و همین یکی دوهفته پیش ولی من نمیترسم .

من اصلا از هیچی نمیترسم یعنی از اجنه وکوتوله نمیترسم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱
16:49

به نام‌خدا

دلم‌میخواست شعربنویسم ولی هیج‌شعری درکار نیست

داشتم باخودم‌یک‌چیزایی اون روز زمزمه میکردم اونم به ترکی

بعدگفتم ولش کن من به زبان ترکی زیاد مسلط نیستم که بخوام شعر ترکی بنویسم اصلا اصول ‌قواید نوشتن زبان ترکی رو بلد نیستم درحالیکه زبان مادری من ترکی هست و اصلا از دوطرف نژاد فارس ندارم .من یه دختر مادی هستم که اجدادم ترک‌بودند

یک روز درمورد ویژگیهای ظاهری قومهای ماد‌وپارس وپارت داشتم مطلب میخوندم .

حتی ظاهر قومها باهم‌فرق میکنه مدل ابرو مدل چشم ودهان وقد ‌فرم اندام‌ ودرشتی وریزی جثه .

چون زیاد ترکی حرف نزدم کلا علاقه مو به زبان ترکی ازدست دادم‌

درضمن به زبان فارسی عادت کردم وکمتر لهجه دارم یعنی شاید خیلی خیلی کم که زیاد معلوم نشه البته گاهی احساس میکنم که دارم اونم خیلی کم

ولی تموم بچگی تا الان‌رو‌فارسی حرف زدم و حتی با بچه ها ترکی حرف نزدم ولی نمی‌دونم چرا پسرم‌لهجه گرفته و‌دخترم‌هم‌کمی لهجه دارتره

خودم نمی‌دونم چرا ؟اصلا دختر من ترکی بلد نیست اصلا نمیتونه حرف ترکی بزنه پسرم تا حدودی با بچه های تبریزی دوست بوده از اونها ترکی یاد گرفته ولی دخترم‌اصلا متوجه نمیشه زبان‌ترکی رو

خودم هم‌ فکر نمیکنم بتونم چیز د. خور توجهی ترکی شعر بتونم بگم

به نظرم اجداد ما باید زبان ترکی و خط ننوشتم کلمه ها رو بهمون یاد میدادن البته من چند تا کتاب ترکی دیدم‌یک‌کم ازش خوندم

وقتی بچه بودم پدرم داستان‌های عشقی ترکی رو گوش میداد و کتاب کور اغلی روهم چند صفحه خوندم ولی اصلا بلد نیستم بنویسم یعنی نوشتار صحیح

یادمه پدرم درمورد اصلی وکرم که جزو عشاق ترک‌ها بود آواز میخوند و داستان‌های عشقی بهرام وگلندام یا شاد اسماعیل رو گوش میداد ولی من اصلا حوصله ندارم خودم‌رو درگیر داستان‌های اونها بکنم و کلا حتی الا ن مدتی حتی یه آهنگ فارسی هم گوش ندادم .البته الان علاقمند شدم‌یعنی خیلی وقته دوست داشتم برم کلاس موسیقی ولی فکر میکردم مشکل میشه برام

وفکر میکنم خیلی سال پیش باید یه هنر و یک رشته ورزشی انتخاب میکردم

مثلا موسیقی و یه ورزش که قهرمانی داشته باشه البته من علاقه امدبیشتز ورزشهای رزمی وانفرادی بود

فکر میکنم باید آدم از نوجوانی شروع کنه

خواهرو برادرهای منم بیشتر بسکتبال بازی میکردن

خواهر وسطی بسکتبال کوچکه بسکتبال و برادرم هم بسکتبال البته اونها برای یه تیم خاصی بازی می‌کنند و پول هم‌میگیرن ولی این قدر پول نمیدن توایران

منم خیلی وقت پیش میخواستم شروع کنم ولی نشد یعنی ولش کن

میگن ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است ولی برای رشته های قهرمانی سن خاصی هست .

‌هنر هم خیلی عالیه یعنی احساس خوب به آدم میده

حالا نقاشی شعر موسیقی هرچی

با خودم فکر کردم امروز مثلا که چی مهم نیست که نشده خیلی چیزها مهم اینه که برای خودم خوب زندگی کنم وازخودم‌رضایت داشته باشم ،واقعا از بقیه چی گیر ادم‌میاد

شهرت هم‌خوبه ولی همه چیز مثل تیغ دولبه است

یک روز آدم رو بالا میبرن فردا مجسمه تو پایین میکشن مثل مجسمه فرح و شاه

که مدتی زنده باد سرمیدن وحدتی مرده باد

اره مردم اینطورن شاید آدم‌ها هم تاریخ مصرف دارن

یا حتی سلبریتی ها یک‌روز ازشون تقدیر میشه یک‌روز همدبهشون توهین میشه

البته همه جا ‌توهمه ی زندگی ها اینها هست وادمها هم توگذر زمان رفتاراشون عوض میشه

چه میدونم هرچیه به دنیا ‌مردمش زیاد نمیشه دل خوش کرد .

ادم باید به یکجا وصل باشه یکی که قویترین موجود عالم باشه

شاید خدا باشه

خدا وخدا ‌خدا ولی کجاست خدا چرا نمیاد

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه بیستم مهر ۱۴۰۱
19:49

خاطره دیروز وامروز

به نام خدا

این روزا دلم نمی خواد بنویسم .میخوام از بلاگفا برم یه مدت بیرون ،باید فکر کنم ،کار کنم و برم دنبال ورزش ،خیلی وقته از وقتی کرونا پیداش شد دیگه باشگاه نرفتم تموم باشگاهها رو بهم ریختن

باشگاه نزدیک خونه که سانسی شده اونم مال شهرداری تازه آدم میرفت امکان داره شپش بکیره واسه اونم هزار جور بازی درمیارن .اولش آزاد بود یه مربی خانم داشت که میرفتم اونجا هم تمرین بدنسازی میداد هم‌رقص وزومبا من همه شو رفتم چند تا شوهم‌یاد گرفتم اخرشم فهمیدم مربی خودش هم رقص رو‌از ماهواره یاد گرفته واصلا آموزش کلاسی نداشته و فقط باله رواموزش دیده بود .اگه میخواستم ماهواره ای یاد بگیرم میرفتم از روی رقص خردادی‌ان تمرین میکردم چرا باید پول کلاس بدم .تازه به هیچ دردی هم‌نمیخوره .اونم تومملکت ما وشرایط من .بعد اون جارو جمع کردن جاش دولتیش کردن بعد دولتی شدن سانسی شد ثبت نام هم سرماه یک‌روز خاص .بعد تازه هررشته ای میری تواین محله چند ماه هست بعد نیست .اصلا با سرانجام نمیرسه .دیروزم رفتم یه باشگاه تو الغدیر بود که اقایون اونجا بودن گفت کلا مردونه است منم اونجا رو رها کردم رفتم یه جای دیگه الان یه جای خصوصی پیدا کردم اونم خیلی گرونتره .البته لباس باشگاه نخریدم امروز برم .کاش دیروز رفته بودم خریده بودم تمام لباسهای قبلیم بد شدن انداختم‌رفت .حداقل آدم سرگرم میشه .تازه تخلیه هم‌میشه

من یه مدتی خیلی مشکل روحی داشتم بخاطر دیگران که باعث‌شده بودن روحم مریض بشه چندین سال رفتم تمرین بدنسازی این قدر دمبل زدم تا بهتر شدم .برای به زندگی برگشتن هشت سال تمرین بدنسازی کردم .الانم بخاطر کرونا نمیرفت حیف شد دیکه تمرین بدنسازی جوریه که مدتی نری انگار بابد از صفر شروع کنی انگار اصلا نرفتی .البته من نه قرص مصرف کردم نه پودر نه کراتین هیچی

فقط تمرین‌کردم البته بهم گفتن از مربی مرد برنامه بگیرم ولی من نرفتم پیش مربی اقا

یه خانم از مربی اقا برنامه میگرفت خیلی زودتر بدنش جواب داد

میگفتن اخه مردا حرکات انفجاری میدن

خانمها برنامه هی آسون‌تر ولی من یه مدت خیلی سخت تمرین کرده بودم داشت عضلاتم‌تفکیک‌میشد

یه‌مدتم‌تی ارایکس رفتم ولی اونم خیلی سخت بود نفسم بندمیومد

بدنسازی راحت‌تر بود برام الانم برای بعدازظهر بدنسازی نداشت گفت فیتنس دارم البته فیتنس خیلی خوبه

ولی همین‌تی ارایکس که میرفتم فیتنس هم همراهش بود

کاش این‌ور خودش فیتنس داشت اونجا یک‌کم دوره

اکه به امید ماشین بشینم از باشگاه میمونم ماشین یکیشو فروختم سرمایه واسه مارکت الان فقط یه‌ماشین داریم اونم یه موقع خودش میبره یه موقع دست علیرضاست

تازه اون سری به امید ماشین موندم همه آش علیرضا باهاش میرفت اسنپ

نشد حتی یکبار باهاش برم باشگاه

البته از شر اون خلاص شدم چون هرروز علیرضا برش میداشت میبرد بیرون شبها هم زیاد میموند تازه واسه پسری مثل علیرضا بابد ماشین میلیاردی بخری .نه پرشیا یا صدویازده

یه ماشین ارزون واسه اون خوب نیست مینشست توماشین فکر می‌کرد نشسته تو‌مازراتی خیلی باسرعت میرفت بهش کفتم این‌ماشینها اون قدر جون نداره تو‌این‌همه باسرعت میری

واقعا از شر اون ماشینه خلاص شدم

همه آش استرس داشتم

دوست ندارم‌حالا یک‌چیزایی بنویسم چون اینقدر روانم‌رو‌اذیت کرده نمی‌تونم درموردش گفتگو کنم .

اصلا دوست ندارم‌پسرم شبها بره بیرون .

الانم باید یکی دوتا کلاس ثبت نام‌کنم .

زهرا هم‌گفت که برای مشغولیت دوباره یه رشته جدید میخونه و باشگاه میره درضمن کلاس موسیقی میره

دلارام هم میره بدنسازی اونها کلاس سوار کاریشونو تموم کردن

الان هم‌دانشگاه درس میخونه هم باشگاه میره

منم باید باشگاهمون ادامه بدم این طوری برام بهتره من خیلی وقته ورزش میکنم از بیست سالگی هی دنبال ورزشم

البته برای جسمم بهتره

برای روحم هم باید کتاب بخونم

درس خوندن هم‌خوبه تو تمام این سالها هی خواستم دوباره بخونم ولی نشده

چه میدونم هی تو فضای مجازی سیر کردن چیزی گیر ادم‌نمیاد

تازه برای نویسنده شدن هم باید کتاب خوند و مطلب خوند پدرش خوند .فعلا هم‌ناهار قورمه سبزی گذاشتم .

برنجشم ازاون برنج جدیده آوردم بهشون گفتم برنج صدری بگیرید بپزم ببینم چطور درمیاد برای فروشگاه هم بیارید ولی فعلا طارم هاشمی آورده اونم استخوانی

اون روز برنج درباری روهم دم‌کردم از هر برنجی که میاره میارم میپزم ببینم چطور درمیاد بعد به مشتریها توصیه کنم

اگه جنسی بدباشه یا قاتی داشته باشه میگم پس بدن

به علیرضا کفتم جنس قلابی نیاره حتی اگه ارزونه

البته بعضی مشتریها دنبال کیفیتن

بعضیها هم دنبال قیمت

حالا خدا بزرگه باید بیشتر کار کنم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱
12:54

رکسانا 12ساحل .داستان کوتاه

به نام خدا

باید بهتون بگم حوصله ندارم این قصه رو کش بدم زیاد توضیح بدم

ولی باید در مورد رکسانا براتون بنویسم که فرهاد با تمام از عشق گفتناش و همه بازی‌هاش بعد از اینکه همه چیز رو خراب میکنه یک‌روز میگذاره وبرای همیشه میره .

البته رکسانا اصلا بهش دل نداده بود وبراش مهم نبود رفتن فرهاد .آخرین روزها فرهاد بهش میگه که اون رو محسن فرستاده تا سرراهش قرار بگیره ‌محسن سر قمار رکسانا روبهش باخته بود

رکسانا اخرش همه چیز رومیفهمه ولی از اونطرف فرهاد مثل جاسوس دوجانبه عمل کرد از اون طرف برای محسن کار می‌کرد از این طرف همه چیز رو به رکسانا لو داد چون به رکسانا کمی علاقه داشت ولی محسن وقتی علاقه فرهاد رو فهمید و فهمید اگه این رابطه ادامه پیدا کنه امکان داره رکسانا جداشه و فرهاد دوست داشت باهاش ازدواج کنه کلی پول بهش پیشنهاد داد و مجبورش کرد پولهارو بگیره و رکسانا رو ترک کنه نمی‌دونم فرهاد رکسانا رو به چه قیمتی فروخت به صد میلیون دویست یا پونصدمیلیون ولی پولها رو گرفت و دمشو گذاشت رو کولش وقصه عاشقیش هم همه آش کشک بود .هم میخواست از محسن پول بکیره هم با رکسانا باشه ولی وقتی دید اوضاع خرابه پولهارو کرفت .هرچی بود فرهاد هم همه چیز رو به پول فروخت ورکسانا رو ترک کرد .رکسانا موندوخودش ‌سرنوشتش

ساحل
یکشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۱
14:1

رکسانا11داستان کوتاه .ساحل

به نام خدا

عصر رکسانا رفت به دیدن فرهاد اونم تو‌ماشین قرار شد شهر رو دور بزنن ‌باهم گفتگو کنند رکسانا توی دلش میترسید یعنی به این فکر می‌کرد که حتما محسن به دنبال درست کرد ن دردسر ‌گرفتن اتو از اونه تا اونو راهی زندون کنه یا اینکه ابروشو جلوی خانواده آش ببره .کلا محسن آدم بدجنسی بود وهمیشه به رکسانا گفته بود که من آدم بی پدرومادرم وبه هرکاری دست میزنم و ابروی تورو جلوی خانواده ات میبرم حتما میخواست یه اتویی بکیره و اون رو به نامادری پدر وبرادرهای رکسانا نشون بده تا همه خانواده آش هم باهاش دشمن بشن .شاید میخواست یه کاری کنه که خانواده رکسانا به جونش بیفتند و تا میخوره بزننش و بعد کلا پشتیبانی خانواده ا ش رو ازبین ببره .تا نتونه جداشه چون خود محسن میدونست که آدم درست‌ وحسابی نیست وبه درد زندگی نمیخوره ‌ازهمه کثافت کاریهای خودش ‌شغل کثیفش خبر داشت و میدونست هر آن امکان داره رکسانا ازش طلاق بگیره چون نه عاطفه ای داشت نه احساسی نه علاقه ای به رکسانا و همه جوره شوهر خیلی بدی بود و حتما باید رکسانا جدا می‌شد ولی اون با گذاشتن فرهاد سر راه رکسانا یک جور بی خیالی براش ایجاد کرده بود که فعلا سرگرمش می‌کرد و اون بی خیال جدایی شده بود ولی اگه باز این رابطه ادامه پیداکنه معلوم نیست چی بشه .رکسانا باخود س حتی فکر می‌کرد مه امکان داره فرهاد رو خود محسن فرستاده باشه وبخاطر همین هم نمیدونست باید چه کار کنه .به خاطر قرصها و از بین بردن خیلی چیزها تو ذهنش این رابطه رو آغاز کرده بود ولی نمیدونست که اینجا ایرانه و محسن هم کلا آدم خیلی شرور وبدیه .

ولی فرهاد بهش میگفت :بهتره آزاد فکر کنی مثل امریکایی ها زندگی کنی آزاد باشی تو نباید خودتو بکشی بلکه باید توعشق وسکس من باشی .توحیفی واسه مرد ن

ولی همین فرهاد هم معلوم نبود اخرش می‌خواد چیکار کنه هرچی بود باید صبر کنم ببینم اخرش فرهاد می‌خواد چیکار کنه

اینها همدیگرو هرروز ملاقات میکنن بعد مدتی رکسانا ازش می‌خواد که ترکش کنه چون وجود اون براش دردسره ولی فرهاد قبول نمیکنه وهرسری گریه وناله چند سری هم فرهاد خودزنی میکنه وخودش رو باتیغ میزنه ولی بزای چی

رکسانا فکر میکنه شاید با خونش جادو مینویسم تا رکسانا راضی بشه باهاش بمونه

ولی فرهادی که به اون دل داده و خودش روباتیغ میزنه

وبه رکسانا میگه به جز من می ملاقات باهیچ

ساحل
یکشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۱
13:42

رکسانا10.ساحل .داستان کوتاه

به نام خدا

رکسانا به خونه رسید وشب رو فقط فکر کرد ،خوابش نمیبرد ،بازهم تنها بود محسن شب رو با دوستانش وزن مردهای دیگه جشن گرفته بودمشغول خوشگذرونی وعیاشی خودش بود .موسیقی مطرح می جام وزن ومرد وعیش ونوش ،این اولین بارش نبود رکسانا همیشه شاهد بود که اون بیشتر شبها به بهانه های مختلف بیرون میموند وبرای هرکدوم بهونه ای میترسید واقعا همه اون شبها رو صرف عیاشی کرده بود و همیشه رکسانا تنها بود .واقعا باید چه فکری کنه واسه سه آدم خراب که همیشه به هیچ جای خودش سخت نگرفته و همیشه آزادانه همه جور گناهی کرده و بعد رکسانا آروم وبی صدا باهمچین آدمی سرکرده .

یادش آمد که چقدر به رژ لب صورتی روشن مایعش کیر داده بود تا پاک کنه یا به مانتوهاش و لباساش یا به. زنگ کیف وکفش اون .این چه زنگ کفشیه تو خریدی این چه کیفیه توخریدی رنگ قرمز .واقعا محسن چقدر راحت خودش رو غرق کرده بود توی کثافت ‌لجن .اون همه زن بی حجاب ومرد بی حیا روجمع می‌کرد واسه هرکاری حالا ولی فکر کن همیشه به رنگ کیفش کار داشت در حالیکه خودش این همه کثافت کاری میکنه .

چرا ؟

واقعا تمام سالها هیچ علاقه خاصی نشون نداده بود و تمام مدت نامزدی فاصله گرفته بود و تودوران ازدواج هم هم اذیت می‌کرد هم دعوا و هم بیرعلاقه وبی میل چرا خودش نفهمیده بود که اون یه همجنس بازه و هزدوجنس گرا هم بود چون اون همه زن رو جمع کرده بود دورش ولی تمایلش به مردان بیشتر بود که فرهاد هم فهمیده بود .

چقدر برای رکسانا بدشد هابود زندگی و باید باهمچین آدمی زندگی کنه .الان باید بااون فرهاد چیکار کنم حتما برام دردسر میشه وجودش .اون محسن ابرو نداره آدم نیست حتما مشکلات خیلی بزرگ درست میکنه .باید فکر کنم .

صبح که بیدار شد و صبحونشو خورد فرهاد باهاش تماس کرفت

:عزیزم سلام خوبی

رکسانا ؛سلام ممنون خوبم

حال من رونمیپرسی

رکسانا :خوب چه خبر خوبی

ف:نمی خواهی روی خوش نشون بدی من عاشقتم

دلم می‌خواد توی زندگیم فقط یکبار باهات باشم یعنی ارزومه که باهات باشم حتی شده یکبار

رکسانا :فقط یکبار

ف :نه اگه توبه‌ای همیشه ولی من ته دلم تورو دوست دارم

رکسانا :من از این رابطه میترسم برام دردسر میشه

‌اگه بخوام باید از محسن جداشم یعنی این که چیزی نداره باهاش زندگی کنم یه آدم هرزه لاابالی دیگه نمی خوام ریختشو ببینم ،ولی باتو بودن برام مشکل درست میکنه ؟

ف :کسی نمیفهمه من به کسی نمیگم ماجرای دوستیمونو مطمین باش

ر:نمی‌دونم باید فکر کنم من حوصله ندارم خودمو تودرد سر بندازم

این رابطه ها اخروعاقبت نداره

اکه محسن بفهمه یه روانیه حتما یه بلایی سرم میاره البته خودش هرکار دلش خواست میکنه

ف :نه بابا هیچ کاری نمیتونه بکنه

تو رضایت بده بامن باشی هیچ مشکلی پیش نمیاد

توروخدا من تورودوست دارم قیمتش هرچی باشه میپردازم

رکسانا :حتی قیمت مرگ باشه چی

ف :ساکت شد وبه فکر فرورفت

وبعد گفت عیبی نداره حالا بیا بیرون میبینمت فعلا برم دنبال کارها عصر بیا

دلم برات تنگ شده میخوام ببینمت

ر :باشه میام

بعد با خودش فکر کرد اصلا هرچقدر محسن بد باشه فقط باید جدا شم ازش

ممکنه برام درد سر درست کنه قرار نیست عاشق فرهاد بشم یا بهش دل بدم نمی خوام خودمو اذیت کنم !نمی خوام باهاش ازدواج کنم !اون فقط یه دوسته همین !

ساحل
یکشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۱
13:7

رکسانا 9.داستان کوتاه ‌ساحل

به نام خدا

رکسانا همه آش گریه می‌کرد فرهاد بهش اجازه نداد به پلیس زنگ بزنه چون پای خود فرهاد هم گیر بود .محسن رییس باند قاچاق کل کشور بود وکارش پخش مواد و واردات اسلحه غیر مجاز بود .اگه زندان میرفت و دهانشو باز می‌کرد فرهاد هم پاش گیر بود وهمگی سرشون بالای دار میرفت .ولی رکسانا داشت گریه می‌کرد چون تمام این سالها محسن نقش یه آدم پولدار رو هم براش بازی نکرده بود و با رییس باند قاچاق بودن هم نقش یه آدم سطح متوسط وپایین تر روبازی کرده بود وهمیشه رکسانا رو توفشار وازار نگه داشته بود .

وباخودش فک کرد تمام این سالها این همه صرف عیاشی خودش کرده و این همه پول مواد و مشروب و ویلا ومهمونی واسه آدم‌های خلافکار و برای فساد خرج کرده در حالیکه برای یک دونه مانتو یا کفش رکسانا رو اذیت کرده وهمیشه بهش گفته ندارم بدهکارم .

البته شاید اوضاع خیلی هم بدنبود ولی اون اوضاعی که رکسانا میدید و ماشینها لاکچری اصلا هیچ وقت اون ماشینها رو ندیده بود که محسن سوار شه بلکه همیشه بایه ماشین معمولی رفت وامد می‌کرد چقدر راحت تونسته بود فیلم بازی کنه .

الان باید چکار کنم .اون این همه از برادرم چک داره و بدهیهاشو داده در ضمن این همه مندروتهدید کرده الان باید چه کرد .

هیچی به ذهنش نمیرسید تو تمام اید سالها.رکسانا فکر خیانت هم‌نکرده بود وهمیشه خواسته بود زندگیشو حفظ کنه

همیشه فکر می‌کرد همه چیز یک روز درست خواهد شد ولی رفته رفته اوضاع بدتر شده بود و اصلا محسن عاقل نشده بود بلکه دیوانه تر ‌روان‌ی تر شده بود ،تا حدی که اون رو برده بود تا بکشتش .

نمیدونست باید چکار کنه .باخودش گفت حالا کت اون خونه نیست من برم خونه .

به فرهاد گفت که رسوندش خونه چون دوست نداشت مادر فرهاد اون رو تو اون حالت ناراحتی و گریه ببینه !

فرهاد بهش کفت که در مورد این موضوع بر کسی حرف نزنه و اینکه فهمیده محسن رییس باند قاچاق رو یک وقت جلو محسن لونده .اگه محسن بفهمه شاید بلای سر رکسانا بیاره برای محسن کشتن رکسانا کاری نداره چون یک عالمه آدم معتاد ‌خلافکار دورو برش هستن و امکان داره به راحتی آب خوردن وبدون رد رکسانا رو ازبین ببره

رکسانا هم گفت :باشع من به کسی چیزی نمیگم !

ولی واقعا از درون چه احساسی باید میداشت کلا توزندگی سرش کلاه رفته بود ‌.ولی باز هم مجبور بود خودش روحفظ کنه وکمکمک داست ذهنش خاطراتش رو باز سازی می‌کرد یعنی قرصها همه چیز رو توذهنش کمرنگ کرده بود و همه چیز پنهان شده بود .باید زمان میگذشت تا همه چیز جای خودش برگرده .

چقدر وحشتناک بود زندگی وبی رحم وقاتل

زندگی و واقعیت خیلی تلخ بود .

ساحل
شنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۱
23:44

رکسانا 8.داستان کوتاه .ساحل

به نام خدا

رکسانا گوشیشو از کیفش دراورد وشماره پلیس روگرفت .یه اقا اونطرف جواب داد :بله

رکسانا :سلام ببخشید جناب اینجا یه عده جمع شدن توی یه ویلا وپارتی گرفتن و همسر من هم میون اینهاست همین جور داشت حرف میزد که فرهاد گوشیشو ازش گرفت ‌خاموش کرد .

‌چیکار داری میکنی ؟

رکسانا :زنگ بزنم پلیس بیاد تکلیفمو‌روشن‌کنه !

این بی شعور کثافت ابن همه من رواذیت میکنه و این همه فساد بعد من روایت همه کنترل میکنه باید برای همه چی جواب بدم .

فکر کن مردیکه واسه خودش شوهر داره بعد آمده من روبدبخت کرده .

فرهاد :یه دونه هم‌شوهر نداره هزار تا شوهر داره هرروز یه عده رو جمع میکنه دورش فقط این چیزاست مگه

زنگ‌بزنی پلیس بیاد تا هزار سال دیگه هم محسن از زندون‌درنمیاد اونها یک عالمه خلاف دارند باور کن الان لای همین پارتی ومهمونی کلی مواد رد وبدا

ساحل
شنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۱
23:10

رکسانا7داستان کوتاه .ساحل

به نام خدا

رکسانا از عفت کلید اتاق فرهادرو گرفت برای اینکه شب رو تواون اتاق استراحت کنه .یه اتاق دوازده متری بایه فرش دستباف کوچیک قرمز قدیمی وسطش و یه تخت خواب چوبی دونفره ‌یه کمد چوب کردو قهوه ای رنگ و کمد دیواری وجاکفشی پرده والان دار طوسی با جنس تور همه وسایل اتاق بودند ،معلوم بود که دیگه اون اتاق استفاده نمیشه و کلا فرهاد کمتر به اونجا سرمیزنه چون خودش هم گفته بود که تومحله های بالا شهر خونه گرفته ولی الان رکسانا رو برده بود خونه مادرش وکلید اتاق قدیمی فرهاد رو داده بودن به رکسانا زیر تخت هم نگاه کرد یه ساک سیاه زیر تخت بود ساک روکشید بیرون وزیپش روباز کرد توی ساک چند تا اسلحه بود .شاید فرهاد اصلا نمیدونست که تو اون شرایط رکسانا بهش پناه میاره ‌یادش نبود اصلا که توی ساکش چی قایم کرده و به مادرش قبلا سپرده بود کلید اتاقش روبه کسی نده ولی الان مادرش یادش رفته بود و رکسانا محتوی ساک رو دید دوباره زیپش رو بست و هولش داد زیر تخت خواب .

بعد هم‌ یادش افتاد که توی درگیری دیشب دستش زخمی شده و دیشب فرهاد از داروخانه واسش باند وگاز خریده ودستش رو پانسمان کرده هنوز زخمش درد می‌کرد ومیسوخت .کل بدنش توی دعوا کوفته شده بود و بدنش کبودی های ریزی درشت داشت .

روی تخت خواب دراز کشید وبعد خوابش برد وقتی بیدار سد صبح شده بود .اون این قدر خسته بود که موقع شام هم بیدارنشده بود شام بخوره .

فردای اون روز دوباره فرهاد آمد دنبالش و باهم رفتن بیرون بهش گفت بیا بریم یه چیزایی نشونت بدم .خیلی برات سور پرایز قشنگی دارم .واون رو با خودش به کردان برد کنار یه ویلا کمی دورتر ماشین رو‌پارک کرد و دوتایی تو ماشین نشستند .

برای رکسانا آب میوه خرید وخودش نشست تو ماشین وصبر کرد بعد از مدتی هی ماشینها ی گرونقیمت پیداشون شد و زنها مردهای زیادی آمدند و در پارکینگ باز شد و ماشینها وارد شدند به ماشین که پارک کرده بود مردی با کت وشلوار مشکی پیدا شد با قد بلند و ریش فرهاد اون مرد رو نشون رکسانا داد وگفت اون شریک جنسی شوهر تویه وبعد هم محسن وبقیه دوستاش پیداشون شد نزدیک سی چهل نفر جمع شدن توی ویلا .

فرهاد:شوهر تو هر ازچند کاهی این جور مهمونیهایی ترتیب میده و زنها مردها رو جمع میکنه وبه خوردن مشروب ومصرف مواد مشغول میشن وبعد هم همه جور فسق وفجور انجام میده و تعداد شرکای جنسی شوهر تو از زن ومرد خیلی زیادن تو بیخود به این مفسد فی الارض وفاداری ؟

اون یه کثافته تموم شب هایی که توروتنها میگذاره میره داره میره دنبال الواتی وعیاشی .

رکسانا با دهان باز وشوکه داشت نکاه می‌کرد ولی هیچ کاری نمیتونست بکنه میدونست محسن آدم بدیه و زیاد اذیتش میکنه وبداخلاقه و دست بزن داره و برای همه چیز اذیت میکنه و بد دهان هم هست ولی دیگه

ساحل
شنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۱
13:53

رکسانا 6داستان کوتاه .ساحل .

به نام خدا

فرهاد به دیدن محسن رفت و ازش پرسید که چرا همسرت رو طلاق نمیدی تا از شرش خلاص شی وقتی هرروز دعوا داری ؟

محسن :اخه حسودیم میشه زنم بره با مرد دیگه ای ازدواج کنه ،اخه. زنم زیادی خوشگله اگه طلاق بگیره حتما شوهر بهتری گیرش میاد ولی من چی تمام دوست‌ها وفامیل بهم میخندن نتونستم ژنوم نگه دارم .تازه اگه بخواد طلاق بگیره میدم اصغر یکی از برادرهاشون توی خیابون با اسلحه بکشه !

فرهاد :واقعا تو یه روانی هستی هم‌خودتو اذیت میکنی هم‌اون دختره رو شکنجه میدی رهاش کن بره !اگه بزنی بکشیش میندازنت زندان تویه روانی هستی !

محسن آمده پیش تو ؟

فرهاد :نه نیومده زنگ زد گفت دعوامون شده .

محسن نگفت کجا میره ؟

فرهاد :نه نمی‌دونم کجا رفته بهتره خودت بگردی پیداش کنی .

محسن :من اززنها متنفرم وقتی بچه بودم مادرم این قدر کتک میزد تا سیاه وکبود شم و باسیخ داغ من رو داغ می‌کرد .

فرهاد :خوب به رکسانا چه مربوطه

مگه باید عقده هاتو‌سر اون خالی کنی تمام کتک های بچگی تو الان به اون بزنی ؟

محسن :هرچیه من کلی چک از برادرمعتادش دارم اگه طلاق بگیره چکهای برادرش رو اجرا میگذارم در ضمن میکشمش من یه روانی دیوانه ام ؟محسن :فکر هم نکن اگه طلاق بگیره میاد زن تو میشه .

مطمین باش این قدر اذیتش میکنم تا بمیره هیچ وقت زنده به دست تو نمیرسه .

فرهاد :تو اون رو توی قمار به من باختی درضمن خودت من روفرستادی سرراهش ؟

محسن :اره ولی من میخوام ابروشو ببرم جلو همه ضایعش کنم میخوام خردش کنم جلو همه تا شخصیت وابرو نداشته باشه !

می خوام بشکنمش داغونش کنم ولی نمیخوام جدا شم من نمیتونه خوشبختی اون رو ببینم !

فرهاد :تویه سادیسمی هستی محسن بهتره بری پیش یه روانشناس

من دارم میرم خدا حافظ !

محسن یه سیگار روشن کرد رفت کنار پنجره اتاق اداره وشروع کرد به کشیدن سیگار ونگاه کرد ن به خیابون !

ساحل
شنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۱
10:3

رکسانا 5.داستان کوتاه .ساحل

به نام خدا

دوباره بین فرهاد و رکسانا دعوای شدیدی سرگرفت و فرهاد اون رو برد روی بوم وبه زور میخواست از پشت بوم طبقه ششم پرتش کنه پایین ولی رکسانا نصف شب از دستش فرار کرد و با دست وبال خونین خودش روبه فرهاد رسوند .فرهاد هم‌اون رو برد پیش مادرش واز ش خواست چند روزی پیش مادرش عفت خانم بمونه .

عفت یه زن پا به سن گذاشته کمی اضافه وزن داشت و خیلی هم مهربون بود وتوی یه خونه کلنگی تو محلات وسط شهر زندگی می‌کرد .شب رو باهم تو ماشین سر کردندو‌صبح زود اون رورسوند خونه عفت خانم .و عفت در روباز کرد .

فرهاد :سلام مادر

عفت :سلام‌پسرم عجب از تو

مادر جون این خانم اسمش رکساناست آوردم چند روزی پیشت بمونه .همسر دوستمه ،شوهرش چند روزی رفته مسافرت این رو سپرده دست من ازش مراقبت کن .

مادر :باشه عزیزم

‌رکسانا :سلام

عفت :سلام عزیزم بفرمایید تو

فرهاد رکسانا رو‌زسوند خونه عفت وخودش رفت دنبال کاراش

رکسانا وارد خونه عفت شد ولی کلا احساس غریبی وحش بد داشت واصلا دوست نداشت اونجا بمونه دستش هم توی دعوا بریده شده بود وکلی خون از دستش رفته بود و کلی ترسیده بود و دلهره واسترس و تپش قلب هم گرفته بود رنگ وروش هم به شدت پریده بود

شب جلوی داروخونه فرهاد باند و کار استریل و پماد خرید و دستش رو باند پیچی کرد .

فرهاد هم موقع ظهر زنگ‌زد به محسن

وباهاش حرف زد و پرسید که چرا این دختر رو این قدر شکنجه میدی و اگه نمی تونی زندگی کنی آزادش کن بره دنبال زندگیش نه خودتو اذیت کن و نت این رو .محسن کفت :یه سر بره دیدنش

و اونها

ساحل
شنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۱
9:47

رکسانا 4.داستان کوتاه .ساحل

به نام خدا

نمی دونم تا چه حد میشه درمورد رکسانا و‌ادمهایی مثل محسن ‌فرهاد نوشت ولی این قصه ها همه جا میتونه باشه ومن یک عالمه داستان در مورد آدم‌های این دوره خوندم که دچار انحرافات هستند و‌ادمهایی که مراقب زندگی وهمسرشون نیستند واصلا اهمیت نمیدن ولی بعدا کلی درد سر درست می‌کنند و قتی بفهمند پای نفرسومی هم به وسط آمده .ولی هیچ وقت فکر نمیکنند که اونها خیلی مقصرند چون کم گذاشتند و بدبودند نمی‌دونم چقدر میشه این قضیه رو باز کرد ودرموردش گفتگو کرد ولی در ظاهر همه چیز سانسوره و هیچ کس واقعیات رو کار نمیزنه ولی اینستاگرام پراز داستان‌هایی که اصلا سانسور نشدن ولی تلویزیون ‌سینما همیشه چیزهای غیر واقعی و پوشیده از ایران نمایش داده میشه و بیشتر زن وشوهر ها آروم وخوبن واصلا هیچ کس وارد قضایا ومسایل خصوصی نمیشه وهمه چیز سربسته تموم میشه واقعا سالهاست زنها از جامعه ایرانی سانسور شدند و با این پوشش زیاد ومسایل مذهبی درگیر شدند و مسایل جنسی زشت بود جلوه داده شده ویک حیا ی اجباری در جامعه حاکم شده وهیچ کس حق نداره درموردش گفتگو کنه .همه چیز سانسور مثل بدن زنها که با پوشش زیاد پوشانده میشه همه واقعیت ها هم پوشانده شدند .در حالیکه در باطن چیز دیگری هست .

زنها به عقب رانده شدن و جاشونم مردها گرفتند اونها هیچ وقت نمی خوان رفتار درستی داشته باشند .وهمه چیز زوریه واون قدرتشون بیشتره میتونن حکم کنند به زنها

وخیلی وقته که زنها خودشون روفراموش کردند وهمه لذتها رسیده به مردان

وزنان باید همیشه خودشون رو پنهان کنند از دیده ها

همه چیز فقط یک دروغ بزرگه همه ی چیزهایی که درمورد برابری حقوق زنان ومردان میگن .

گاهی حس میکنم چون از اول خلقت قدرت در دست مردان بوده وهمه پیامبران و مردان بزرگ و همه قدرتمندان مرد بودند حتی قوانین خداهم به نفع مردان تغییر پیدا کرده

حالا تا همین جا باشه در مورد کتاب خدا و قوانین خدا و قوانین کشور درمورد زنان گفتگو نمیکنم .

ولی این دوستی بین رکسانا و فرهاد شکل گرفت و من نمی‌دونم تا چه حد میتونم درموردش گفتگو کنم .

اونها ملاقاتهایی بیرون از خونه داشتند من این قصه رو‌شروع کردم ‌وباید تمومش کنم مجبورم در موردش بنویسم .

اونها همدیگرو توی رستوران ملاقات کردند و چندین بار دیدارهاشون تکرار شد و این فرهاد دنبال این بود که رکسانا رو به خونه دعوت کنه ویا جایی ‌مسافرتی باهاش بره که باهاش بیشتر تنها باشه .البته بهتون نگفتم که کار فرهاد اصلا قانونی نبوده و کارش قاچاق اسلحه بوده و خود محسن هم در گیر کارهای غیر قانونی و قاچاق مواد مخدر بوده و اصلا آدم درستی هم نیست .

وحتی امکان داره قاچاق انسان هم به کشورهای دیگه کرده باشند هیچ ازشون بعید نبوده چون اونها توی یه دنیایی زندگی می‌کنند که این روابط زن مورد پیش پاافتاده ترین وکمترین گناه حساب میشه براشون عادیه که با کس دیکه رابطه برقرار کنند

البته فرهاد به رکسانا کفت که این اولین باره که عاشق خانمی شده ‌قبلا هیج وقت باهیچ زنی رابطه نداشته ولی دقیقا داشت دروغ میگفت

فرها د بازنهای زیادی رابطه داشت مثلا با منشی خودش و بازنهای دیکه که بهش معرفی می‌کردند و کلا میخواست از خودش یک فرد عاشق به رکسانا معرفی کنه ‌مجبور بود دروغ بگه در همین حین که با رکسانا رفت وامد می‌کرد باهامون منشی اداره کوفتی خودش هم که سرپوشی برای قاچاق مواد مخدر و اسلحه بود رابطه داشت واون مجرد بود یعنی هنوز ازدواج نکرده بود .

از رکسانا خواست که یک روز به دیدنش به خونه آش بره ولی اون چندین بار قبول نکرد

ولی اصرار ‌التماس فرهاد برای دیدار درحالی خلوت ادامه داشت

وبهش اطمینان خاطر داد که حتما بهش کاری نخواهد داشت و فقط قصدش دیدار و خوردن عصرانه است واگر اون دوست نداشته باشه فرهاد هیچ وقت به رکسانا کار نخواهد داشت .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه پانزدهم مهر ۱۴۰۱
21:22

رکسانا 3داستان کوتاه ‌.ساحل .

به نام خدا

بله هنوز رکسانا خیلی چیزها رو نمیدونه و پیش خودش فکر میکنه واقعا فرهاد عاشقشه که هرروز سر راهش سبز میشه و ادای شاهر خ خان رو درمیاره و بهش میگه عاشقتم .

کلا نمیدونه که محسن اون رو سر قمار به فرهاد باخته و اون رومیغرسته سر راهش

محسن هم کلا اصلا اهل زندگی زناشویی نیست ‌ازاول هیچ تلاشی برای حفظ زندگیش نکرده بلکه همسرش روبه مرز مرگ رسونده و بعد رهاش کرده و فروخته اون رو به فرهاد ولی همه ی اینها یه بازیه

هنوز خیلی خامه رکسانا و عقلش قد نمیده که همسرش محسن همجنس گراست وبخاطر همین با اون اون همه بد رفتار میکنه و هیچ میلی از اول به زنش نداره واون رو نمایشی گرفته برای حفظ ظاهر وپشت سر یه عالمه کثیف کاری کرده و اصلا براش مهم نبود که زنش بمیره یا طلاق بگیره

در اصل دلیل اصلی از دواج رکسانا با محسن خود نامادریشه اون محسن رو آورد و به زور وارد زندگی رکسانا کرد والان رکسانا با یکی از نامادریش بدتر روبروست .

فعلا اون حافظه شو از دست داده و گذشته رو فراموش کرده و پیش خودش فکر میکنه واقعا وقتی اون دیگه به محسن کار نداره محسن هم بی خیال اونه

ولی دقیقا محسن مثل پطر که از کاترین کبیر روسیه متنفر بود از رکسانا متنفر ه ونمی خواد جلوی همه ابروشو ببره ‌ضایعش کنه و اون رو به عنوان یک زن هرزه به همه معرفی کنه و واقعا محسن دشمن رکساناست .

رکسانا هم با بی خیالی بی پروا به ملاقات فرهاد توی خیابون میره ولی فقط یه رابطه معمولی بدون رابطه جنسی می‌خواد که فقط دوستانه باشه و فقط گفتگویی باشه و فقط دوستی بیرون باشه بدون روابط خاص

ولی فرهاد برای رکسانا نقشه کشیده و اون رو توی قمار برده و اصلا به روابط بیرون راضی نخواهد شد ومثل روباه وارد عمل شده تا کلا یه پول قلمبه هم از محسن بگیره واسه بردن ابروی رکسانا جلوی همه .

رکسانا هم پیش خودش فکر میکنه واقعا یه عاشق کشته مرده پیدا کرده که اگه یک روز نبینتش تب میکنه ومریض میشه میفته گوشه بیمارستان .

ولی همه ی اینها دروغه و فرهاد نقشه هاشو هنوز اجرا نکرده .

در واقع رکسانا یا قربانی این وسط همسر کسی نیست دوست کسی هم نیست یه قربانی برای اهداف محسن ‌فرهاد و سو استفاده فرهاد .

رکسانا هنوز از قربانی بودند خبر نداره و با خودش فکر میکنه من چقدر خوشبختم که حداقل دوستی مثل فرهاد دارم .

فرهاد هم اون رو هرروز به رستوران‌های گران قیمت و کافی شاپ دعوت میکنه براش کادوهای گرون قیمت میخره به ظاهر هم از محسن خوش قیافه تر و مردونه تره .ولی یک روباه مکار پشت این قیافه خوابیده همون طور که نقش خرگوش سپرده شده به محسن که یک همجنس بازه .واینجا نقش روباه ‌خرگوش رو پیدا می‌کنیم و بقیه داستان رو بعدا مینویسم .

ساحل
جمعه پانزدهم مهر ۱۴۰۱
13:5

رکسانا2.داستان کوتاه .ساحل

به نام خدا

شاید دلم‌نخواهد در مورد رکسانا زیاد مطلب بنویسم .ولی اولین اتفاقات بعد از خودکشی وپاک شدن حافظه ورود یه فرد ناشناس به زندگی رکساناست .

یه مردی که خودش روبه عنوان دوست وعاشق کشته مرده معرفی میکنه .میگه من همون فرهادم که عاشق شیرین بود .

همه اشعجز ولابه وگریه برای برقراری ارتباط

هرروز سر راهش قرار میگیره ونقش زلیخا رو تو یوزارسیف بازی میکنه ‌چون رکسانا زن بسیار زیبا و فریبایی بوده مثلا صد دل عاشق زنی میشه که یکبار زندگیش ویران شده وتا مرز طلاق رفته ولی هنوز با کسی که باید ازش جدا می‌شد داره زیر یک سقف زندگی میکنه .وفقط تا حدودی دچار فراموشی شده و تمام گذشته رو فراموش کرده .اون دچار بی خیالی عجیبی شده بود که انگار دیگه هیچ مشکلی وجود نداره و بخاطر مشکلات و اینکه خودشو کشته بود تمام ارتباطش رو با همسر سابقش ازبین میبره و حتی باهاش گفتگو هم نمیکنه ‌پیش خودش فکر میکنه طلاق عاطفه گرفته و دیگه همسرش باهاش کار نداره

واون مرد دوم هم همیشه سر راهش قرار میگیره و ابراز عشق ومحبت میکنه و به رکسانا التماس میکنه که حتما به دیدارش بره و اون به خاطر شکست تو زندگی و خلاهای عاطفی فکر میکنه فقط به عنوان دوست اجتماعی با اون اقا گفتگو کنه و گاهی باهاش بیرون ملاقات کنه همه چیز درست میشه .

دیدارهای اونها بیرون بیشتر میشه و مرد مورد نظر که اسمش رو فرهاد میگذارم البته اصلا فرهاد نبود.

همسر رکسانا رو اسمش رو محسن میگذاریم

محسن بعد از مدتی میبینه که زنش بیشتر از مواقع لازم بیرون از خونه میمونه و بااینکه

ساحل
جمعه پانزدهم مهر ۱۴۰۱
12:41

رکسانا

به نام خدا

دل من خودشو کشت که دیگه درگیر تونباشه

تنم هم خودشو کشت که توی زندون اسیر تونباشه

میمیرم میمیرم

ولی اسیر تن تو نمیشم

شده بامرگ‌ازتو‌انتقام میگیرم

روزی هم برمیگردم ولی بدون اون روز حتما بدترین روز زندگی تو‌خواهد‌بود

روزی که برگردم جنگ بزرگی به پا خواهم کرد وتو را به میدان جنگ خواهم کشید و تورا خواهم کشت ان‌روز دیگر تو دریک میدان دیگر خواهی بود

انجا دشمن خواهیم بود چه باشمشیر چه با تفنگ باهرچیز باتو خواهم جنگید

گرچه‌زندگی را از من گرفتی و به من تنهایی وغم‌دادی

روزگار همین گونه نخواهد ماند

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۱
23:19

رکسانا.داستان کوتاه روایی ‌.ساحل

به نام خدا

اسمم رکسانا ست اون روز یک عالمه قرص خورده بودم تا خودم روبکشم .ولی نمرده بودم همه آش قرص اعصاب وخواب بود .

بخاطر یه زندگی بد میخواستم از شر آدم‌های دوروبرم خلاص شم بخاطر همین یک عالمه قرص خوردم تابمیرم نمی‌دونم تواون لحظه چرا اصلا به آخرت فکر نکردم واینکه میگن کسی که خودکشی میکنه میره جهنم انگار من اصلا به جهنم فکر نکردم اخه زندگی که توش بودم از جهنم بهتر نبود .

حالا جهنمی که میگن معلوم نیست باشه نباشه ولی توزندگی واقعی داشتم توی یه جهنم زندگی میکردم که توش نه عشق بود نه محبت نه عاطفه نه انسانیت بایک مشت گوساله افتاده بودم یکجا حالا اون زمان نمیدونستم چه چیزهایی وجود داره .

فقط بخاطر مشکلات ‌دعواهای زیاد و اینکه نمی تونستم جدا شم ازکسی که نمیتونستم باهاش زندگی کنم .

هرروز اعصابم خرد بود دعوا وبودودعوا درگیری

این قدر اذیتم کرده بود که باید قرص اعصاب میخوردم بعضی روزها این قدر حالم بدمیشه که سرگیجه میگرفتم و چشمام سیاهی میرفت واز حال میرفتم ارشدت ناراحتی .

غصه هام همین جور الکی تو قلبم خونه کرده بودن و هیچ محبتی تودلم نبود

فقط میخواستم جداشم تا این زندگی داغون تموم‌شه

ولی نمیکذاشتن و طلاق نمیداد ازش فقط یه اسم‌داشتم ویک عالمه آزار

مجبور بودم خودکشی کنم تا همه چیز تموم شه تا ازشرش خلاص شم

قرصهاروخوردم وبعد خوابم برد توی خواب حالم بهم خورد وشاید نصف بیشتر قرصها از معده ام بیرون آمد

ولی تا دوهفته خوابیدم ووقتی بیدار شدم حافظه ام پاک‌شده بود و هیچی توذهنم نمونده بود .کلا هیچی دیگه نبود نه خاطره ای نه احساس نفرتی نه احساس داشتن همسری

قرصها حافظه ام روپاک کرده بودند

حتی غصه هامم وهمه چیزرو

برچسب‌ها: ساحل، رکسانا، ۱، داستان کوتاه
ساحل
پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۱
17:34

نویسنده شدن

به نام‌خدا

تا وقت دارم بنویسم چون از ما یک روز فقط همین نوشته ها خواهد ماند .

وداستانهایی که تومغزم هستند البته باید به رمان نوشتن روبیارم و یاد بگیرم چطور رمان بنویسم

توی زندگیم دوست دارم به دختران سرزمینم کمک کنم .تا اونها آسیب نبینن اگر خودشون بخواهند.شاید چیزی یاد بگیرند گاهی فکر میکنم انسان برای یاد گرفتن زندگی باید چندین بارزندگی کنه تا اصول مراقبت از جسم‌وروحش رویداد بگیره

وشاید بعضیها باشن که دلشون بخواد بهتر زندگی کنند

دلشون بخواد خیلی چیزها رو‌بدونن .من یه پزشک نیستم تا حدودی کتاب خوندم شاید هم‌کتاب روانشناسی خونده باشم ولی نه اونقدر که دکترا داشته باشم .

شاید طولانی نوشتن توروزگار الان جذابیت نداره و مردم دوست دارند مطالب کوتاه بخونند .

وخیلی قصه میاد توذهنم ودوست دارم بنویسمشون ولی باید بهشون زیاد فکر کنم ودرموردشون مطلب زیاد بخونم و تحقیق کنم شاید بتونم

ولی واجب هم‌نیست بخواهم قصه طولانی بنویسم یا مطالب رو زیاد کش بدم که خسته کننده به نظر برسه

هرچیه باید یاد بگیرم چطوری جذاب بنویسم .شاید روزی من هم رمان نوشتم چه میدونم خدا روچه دیدی .

داشتم به یه موضوعی فکر میکردم که میتونم راجع بهش یه چیزایی بنویسم ولی باید بهش فکر کنم فکر کنم هنوز زود باشه درموردش بنویسم .

دلم میخواست همه چیز رو توی دفتری بنویسم و جایی پنهانش کنم تا روزی دراینده زمانی که نیستم پیداش کنه که من رو یادش نیاد ولی قصه هامو و زندگیمو بخونه

دوست دارم آدم‌های دوروبرم رو بنویسم تا دراینده بدونن ما با چه کسانی روبرو بودیم وجطور زندگی کردیم

اگه برای مردم الان جذاب نباشه شاید روزی برای آینده جذاب به نظر برسه

وخیلی چیزها رو وکارهارو اینکه ما درزمان خودمون که غذاهایی میخوردیم چطور درست میشه چه لباسهایی میپوشیم و چه فرهنگی داریم

واینکه مادربزرگهای ما چطور بودند شاید الان معمولی به نظربرسه

ولی دراینده حتما خوش آیند خواهد بود

نویسنده شدن خیلی خوبه سرگرمی خوبی برای وقتهای ماست

موقعی که بیکاریم میتونیم خاطره بنویسیم قصه بنویسیم و قصه آدم‌های دیگه رو بنویسیم

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۱
16:28

توفقط بازیگری

به نام خدا

واز عشق گفتی از عاشقی گفتی ولی همه آش دروغ بود

تو فقط داشتی فیلم بازی میکردی ،نقش یه نفر دیگه رو

فکر نمیکردم آدم‌ها بخوان تو دنیای واقعی هم واسه هم فیلم‌بازی کنن

عشق تو هم عشق توی فیلمها بود یک روز فیلم‌هندی یک روز نقش شاهرخ خان یک‌روز تو فیلم شعله بودی فرداش تو فیلم ایمان ‌قدرت چقدر خوب وراحت فیلم بازی میکردی .

از بازیگرهای تلویزیون بهتر بلدی نقش بازی کنی شاید هم از اونها خط گرفتی تا نقش بازی کنی .خیلی عوضی بودی

من یه آدم حقیقی ام وبه شدت زنده ولی توچی فقط یه فیلمی

یک‌روز رت باتلر توی فیلم برباد رفته بودی فرداش پاریس بودی که هلن رو دزدیده بود و براد پیت در نقش اشیل میومد به جنگت و تورو شکست میداد

گرچه خودش می‌مرد ولی تو تروی رو ازدست میدادی

ولی تو هرکی بودی من ملکه تو بودم هرجا نقشی داشتی من نقشم بالاتر ازتو بود

من تودنیای واقعی خیلی بهتر از توام باور کن

خودت م میدونستی که من خیلی بهترم از اون چیزی که خودم باور دارم بخاطر بی لباقتی وبی کفایتی خودت بود که داشتی نقش بازی میکردی .

تو به اندازه کافی خوب نبودی وبت خودت شک داشتی بخاطر همینم بود که این همه بازی دراوردی .تو خیلی دروغ گفتی و من روبه چه بازی‌هایی کشوندی

من پست نبودم رذل نبودم گناه کار نبودم خاین هم نبودم

من یک موجود ناب اسطوره ای بودم که لنگه مو توی داستان‌های افسانه ای میتونستی پیدا کنی

تو خیلی خواستی بازی دربیاری

همه چیزو کتمان کنی تویک‌دروغگو بیشتر نیستی که فقط فیلم بازی میکنی

ولی من فیلم بازی نمیکنم مثل تو بازیگر نیستم مردم رو هم بازی نمیدم دروغ نمیگم خاین نیستم

من خیلی بهتر ازتوام تو لیاقت من رو نداری باور کن

من یک جاییم یک کسیم که تو حتی خوابشم نمیبینی

ومن یک روح م یک جان ‌نودونه درصد جان وروح‌واحساسم وتو فقط یک جسمی جسمی که فقط فیلم بازی میکنه

من جان نباشم جسمی زنده نیست من هستم که توهستی

تویک احمق بیشتر نیستی توعاشق نیستی تو فارغ نیستی تو فقط بازیگری و دروغ زیاد میگی و میخواستی منم بازی بدی

توخودت میدونی که لیاقت من رونداشتی و بخاطر همینه که نمی تونی خودت رو همسر من بدونی یا به عنوان همسر کنارم باشی

لیاقت من مردان بزرگند اونقدر بزرگ اندازه کوروش یا اسکندرنه تو ویا مردان معمولی

تو خودت این رومیدونی وهیچ وقت نمیگذاری من زندگی کنم

ودوست نداری من روی خوشی ببینم و چون لیاقت همسری من رونداری اینقدر اذیت میکنی

تو فقط یه بازیگری

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۱
14:45

لبخندمن

به نام خدا

فکر میکردم زندگی قشنگه وهرروز چیزای خیلی خوب وقشنکی به ما هدیه خواهد داد ،،

هی میخواستم قشنگیهای زندگی روببینم اصلا نمی خوام ناامید باشم یا آیه یاس بخونم ،دوست داشتم شاد باشم و از هرجا شده حتی شادی اندکی به زندگیم تزریق کنم از هرجا

شده دلم رو‌به یه قاصدک‌خوش کنم یا به یه ستاره در دوردست

دلم‌نمیخواست غمگین باشم .

میخواستم بدونم زندگی آزمون چیا برده وچیا خورده

واقعا وقتها وعمرمون رومیبره باخودش

گاهی خوشی‌هامون و لبخندهامون رو میدزده

یه مدتی هم لبخند من رو زندگی دزدیده بود

هرچی میگشتم پیداش نمیکردم هرکار میکردم بخندم‌نمی تونستم یه غم‌عمیق رفته بود پشت صورتم که نمی گذاشت لبخند بزنم ،واقعا بعضیها خیلی دزدهای ماهرین حتی شادی های آدم‌ها رو میدزدن بعد میکردی پیداش نمی کنی

واقعا وقتی شادی نباشه ناامیدی غم ویاس وافسردگی جاش رومیگیره وادم‌رو از زندگی کردن‌دورمیکنه .بعضی ها بلدن‌چطور ادم‌رو به خاک‌سیاه بنشونن

خیلی وقتها دزدها حتی خوشبختی روهم میدزدن آرامش وامنیت ورفاه وخیلی چیزها

بعضی دزدها دزد روانن یعنی از درون همه چیزتو‌میدزدن

بعد تو بعد سالها میفهمی باچه دزدهایی طرفی

اینقدر دزدهای جور واجور پیداشدن که نگو

الان دیگه دزدها هم اینترنتی دزدی میکنن

دیگه راحت شده دزدی

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۱
17:5

کمربندجبار

به نام خدا

میخواهم در مورد چیزهایی بنویسم که الان ازذهنم عبور می‌کنند .مثل ستاره های دیشب یاصورت فلکی جبار و ستاره پروین و بقیه ستاره ها .دیشب این شعر برام تکرار شد مابدین در نه پی حشمت وجاه آمده ایم ،ازبدحادثه اینجا به پناه آمده ایم ،رهرو منزل عشقیم وزسر حدعدم‌تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم ،،سبزه خط تو دیدیم وزبستان بهشت ،به طلبکاری این مهرگیاه آمده ایم ،،،،

شاید این کلمات رو‌باز کنه وبهم بگه باید چی بنویسم مخم در گیر خاطرات کودکیه

روزهایی که رفتندو‌برنگشتند وادمهایی که دیکه زنده نیستند و روزگارهای گذشته

ولی گذشته گذشته

ولی نمی دونم یادآوری درست باشه یانه

تو اون روزگار کودکی توی شهر ما همچین چیزای قشنگی نداشتیم که دوستش داشته باشیم وهمیشه باید توی خونه میموندیم من یه مادر به شدت سختگیر داشتم که تا حدودی هم بداخلاقی می‌کرد و بایه پدر متعصب روبرو بودم که البته گاهی هم مهربان بود و بعضی شبها مخصوصا زمستون‌ها برامون قصه میکفت .

فقط یه محیط باز وعالی وراحت بدون اینکه کسی گیر بده محیط روستای پدری بود که تابستون‌ها و نوروز بهش سفر میکردیم و شاهد یک محیط باز با کوههای بلند ‌کوتاه و دشت‌های پرکل بودیم و یک عالمه خرگوش وحشی وروباه وسگ و گوسفند و شغال و الاغ و حیوان‌های دیگه رومیدیدیم ومیتونستیم بریم راحت بازی کنیم .و شبهای پر ستاره اونهارو ‌کهکشان راه شیری به راحتی شبها اونجا قابل مشاهده است چون آلودگی نداره .واقعا محیط بسته شهری با این همه دیوارها بتون‌ها و خونه های کوچیک برای بچه ها خوب نیست .

گاهی توبچگی تموم تابستون رو پیش پدر بزرگ مادربزرگم میموندم

اون روزها خیلی قشنگ بودند اصلا بچه که بودیم فکر پوستمون نبودیم که آفتاب میسوزونه یا کهیر هایی که میزدم اصلا برام‌مهم نبود

که مادربزرگ هرروز من رو توی خیاط با آب سرد میشست

وهر دفعه باید میرفتم دکتر تا بهم داروی ضد حساسیت بده

اون‌موقع ها فقط درگیر آزادی خودم بودم که میتونستم کلی بگردم بازی کنم برم لای گلها بدوم و تمام کوههای اون منطقه رو بالا برم و توی رودخونه ها شنا کنم .هرروز عصر میرفتیم توی رودخونه بازی و شنا و به باغها سرمیزدیم تنها خوشی‌های بچگی ما همون روستایی بود که تابستون‌ها میرفتیم والا توی شهر که چیزی نبود همه آش دیوار بود ودیوار و اینکه محدود بودیم به دیوارهای خونه

الان خیلی وقته روستا نرفتم و آخرین باری که به روستای پدرم سرزدم دوسه سال پیش بود موقعی که برادرم رفته بود اونجا

تموم آدم‌های اونجا رفتند ولی بعضیها ویلاهای ساختند و می‌رن همه زمین های کشاورزیشون رو حفظ کردند و میکارن یا اجاره میدن

باغ انگور پدر بزرگ هم که مدتی ویران شده بود توسط پدر خدا بیامرزم احیا شده بود اون دوباره باغ رو احیا کرد و بعد از مدتی دوباره انگور میده

البته آخرین بار چند سال پیش بود رفتم ازش انگور چیدم انگور سیاه انگور عسگری انگور پستان گاو که نمی‌دونم به فارسی اسمش چیه انگور کشمش و فخری ویک عالمه انگور جور واجور میده که تو شهر پیدا نمیشه البته اونجا بجز انگور و گندم و جو ونخود عدس چیزی نمیکارند ولی پدر بزرگ که زنده بود اون ظرفها بغل قره چای زمین‌هایی برای کشت چغندر وهویج اختصاص داده بود .

پدر بزرگ هم بعدها از کار خودش رو بازنشسته کرد و بیست سالی ساکن شهر شده بود و دوسه سال پیش دار فانی رو وداع گفت و رفت پیش خدا .البته پدر هم از دنیا رفت وچند ساله خیلی ها رفتند

گاهی احساس میکنم پدرم رفته به سه ستاره کمر بند جبار و اونجا زندگی میکنه واز اونجا مواظب منه و شاید پدر وبرادرم یه حیات دیگه پیدا کردند تو ستاره ها .

بعضی شب ها میرم یه کشش عجیبی بین من و کمربند جبار وجود داره .

حتی یکبار فقط به علت کشش جبار ‌نگاه بهش واینکه کل مغزم رو و کنترل روحم گرفته شد تصادف کردم اونم تو جاده اراک که سپر جلوی ماشین کلا ازبین رفتن و رفتم کلا تو بیابون فقط یک ثانیه سرم رو طرف جبار برگردوندم تمام انرژیم گرفته شد ‌مغزم ازم گرفته شد و دچار تصادف شدم ولی بازم جبار ولم نمیکنه

همیشه میرم نگاهش میکنم ولی از روستای پدرم تمام کهکشان توی دل شب پیداست دیگه ستاره ها دونه دونه نیستند بلکه مثل انگورها خوشه ای پیدان .

مثل اونشب که داشتیم چای اتیشی میخوردیم کنار آتیش وتمام کهکشان بالای سرم خودنمایی می‌کرد .چند ساله دیگه اونجا نرفتم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۱
12:27

کشک‌بادمجون

به نام خدا

امروز البته حالم از نظر روانی یک کم بدبود درمورد موضوع خاصی .ناهار هم‌تویخچال بود و این قدر تواین مدت برنج ریختم رفته گفتم ولش کن ناهار درست نکنم همون تویخچالی روبخورند .من که خیلی کم غذا میخورم و برنج خیلی کم میخورم وبخاطر همین همیشه خدا تو یخچال غذا میمونه اخرش میریزم میره .دیروز ناهار هم آش رشته درست کردم اخه دیگه از غذاهایی سفت خسته بودم ودلم میخواست آش رشته درست کنم البته من زیاد تو غذا سیر میریزم و کلا عاشق مزه کشکم خودم نمی دونم چرا کشک دوست دارم هنوزم .مثلا کشک بادمجون اونم با یک عالمه سیر و‌پیاز داغ و نعنا داغ میپزم گرچه از مزه بادمجون خالی خوشم نمیاد ولی وقتی کشک بادبادمجون و نعنا داغ وسیر داغ درست میشه مزه آش عالی میشه ومن دوست دارم .البته بادنجونش باید قلمی ریز باشه تا مزه آش خوب بشه بادمجون درشتا یا تخمه زیاد دارند یا تلخند

امروزم دیگه حوصله ناهار نداشتم .این قدر غذاهای متنوع خوردیم که از همه چی سیر شدیم و دیگه هیچ چیز میلمون نمیکشه .

الانم یک کم کار داشتم انجام دادم و کارهای خونه بود .

کتابم مونده نخونده وباید یک مقدار ازش بخونم بعد هم عصری باید برم دنبال کارام .

البته الانم ناهار نخوردم گرسنه هم‌نیستم احساس میکنم یک گاو‌بزرگ خوردم و مدتها سیرم .

دلم یک عالمه لباس جدید می‌خواد که میخواستم بخرم ولی نرفتم خرید کلا تورفتن خرید خیلی تنبلم و حوصله زیادی برای رفتن واسه خرید ندارم درحالیکه لباس جدید خیلی دوست دارم .الان‌ازکیه یک شال جدید نخریدم باید برای فصل خرید میکردم نکردم ویک سری کارهای دیگه که انجام ندادم .واقعا چقدر کارهای الکی هست وچقدرهم کارهای واقعی که میشه انجام داد .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱
17:18
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />